یا رضا گفته و بینا شده چشمان کسی
یا رضا گفته اسیری که به دادش برسی🥲❤️
#اتفاقات_خوب
@biekaran
ای پناه درماندگان
پناهگاهم تنها تویی
از غلغله ی آشوب شهر به تو پناه اورده ام...
از نفس اماره ام...
که دست بر گردنم برده و راه نفس بر من میبندد..
ای امام غریبان...
میان خوبان بد غریبه شدم...
دلم را با عطر نور اشنا میکنی؟
ای ضامن ضمانت شدگان...
میشود دل سیاهم را نزد خدا ضمانت کنی؟
میشود نگاه لطفت را روی این بنده گناه کار بیاندازی؟
میشود در شب میلادت، فرصتی برای جبران خطا، به ما هدیه کنی؟ (:
+بیکران″
@biekaran
الان اگه بخوام ویرایشش کنم قطعا کلمات مناسب تری جایگزین میکنم که یه کمی وزن و قافیه و اهنگش بهتر بشه...
اما نه...
بکر بمونه بهتره✋🏻
هدایت شده از معنا | هادی سیاوشکیا
بعضیها آنقدر به امام ارادت دارند که صحیفهاش را میبوسند
و میگذارند کنار...
@Siaahe
هدایت شده از نگاشته
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✏️امام خمینی با چی انقلاب کرد؟
✍️#محمدجوادمحمودی
@negashteh | نگاشته
بیکران″
✏️امام خمینی با چی انقلاب کرد؟ ✍️#محمدجوادمحمودی @negashteh | نگاشته
اینقدر شخصیت امام عظیم هست که قلم عاجز از بیان اوست (:
هدایت شده از مدرسه نبشتن
«احتياط بايد كرد نويسندگان را در هر چه نويسند، كه از گفتار باز توان ايستاد و از نوشتن باز نتوان.»
#تاریخ_بیهقی
@nebeshtan
بیکران″
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» مقابل تابلو ایستادم. میشد گفت زیبا بود. روی دیوار خانه دنبال
(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
امشب کمی زود تر نورش را پشت پنجره تاباند. لب پنجره نشسته بود. چشمانش گل های قالی را میشمرد. فکر کنم چند دقیقه ای بیشتر منتظرم مانده بود. در را پشت سرم بستم. سرش را بالا گرفت و گفت:«سلام! چه زود آمدی؟!»
به ساعت دیواری ام که ساعت یک ربع به دوازده را نشان میداد اشاره کردم.
- شما که زود تر آمدی.
+اما من سهمی در جمع کردن سفره ندارم...
معمولا اماده کردن سفره به عهده ی خاله است. جمع کردنش هم همینطور. دست به ظرف های گل سرخ طلا کوبش بزنی دست و دلش میلرزد. پاییده شدن و تذکر های مکرر از حوصله ام خارج است. بنابرین بیشتر اوقات مثل داور های مسابقه ی آشپزی، فقط غذا را میخورم. گاها اگر حالم مساعد بود تشکر میکنم.
-خاله...خودش سفره را جمع میکند. نیازی به من نیست.
مکثی کرد که مفهومش را خودم گرفتم. گرچه بسیار سخت است کار های روزانه ات را بیشتر کنی اما به قیمت دیدن رضایت ماه میارزید.
+قصه بگویم برایت، بشود لالایی قبل خوابت؟
گل لبخند که در صورتم شکفت، گفت:«بخواب و چشمانت را ببند...»
چشمانم را ببندم؟ اکنون کودکان پنج شش ساله هم شرط بستن چشم را برای شنیدن قصه ندارند که او این شرط را برای من گذاشت! چاره چه بود؟ شاید خواب به موقع هم جزو برنامه بود. به هر حال وارد رخت خواب شدم. او جادو میکرد و من افسون میشدم.
ادامه دارد...
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran