هدایت شده از نگاشته
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✏️امام خمینی با چی انقلاب کرد؟
✍️#محمدجوادمحمودی
@negashteh | نگاشته
بیکران″
✏️امام خمینی با چی انقلاب کرد؟ ✍️#محمدجوادمحمودی @negashteh | نگاشته
اینقدر شخصیت امام عظیم هست که قلم عاجز از بیان اوست (:
هدایت شده از مدرسه نبشتن
«احتياط بايد كرد نويسندگان را در هر چه نويسند، كه از گفتار باز توان ايستاد و از نوشتن باز نتوان.»
#تاریخ_بیهقی
@nebeshtan
بیکران″
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» مقابل تابلو ایستادم. میشد گفت زیبا بود. روی دیوار خانه دنبال
(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
امشب کمی زود تر نورش را پشت پنجره تاباند. لب پنجره نشسته بود. چشمانش گل های قالی را میشمرد. فکر کنم چند دقیقه ای بیشتر منتظرم مانده بود. در را پشت سرم بستم. سرش را بالا گرفت و گفت:«سلام! چه زود آمدی؟!»
به ساعت دیواری ام که ساعت یک ربع به دوازده را نشان میداد اشاره کردم.
- شما که زود تر آمدی.
+اما من سهمی در جمع کردن سفره ندارم...
معمولا اماده کردن سفره به عهده ی خاله است. جمع کردنش هم همینطور. دست به ظرف های گل سرخ طلا کوبش بزنی دست و دلش میلرزد. پاییده شدن و تذکر های مکرر از حوصله ام خارج است. بنابرین بیشتر اوقات مثل داور های مسابقه ی آشپزی، فقط غذا را میخورم. گاها اگر حالم مساعد بود تشکر میکنم.
-خاله...خودش سفره را جمع میکند. نیازی به من نیست.
مکثی کرد که مفهومش را خودم گرفتم. گرچه بسیار سخت است کار های روزانه ات را بیشتر کنی اما به قیمت دیدن رضایت ماه میارزید.
+قصه بگویم برایت، بشود لالایی قبل خوابت؟
گل لبخند که در صورتم شکفت، گفت:«بخواب و چشمانت را ببند...»
چشمانم را ببندم؟ اکنون کودکان پنج شش ساله هم شرط بستن چشم را برای شنیدن قصه ندارند که او این شرط را برای من گذاشت! چاره چه بود؟ شاید خواب به موقع هم جزو برنامه بود. به هر حال وارد رخت خواب شدم. او جادو میکرد و من افسون میشدم.
ادامه دارد...
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
بیکران″
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» امشب کمی زود تر نورش را پشت پنجره تاباند. لب پنجره نشسته بود.
اندر تاثیرات امتحان نگارش😄✋🏻
سحرگاه بر سر سجاده نشسته بودم. تسبیح در دست، با هر نفس یاد خدا میکردم. میگفتم تو رعوفی، تو کریمی، تویی پوشاننده ی عیب های ریز و درشت من. تویی تنها پناهم. تو تنها خدایی...معبود و هستی و جان و توان و وجودم...تنها وجود من...تویی! خداوندا...میدانی عیب است که می بارد از سر و رویم. پلیدیست که کدر کرده قلبم را... میدانی جز تو کسی نور نیست. میدانی که میدانم حقی، و جز تو حقی نیست. کمک کن ایمان دلم افزون شود. تقدیرم را طوری رقم بزن که هر واقعه پندی باشد که مرا به تو نزدیک کند. هر رویدادی که از نظرم گشت، پله شود در مسیر رسیدن به آسمان بندگی تو. بگذار در زندگی تورا حس کنم و ایمان به تو در قلبم جاری شود نه در گفتار...
خداوند صدایم را شنید. استخوان مرغی را مامور کرد اولین پند زندگی را به من بیاموزد. استخوان کج بر دهان رفت و دهانم را زخمی کرد. زخم عمیق بود و مدت درمان آن طولانی. تا می آمدم دو کلام با خلق صحبت کنم تیر میکشید. ترجیح میدادم از هرچه غیر ضرورت بود دوری کنم. تا مجبور به حرف نمیشدم حرف نمیزدم.
با دیدن، سکوت کردن و خاموش بودن فهمیدم بدون جنباندن زبان میتوان حرف زد. میتوان از بسیاری از مشکلات پیشگیری کرد و در سختی های راه صبور تر بود. میتوان با بستن دهان، چشم هارا گشود. میتوان پند گرفت از صحبت و سکوت دیگران.
همین استخوان، پند بسیار به من آموخت...
و خداوندی این چنین داریم که بدون حرف با بنده اش سخن میگوید.
+بیکران
۱۴۰۲.۳.۲۰
@biekaran