eitaa logo
موسیقی‌شب.
173 دنبال‌کننده
637 عکس
116 ویدیو
0 فایل
واژه‌ها در من ماندند و در من مذاب شدند و در آن سرمای زندگی‌سوز، واژه‌ها در وجود من بستند. (من یقین دانستم، پشت دریاها شهری‌ست.) / https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v7r6jdi&btn=Osean
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح که برگردم نوشته‌هام خونی‌اَن، البته شاید شب بیام، شایدم سه صبح. کی می‌دونه؟ ولی می‌دونم وقتی که برگردم نوشته‌هام بوی خون میدن، احتمالاً وقتی سعی کنم آرزوهای گلوله‌بارون شده رو توی کلمه‌ها جا کنم یکم دستامم خونی بشن. شاید مجبور بشم لباس سفیدمو عوض کنم و موقع دفن دوباره‌شون تلقین بخونم، من مسیح نیستم.
موسیقی‌شب.
صبح که برگردم نوشته‌هام خونی‌اَن، البته شاید شب بیام، شایدم سه صبح. کی می‌دونه؟ ولی می‌دونم وقتی که
خیلی زودتر برگشتم، خیلی زودتر نوشتم. انگار خون توی مغزم منجمد شده، جاش درد می‌کنه
موسیقی‌شب.
صبح که برگردم نوشته‌هام خونی‌اَن، البته شاید شب بیام، شایدم سه صبح. کی می‌دونه؟ ولی می‌دونم وقتی که
/ اول. خدا کمی، فقط کمی مرا ترسانده. اینجا، کابل، با چاشنی‌ای از خون. هنوز صدای شلیک گلوله‌ها در گوشم زنگ می‌زنَد. نفس‌نفس‌ زنان روی زانوهایم خم می‌شوم و دست دخترک از میان بند انگشتانِ لرزانم رها می‌شود. رعشهٔ آرام گرفته در شانه‌های ظریف و هراسیده‌اش پیش از دهانش لب به سخن گشوده و من برای نشنیدن، به جای اینکه گوش‌هایم را بگیرم، دو دستم را روی شانه‌هایش می‌فشارم تا ساکتش کنم. یک‌هو احساس می‌کنم که من هم دارم به او ظلم می‌کنم، دارم صدایش را می‌بُرم. فشار دستانم کم می‌شوند و تو، نمی‌دانم در نگاه دخترک، یا شاید هم خود من، چه چیزی دیده‌ای که اینگونه ماتت بُرده. شاید باید در گوش‌هایت جغرافیایمان را هجی کنم.
موسیقی‌شب.
/ اول. خدا کمی، فقط کمی مرا ترسانده. اینجا، کابل، با چاشنی‌ای از خون. هنوز صدای شلیک گلوله‌ها در گ
/ دوم. دخترک دائم مادرش را صدا می‌زنَد، خون در گونه‌هایش دویده و من فکر می‌کنم که شاید چون هوا گرم است، شاید چون خیلی دویدیم. بعد یادم می‌افتد که تو یک‌بار از روی یک مقاله برایم خواندی که یکی از علائم حمله عصبی احساس گرمای شدید است، می‌خواهم در آغوش بگیرمش اما بعد منصرف می‌شوم. تو داری سعی می‌کنی یک بطری آب نه چندان خنک را به خوردَش بدهی، دوست دارم بپرسم فکر می‌کنی این چیزی از داغ وجودش کم می‌کند؟ اما زبان به دهان می‌گیرم و به جایش نگاهم به موی بلند و بافته شده دختر می‌افتد که از زیر مقنعه خیلی بلندش، حداقل نسبت به قدش، بیرون زده و احتمالاً صبح، مادرش قبل از بیرون آمدن از خانه این‌کار را کرده. امیده، این را که می‌شنوم از هپروتِ خونینم پرت می‌شوم بیرون. مردمک چشم‌هایت را تا به حال انقدر اهلی ندیده‌ام، نام دخترک در آغوشی که از طرف تو باز شد گم می‌شود.
موسیقی‌شب.
/ دوم. دخترک دائم مادرش را صدا می‌زنَد، خون در گونه‌هایش دویده و من فکر می‌کنم که شاید چون هوا گرم
/ این رویای کیست که خاک‌مال شده؟ دو زانو می‌نشینم روی خاکِ به توبره کشیده شدهٔ شهر و امیده درحالی که حتی در آغوش تو، خودش را از ترس در بر گرفته بی‌صدا می‌لرزد. می‌ترسم، صدایی شبیه به آمبولانس می‌آید و من فکر می‌کنم که مادر امیده در هفت ثانیه‌ای که دیده یک‌بار دیگر مُرده. به پشتم نگاه می‌کنم، کوچه باریک است و طویل و بوی دود می‌دهد. صدای شیون و گریه می‌شنوم، شاید هم صدای گریه‌های امیده است؟ می‌ترسم دخترک سنکوپ کند، حالاتش را می‌شناسم. صدای یومّا گفتن سلما در ذهنم می‌پیچد و شمار روزهایی که ندیدمش از دستم در می‌رود. چشمانم را می‌بندم و در دلم برای دخترکانی که حتی فاتحه خواندن بلد نبودند اما خیلی زود سیاهِ آرزوهایشان را پوشیدند لالایی می‌خوانم. جلیقه‌ ضدگلوله برای کسانی‌ ساخته شده که از پشت سنگرشان هیچ نمی‌بینند.
هیچی جز گریه برای تو دستمو نمی‌گیره.
دیگه من و Dear diary می‌خوایم از بالای اون برج بپریم پایین
انقدر منتظر شب سوم بودم که الان حس می‌کنم اصلاً توانشو ندارم.
لطفاً امشب هرجا رفتید یا هر مدح و روضه‌ای حتی گوشه اتاقتون شنیدید یادم کنید ولو در حد یک صدم ثانیه (: