eitaa logo
جنگل ِستآره‌آبی؛
51 دنبال‌کننده
2 عکس
2 ویدیو
0 فایل
𝗘𝘃𝗲𝗿𝘆 𝘀𝗵𝗮𝗱𝗲 𝗼𝗳 𝗯𝗹𝘂𝗲 𝘁𝗲𝗹𝗹𝘀 𝗮 𝘀𝘁𝗼𝗿𝘆..
مشاهده در ایتا
دانلود
࣪ هر گل ِآبی ، رازی از نور در سینه دارد ؛ و هر عآشق ، عمری را صرفِ کشفِ همان راز می‌کند .. ࣪ 𓂃⁰⁵ ’ ⁰⁵ ’ ⁰⁵
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
’ نور ِآبی ‘ می‌گن عشق آدم رو نجات می‌ده. شاید راست می‌گن... اما هیچ‌کس نمی‌گه اگه زیادی به یه نفر تکیه کنی، کم‌کم فراموش می‌کنی چطور بدون اون نفس بکشی. هیچ‌کس نمی‌گه ممکنه یه آغوش، هم امن‌ترین جای دنیا باشه، هم جایی که خودت رو توش گم کنی. آغوش رنگش آبیه.. آبی همیشه رنگ آرامش نیست؛ گاهی رنگ دلتنگیه.. رنگ خاطره‌ای که هرچقدر ازش دور میشی، بیشتر تو وجودت ریشه میزنه.. شاید عشق قشنگ‌ترین پارادوکس جهانه.. عشق شیرینه و در مقابل سوزان.. از نظر من عشق، نور ِآبی‌ـه(: ๑⁠ داستان ِنور ِآبی اینجاست") https://eitaa.com/joinchat/1549928130C15e230a4c4
⋆ شروعمون با 20 تا ستاره‌ی ناز؛)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دالی؛ خب یه سری چیزا رو خدمتتون همین الان بگم.. داستان تایپ شده تا پارت آخر، و پارت گذاری منظمه روزی دو پارت، اگر استقبال شه و نظرات زیاد باشه سه یا چهار پارت هم میزارم.. خلاصه آره دیگه، تعریف از خود نباشه، این داستانو خودم خیلی دوستش دارم و براش کلی وقت گذاشتم امیدوارم به دل شماهم بشینه💘
خوش اومدید ستاره‌آبی‌های ناز💙؛) بریم برای شروع...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
’ نور ِآبی ‘ ‹ مقدمه › میگن هر آدمی، یه بار توی زندگیش نوری رو پیدا می‌کنه که دنیاش رو از نو می‌سازه. نوری که بعد از اومدنش، دیگه هیچ‌ چیز شبیه قبل نیست. آسمون همون آسمونه، بارون همون بارونه، ستاره‌ها همون ستاره‌ها... اما انگار دنیا از پشت چشم‌های اون آدم، رنگ تازه‌ای پیدا می‌کنه. بعضی نورها، سفید نیستن. بعضی‌هاشون آبی‌ان... آبیِ آرومِ دریا، آبیِ بی‌انتهای آسمون، آبیِ چشم‌هایی که می‌تونن هم پناهت باشن، هم بزرگ‌ترین ترست. همیشه فکر می‌کردم نور، فقط برای روشن کردنه. هیچ‌وقت نفهمیده بودم همون نوری که راهت رو پیدا می‌کنه، می‌تونه سایه‌ای بسازه که تا آخر عمر دنبالت راه بیفته. می‌گن عشق آدم رو نجات می‌ده. شاید راست می‌گن... اما هیچ‌کس نمی‌گه اگه زیادی به یه نفر تکیه کنی، کم‌کم فراموش می‌کنی چطور بدون اون نفس بکشی. هیچ‌کس نمی‌گه ممکنه یه آغوش، هم امن‌ترین جای دنیا باشه، هم جایی که خودت رو توش گم کنی. آغوش رنگش آبیه.. آبی همیشه رنگ آرامش نیست؛ گاهی رنگ دلتنگیه.. رنگ خاطره‌ای که که هرچقدر ازش دور میشی، بیشتر تو وجودت ریشه میزنه.. شاید عشق قشنگ‌ترین پارادوکس جهانه.. عشق شیرینه و در مقابل سوزان.. از نظر من عشق، نور ِآبیه(:
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏 _ساعتِ‌4:35‌به‌وقت‌مسكو،20آوريل_ - آره خب شاید سخت باشه که هیچ آدمی کامل نشناستت و به عمق احساسات و عواطفت آشنا نباشه و هر بخش از وجودت رو یه نفر بدونه؛ ولی هرچی که هست در برابر وابستگی واقعا محشره.. گاهی با خودم میگم که داشتن یه دوست که بشه بخشی از تو، چه شکلیه؟ وابستگی چجوریه؟ من وابستگی رو تجربه کردم، وابسته دفترم، مدادم، هدفونم، تاریکی، شب، ماه، پنجره، دریا و تمام چیزایی که کنارشون حالم خوبه؛ اما وابستگی به یه آدم رو نه.. من حتی وابسته خانوادمم نیستم، احساس میکنم نافمو با مستقل بودن بریدن. و این باعث افتخارمه.. من توی نوزدهمین سالی که توی این دنیای عجیب دارم زندگی میکنم، یه دختر قدرتمند و مستقلم که به هیچکسی نیاز نداره و فقط به خودش تکیه میکنه. واقعا خداروشکر میکنم که همیشه اولویتم تنهایی بوده؛ وگرنه مجبور میشدم تا آخر عمرم به خاطر پسر مردم از دنیا لذت نبرم و خودمو محدود کنم. " دفترم رو میبندم و مدادم رو سرجای اولش قرار میدم. پنجره بازه و ماه کامل. هوا هنوز کمی سرده، باد خنک می وزه و به عمق وجودم نفوذ میکنه و حالمو جا میاره. آوریلِ مسکو، رنگو بوی زمستونو با خودش وارد بهار کرده. نورِ ماه کل اتاقمو روشن کرده..، من عاشق ماهم. درسته.. تمام زحمات رو خورشید میکشه اما همه ماه رو دوست دارن و منم جزو همه‌ام. ماه برام انرژی خاصی داره، وقتی که کامله ناخودآگاه درونم دوپامین ترشح میشه و شادی به بند بند وجودم نفوذ میکنه، و در عین حال یه دلتنگی عجیبی سراغم میاد. دلتنگ کسی که هیچوقت وجود خارجی نداشته، تابحال ندیدمش و اصلا نه اسمشو میدونم و نه هیچ چیز دیگه ای.. فقط میدونم دلتنگم.. شاید دلتنگ یه آغوشی که موقع خستگی پناهم باشه. میون افکارم، یه صدایی توجهمو جلب کرد..صدای نواختن پیانو. یکی از لذت بخش ترین کارهایی که میتونم انجام بدم اینه که ساعت ها بشینم و به صدای پیانو گوش بسپرم و هیچوقت ازش خسته نشم. از پنجره به بیرون خیره شدم و دنبال منبع صدا گشتم. ساختمون روبه رویی.. درسته، صدا از همونجاست. پنجره اتاقش باز بود، اما پرده سفید رنگش کشیده شده بود و مانع دید میشد. شرط میبندم پیانوش زیر همین پنجرس، چون سایه فرد روی پرده افتاده.. دمش گرم، چقد خوب میزنه معلومه چندین سالیه که کاملا مسلطه به پیانو. از پنجره خیره به پنجرش بودم و با یه حس خاص به صدای پیانو زدنش گوش میدادم. انگار که روحم رو قلقلک داده باشی، ناخودآگاه یه لبخند مهمون کنج لبم شد. غرقش شده بودم که یهو پرده اتاقش کشیده شد؛ هول هولکی و ترسیده پردمو کشیدم. نکنه منو دیده باشه؟ قلبم آروم و قرار نداشت و تند تند میتپید، شاید از ترس اینکه شناخته شده باشم. خودمو پرت کردم رو تختم و یه نفس عمیق کشیدم و زیر لب غر زدم: - واهایی چیکار کردی تو لینا، با این کارت که بیشتر جلب توجه کردی. دست گذاشتم رو قلبم و خطاب بهش گفتم: - هیچی نیست بابا الکی شلوغش کردی، فقد به صدای موردعلاقم گوش دادم جرم که نکردم آروم تر که شدم، رفتم با احتیاط از گوشه پرده بیرونو ببینم؛ خداروشکر کسی نبود؛ هووف بخیر گذشت. ساعت داشت خبر میداد که صبح نزدیکه، پس رفتم سراغ یار همیشگیم، تخت خوابم و پتومو بغل کردم و به مغزم اجازه خوابیدن دادم. ⋆
مقدمه و پارت اول ِنور ِآبی خدمتتون💙؛