_میدونی چیه آبی؟ فکر که میکنم، میبینم پیش هرکسی یه شخصیتی دارم. ناخودآگاهه ها، دست خودم نیست و از این بابت خیلی ناراحتم.
دوست دارم خودم باشم؛ خوده خوده واقعیم.. اما نمیدونم.. نمیدونم چرا نمیشه..
گاهی وقتا به خودم میگم، این واقعا تویی؟ همون فاطمه ای که از زندگیش با تمام روزهای بدش لذت میبرد؟ نه.. راستشو بخوای، نیستم.. قلابی شدم.. احساس میکنم پوچم..
کاش بتونم برگردم به سابق.. همون موقعایی که با اینکه کسی رو نداشتم، کسی دوستم نداشت، همه ازم بدشون میومد، بازم از زندگی لذت میبردم. کوچکترین اتفاق منو تا آسمونا خوشحال میکرد.. ببخشید آبی خیلی حرف زدم.
- برای دوست عزیزم، آبی
1405/04/30
هر آنچه در قلب میگذرد را نمیتوان گفت ؛ براى همين خدا ، آه ، اشک ، خواب ِطولانى ، لبخند ِسرد و لرزش دستان را خلق كرد . .
- نزار قبانی
_ما همیشه لبهی پرتگاه قدم میزنیم؛ درست همانجا که نه میتوانیم بمانیم و نه میتوانیم رها کنیم.