توانایی اینو دارم که هربار مرور خاطرات کردم بشینم گریه کنم بابتش که چرا اینقدر زود تموم شد.
وضعیت هر شبم تا اطلاع ثانوی:
گریه برای اینکه دارم میرم مدرسه جدید و دیگه قرار نیست کنار هم باشیم و صندلیامون چسبیده به هم باشه..
_در نگاهت، آسمانی یافتم که هیچ منجمی ستارگانش را نمیشناخت. هر پلکی که میزدی گویی ستارهای تازه نفس در دل شب متولد میشد.