_در نگاهت، آسمانی یافتم که هیچ منجمی ستارگانش را نمیشناخت. هر پلکی که میزدی گویی ستارهای تازه نفس در دل شب متولد میشد.
_چشمانت برق میزنند؛ گویی بارش ستارهها نزدیک است. اما نگاهِ ستارهایِ تو، دیگر سهم من نیست...
_سرباز، بیارش!
دهانهی تفنگ را روی قلبش نشانه رفت..
_قلب منو به بازی گرفتی.. قلبتو نابود میکنم!
تق..تمام... تفنگش را نوازش کرد و در جیبش نهاد.
چند قدم به جسدش نزدیک شد. نگاهی سرد به او انداخت و از مقابلش گذشت..