eitaa logo
‹فنیـا›
933 دنبال‌کننده
670 عکس
59 ویدیو
1 فایل
فنیا؛ برآمده از خواب‌هایم/مجنون‌العباس/ارزشی. لطفا امن باشید و کپی نکنید •⁠ᴗ⁠• " اینجا دخترونست⁦🌷 " . . خوشحالی فروش: @Fanimah_shop ⁦☆
مشاهده در ایتا
دانلود
‹فنیـا›
برادر همت/*
داداش ابراهیم/*
‹فنیـا›
داداش ابراهیم/*
اولین بار مهدیه از من پرسید که رفیق شهید تو کیه(؟) اون موقع من اصلا نمی‌دونستم رفیق شهید یعنی چی یعنی کی برای همین یهویی یاده کتاب "سلام بر ابراهیم" که معمولاً توی دستای داداشم میدیدم افتادم و گفتم شهید ابراهیم هادی بدون اینکه شناختی ازشون داشته باشم...بعدها که از اون عاشقی گذشت فهمیدم شهید هادی چقدر دلیل به راه راست اومدن جوانان شده و انگاری یکی از دلایل آدم شدن من هم، همین شهید هادی عزیز. وقتی عکس‌شون رو میبینم دلم آروم میشه، انگاری واقعا برای دومین بار داداش‌دار شدم و حالا یه رفیق‌‌شهید دارم. شهید ابراهیم هادی به معنای واقعی یک رفیق بامرام و مشتی. دقت کنید که فقط داداش منه! ولی حالا شما هم میتونید باهاش حرف بزنید، اجازه میدم، داداش ابراهیم خیلی دوستت داریم... ما رو هم شفاعت کن، تو به آرزوت رسیدی دعا کن ما هم بتونیم مثل شما شهیدانه زندگی کنیم و در نهایت زیر این امتحان پر غلط بنویسن با ارفاق شهادت و شروع عاشقی.
البته که هنوز هم ازشون شناخت کافی ندارم، برای همین قصد دارم کتابشون رو شروع به خوندن کنم و این طلسم خاک خوردن کتاب های تو قفسه رو بشکنم و شروع کنم به خوندن تک به تک کتاب‌های نازم`)
اولین کتابِ صفرپنج⭐~
‹فنیـا›
برادر همت/*
این کتاب رو از کتابفروشی داخل حرم خانوم جان خریدم، وقتی دیدمش خیلی ذوق کردمو اینطور بودم من اینو میخوااام. بعدش از ذوق هرشب میخوندم و همه‌جا با خودم میبردم حتی یادمه شب‌های قدر هم میبردم اون زمانی که استراحت بود بین دعا رو هم کتاب میخوندم خیلی خوندن این کتاب رو دوست داشتم. شده بود بخشی از وجودم تا اینکه یهو حال بنده تاسیان شد حال هیچی رو نداشتم چه برسه به خوندن کتاب و فقط تجمعات میرفتم دیگه هیچ کار مفیدی نمیکردم تا اینکه توی تجمعات بهم عکس برادر همت رو دادن، انگار یه نشونه بود که بیا و بیشتر با من آشنا شو. و باز هم شروع کردم به خوندن تا همین امشب که الان تموم شد*
‹فنیـا›
اولین کتابِ صفرپنج⭐~
کتاب «به مجنون گفتم زنده بمان» روایت زندگی شهید محمدابراهیم همت. اما نه از زبان تاریخِ خشک و رسمی، بلکه از زبان آدم‌هایی که از نزدیک دوستش داشتن و کنارش زندگی کردن و از همه زیباتر برای من، روایت همسرشون بود. از همون اولِ زندگی مشترک، شهید همت میگن: زندگی با من آسون نیست، من همیشه در حال رفتن به میدانم." زندگی‌شون فوق‌العاده ساده بوده، همسر شهید با این‌‌که خیلی دلتنگ همسرشون میشدن ولی هر بار با عشق و رضایت راهی‌ش می‌کرد. شهید همت فقط یک فرمانده جنگ نبود؛ یک عاشقِ مسئولیت‌پذیر بود که بین «عشق به خانواده» و «عشق به خدا و مردم» مدام در حال انتخاب بود. شهید همت همیشه می‌گفت: نه اسارت و نه زخمی شدن، فقط شهادت. و همون‌طور هم شد. روایت پدر شهید هم یکی از نورانی‌ترین بخش‌های کتابه که وقتی دکترها می‌گن بچه سقط می‌شود و امیدی نیست، مادر شهید خواب می‌بیند یک خانوم قدبلند (که احتمال می‌دهند حضرت زهرا "س" باشد) به او می‌گوید: ابراهیم سالم به دنیا می‌آید نگران نباش." و بله ابراهیم صحیح و سالم در سیزدهم فروردین به دنیا می‌آید. شهید همت از بچگی پای هیئت بودن از همون سال‌های نوجوانی، علیه شاه و ظلم حرف می‌زدن و دائم سعی می‌کردن به مردم بفهماند این راهی که می‌روند آخرش بن‌بست است و حکومت اسلامی راهی‌ست که بوی عدالت می‌دهد. شهید همت، قبل از آن‌که فرمانده لشکر شود، فرمانده دل‌ها و بیدارکننده ذهن‌ها بود. .
بچه‌ها، کاملا یهویی خواستم بگم تک به‌ تک‌تون رو خیلی دوست دارم، خیلی خوبه که هستین. نزدیک به هزارتا دختر نازبلا اینجاست که فقط می‌تونم بگم قلب بهتون و کلی مراقب خودتون باشید و به سمت‌تون کلی اتفاقات خوب فوت میکنم. ان‌شاءالله به تمام خواسته‌هاتون برسید، مخصوصا تو ممبر.🌟
*/
شهادت/*
امشب هم طبق قرار همیشگی‌ رفتیم میدان.