‹فنیـا›
حاجآقا.. حاجآقا هارداسان؟
روزهای هِجر را گذراندیم و
زندهایمـــ !
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود، عزیزِدلم
سیاُم اردیبهشت سال ١٤٠٥شمسي"
‹فنیـا›
گوشه چشمی نظری گر بکند حضرت عشق قسمت ما بشود لطف و صفا و کرمش
الحمدلله که امروز حضرت عشق نظری کرد به ما=))
امروز رو خیلی دوست داشتم؛ البته بیشتر شبشو..، غروب رفتیم سر مزار شهید گمنام محله بعد اومدم خونه و نورا نازبلا رو دیدم و حسابی چلوندمش و در آخر هم طبق قرار همیشگی رفتیم به سوی میدان جنگ. یهو دیدیم همه دارن با ذوق و بدو بدو میرن یه جایی، رفتم جلو دیدم بهبه پرچم حرم آقا جان امام حسین(ع) رو اوردن و خیلی شلوغ بود خیلی.. گفتم غیرممکن دستم به حرم برسه و گفتم خدایا کاش بشه و شد و باز هم فهمیدم، بلهه خدای ما خدایی که غیرممکن رو ممکن میکنه! و یه جوری جلوی من خلوت شد که حتی یک آدم هم نبود انگاری یکی منو فرستاد سمت پرچم`) و این شب جمعه هم...خانوم حضرتزهرا (س) اجازه دادن تا برای پسرشون اشک بریزیم.
از تجمعات شبانه/اشکهای شبجمعه.