من بیخبر از تو و تو بیخبر از من سخت است که من دلهره دارم تو نداری..
من به بند تو اسیرم تو ز من بیخبری !
آفرین ، معرفت این است که ز من میگذری
[ یارضا گفتمُبازشدبهنگاهتگرهها
چهخبرهاکهرسیدازدلاینپنجرهها...]
از قیامت همه ترسند و من آنجا شادم ،
به امیدی که در آن معرکه دیداری هست ؛