آبی ترین ستارهیِ من ؛
از طرفِ نیل، به ستارهی آبی: هیچکس نمی داند تو از دلِ شب آمدی یا از دلِ بوته های بارورِ بلوبری؛ اما
" کسی چه میداند شب سوم چه شد که تو دیگر منتظر نماندی و دلت شکست و دیگر کیک بلوبری نپختی "
[ چای مینوشم که با غفلت فراموشت کنم ؛
چای مینوشم ولی از اشک ، فنجان پُر شده است ]
چه کسی فکر میکرد پایان فرا برسد؟
البته شاید بهتر است بگویم چه کسی فکر میکرد پایان "اینگونه" فرا برسد؟
چه کسی فکر میکرد آخرین دیدارمان ، اینگونه به سرانجام برسد؟
کاش آن روزهای بارانی ، یادآور بودند که تکرار در کار نیست . همیشه با فکرِ داشتنِ زمان در آینده ، زمانِ حال را فراموش کردهام .
منتظرِ خداحافظیِ آخرین روز بودهام ؛ اما به سلام هایِ زودگذر بی اعتنایی میکردم .
گذشته تر را دوست داشتم ، و از حالِ آن روز ها بیزار بودم . به فکر گذشتهها ، حال را از دست دادم .
خیلی دیر شده است برای به خود برگشتن ، حتی اگر به خودم برگردم ، آن روزها برنمیگردند .
آن روزها و آن آدمها ، آن مکانها و آن خاطرهها ، آن عطر ها و آن تصویرها...
چرا انسان در روزهایِ زیبایِ زندگیاش ، که دیگر تکرار نمیشوند ، مُدام دنبال روز های زیباتر است؟
#ستارهیمن ؛)