از ولنتاین بگویید و بخوانیدش عشق
ما که دلدادهی عشق علی و فاطمهایم *
هدایت شده از «شاید،عروسِدریایی»
از طرفِ نیل، به ستارهی آبی:
هیچکس نمی داند تو از دلِ شب آمدی یا از دلِ بوته های بارورِ بلوبری؛ اما همه می دانند که تو هر شب برای معشوقِ جادوشده ات پای بلوبری می پزی، آنقدر خوش عطر که تمامِ شهر خبر میشوند. چشم هایِ معشوقت سُرمهای هستند، نه آبیِ روشن که بشود ساده فهمید، نه سیاه که بشود در آن گم شد؛برای همین است که این چنین مجذوبت کرده است؟ چشم هایش که هم رنگِ بلوبریِ کیک هایِ توست؟ اینکه آنقدر ژرف است که نمیتوانی بفهمی انتهایش کجاست؟کسی چه می داند به جز معشوقِ زیبایت که مهرش را به دلت نشانده است و هرشب کنارت پای بلوبری میخورد؛اما خب، جهان که همیشه به کام نیست و همیشه عشق نیست... یک شب قرار بهم خورد و معشوق نیامد گفتی لابد کار دارد، شد شبِ دوم گفتی لابد خسته بوده، اما شبِ سوم...
خب کسی چه می داند شبِ سوم چه شد که تو دیگر منتظر نماندی و دلت شکست و دیگر کیکِ بلوبری نپختی و قول دادی که تا همیشه چشم هایش در خاطرت بمانند؟
شبِ هِجرانِ من و دِل، چه دُعا ها که نَکردم
که مَگر شَمعِ صَباحی به سَرِ بامِ تو بینَم
آبی ترین ستارهیِ من ؛
از طرفِ نیل، به ستارهی آبی: هیچکس نمی داند تو از دلِ شب آمدی یا از دلِ بوته های بارورِ بلوبری؛ اما
" کسی چه میداند شب سوم چه شد که تو دیگر منتظر نماندی و دلت شکست و دیگر کیک بلوبری نپختی "
[ چای مینوشم که با غفلت فراموشت کنم ؛
چای مینوشم ولی از اشک ، فنجان پُر شده است ]