🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁
🍂رمان :#یک_وبیست🍂
🍂پارت :#سی_ششم🍂
عطیه : به عزیز هم گفتم بیاد دکتر بعد از چند دقیقه بیرون اومد
دکتر چی شد؟
دکتر: خداروشکر بهوش اومده
عزیز: خداروشکر 😍😍
دکتر: فقط یکم پاهاش سست هست بدنش ضعیف شده اما کم کم توانی خودش به دست میاره
عطیه: ممنون 😢
دکتر: راستی زیاد هم بهش شک وارد نکنید مثل خبر بد و غیره .....
عزیز: چشم میشه رفت دیدنش
دکتر: بله بفرماید ☺️
عطیه : با عزیز میخواستیم بریم داخل که تلفن عزیز زنگ خرد
عزیز: ریحان هست
عطیه : چند بار هم به محمد زنگ زده بود فراموش کردم بهتون بگم😢
عزیز : تو برو داخل من باهاش حرف میزنم بعد میام
عطیه: چشم ☺️
رفتم داخل محمد چشماش بسته بود دستش روی سرش بود
سلام آقا محمد
محمد: توی حال و هوایی خودم بودم استرس پرونده داشتم 😢 دلم برای دنیا و عزیز و عطیه خیلی تنگ شده حتما بفهمن من اینجا هستم به اونا نگفتم شاکی میشن 😢🤦♀
یهو صدای عطیه اومد
س...سلام تو اینجایی
عطیه : نباید باشم🤔
محمد: نه عزیزم اتفاقا الان داشتم فکر میکردم کاشکی شما بودید 😅
عطیه : خوب دیگه آرزوت برآورده شد ما هستیم 😅😍
محمد: اره 😅
بیا داخل کنار در وایسادی چرا😂
عطیه: رفتم کنار محمد اومدم 😌
محمد: خوبی عزیزم
عطیه : این سوال من باید بپرسم 😅
حالت خوبه
محمد: خداروشکر خوبم از ماجرایی تومور که خبر داری
عطیه: بله خبر دارم
محمد: خودمم نمیدونستم تومور دارم 😢
عطیه : خداروشکر دیگه خوب شدی 😍😘
محمد: دلم برات تنگ شده بود 😢❤️
عطیه : من بیشتر 😌❤️
محمد: نه خیرم من بیشتر 😌😤
عطیه : نوچ من 😢😬
محمد: عه عه نداشتیم ها حرف نباشه همین که من گفتم من بیشتررر😌❤️😘
عطیه : چشم شما بیشتر 😅😘
محمد: آفرین خانم 😉❤️
________
رسول : نمیتونستم از فکر آقا محمد بیرون بیام برام سخت بود به حدی که میخاستم دق کنم 😢😭بلند شدم حتما به آقای عبدی بگم اجازه نمیده بی اجازه از سایت رفتم بیرون
رفتم سمت بیمارستان..........
__________
مکالمه ی بین عزیز و ریحان ))
عزیز : سلام مادر
ریحان : سلام عزیز کجایی
عزیز: من خونه مادر تو کجایی
ریحان: من اومدم خونه شما ولی نیستید😐
عزیز : فهمید دروغ گفتم مجبور شدم راستش بگم
بیمارستان هستم
ریحان: چرا اونجا 😢😳
عزیز: محمد کمی حالش خوب نبود اومدیم بیمارستان
ریحان: مگه چی شده 😳😢
عزیز: یکم سرما خورده
ریحان: آدرس بیمارستان بدید
عزیز: لازم نیست بیایی مادر
ریحان: عزیز لطفا 😢💔
عزیز: ......بیا اینجا
ریحان: چشم خدافظ و قطع کرد .....
عزیز: هی خدا 😢رفتم داخل اتاق محمد
سلام پسرم
محمد: سلااااام عزیز 😍
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کپی رمان به شدت ممنوع می باشد🚫
زیادمون کنید 🥀
نویسنده: هستی 🥀
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم آقا محمد شما بهوش اومد 😂🤦♀
اما هنوز نمیدونه دنیا گروگان هست😁
https://harfeto.timefriend.net/16586608050406
1 خیلی قشنگه 😂
2 من که مدیر نیستم 😐😂من ادمین هستم کدوم ادمین بد هست؟
3 خواهر محمد 😐صبح بخیر تا الان کجا بودی 😂
4 خوب این چه ربطی به فعالیت داره کامپیوتر نیستم که تند تند تایپ کنم😂نظر ها وقتی میدم که پارت بعد آماده باشه
5 😂مگه بده
6 روح بدم 😐😂 خفن یعنی چکار کنم دقیق 😂🤷♀
7ممنون گل❤️😘
8 قابل نداشت 😂😂❤️
9 حال ندارم برم نمیشه همینجا بمونم 😁
10 این کانال خودم هست مدیر اصلی خودم هستم ☺️❤️این کانال خودم هست ☺️
@Gando_eitaa چطور ؟
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁
🍂رمان:#یک_وبیست🍂
🍂پارت :#سی_هفتم 🍂
رسول : رفتم بیمارستان رفتم اتاق آقا محمد دیدم یک مرد روی تخت نشسته فکر کردم اشتباه رفتم یک ببخشید گفتم و رفتم بیرون این قدر تویی فکر بودم که اتاق هم اشتباه رفتم 😔💔
خواستم در اتاق ببندم که صدای آقا محمد اومد ......
محمد: داشتم با عزیز حرف میزنم که رسول اومد داخل یک ببخشید گفت رفت بیرون 🤨سریع گفتم
رسول کجا ؟؟
رسول: یا خدا آقا شما هستید
محمد: خوب اره 😐توقع داشتی کی باشه 😐💔
رسول: شما بیهوش بودید کی بهوش اومدی 😐
محمد: آدم زنده بلاخره بهوش میاد نمرده بودم که 😂😂حالا کجا میخواستی بری
رسول: فکر کردم اشتباه اومدم
رو کردم به عطیه خانم و عزیز و با لبخند سلام کردم
عطیه و عزیز: سلام ☺️
محمد: خوب رسول چخبر از سایت
رسول: اوم ...سایت هم هیچی ☺️
محمد: فهمیدم جلویی عطیه و عزیز نمیخواد صحبت کنه بهش گفتم :
عزیز شما یک لحظه برید بیرون لطفا ☺️❤️
رسول: عطیه و عزیز رفتن بیرون رفتم کنار آقا محمد گفتم : آقا خبری از سپند نیست به خط ما وصل نیست باید گوشی شما باشه 😬
محمد: مگه گوشی من دست شما نبود
رسول: نه آقا دست عطیه خانم هست فکر کنم
محمد: بعدا بهت میدم چک کنید
رسول : چشم آقا خیالتون راحت دنیا هم حالش خوبه ☺️😘
محمد: 🤨مگه قرار بود بد باشه
رسول: یهو یادم اومد نباید میگفتم سریع جمع کردم : نه آقا کلی گفتم 😬
محمد: رسول بگو دنیا بیاد میخوام ببینمش 🤨
رسول: نمیشه اقا 😔
محمد: چی شده 😬
رسول : همه چیز بهش گفتم 😕
محمد: 😰😰د...دنیا
چهره ی دنیا همش جلویی چشمم بود صداش تویی مغزم اکو میشد بلند شدم از روی تخت رفتم پایین ولی پاهام زیاد جون نداشت و افتادم😔
رسول: آقا 😱😱
_______
میشل: چرا با دختره مهربون هستی نکنه فکر کردی واقعا خالش هستی 😒
کلارا : میشل بس کن تو اگه خیلی زرنگی زودتر منو از دست این بچه خلاص کن😬
میشل: هوووف صبر کن دریا برسه بره جلو بعد هر کاری میخوایی با بچه بکن😢
کلارا : مگه راه دیگه دارم 😒باشه دریا کی میاد
میشل : به زودی میرسه میره پیشش
کلارا : اوکی
میشل: من رفتم پیش دختره
____________
محمد: با کمک رسول و دکتر ها دوباره منو بردن روی تخت دکتر گفت نباید به خودم فشار بیارم تا توانی خودم به دست بیارم 💔💔دنیا 😭😭😭
رسول: آقا محمد نسبت به همه بی توجه بود فقط به یک گوشه نگاه میکرد💔
آقا حالتون خوبه 😢
دنیا چیزیش نیست 😢
خیلی زود نجات پیدا میکنه 😢
تازه سپند اونجا هست اون مامور ما هست😢
آقا محمد ؟😢
هر چی میگفتم جواب نمیداد فقط زل زده بود به دیوار 😔💔
محمد: فکرم پیش دنیا بود 💔که صدای گوشیم اومد باز کردم یک پیام از یک شمارهی ناشناس 🤨
یک صدا بود 🤨صدا پلی کردم
(صدای میشل بود : اگه میخوایی دخترت سالم باشه اطلاعات ساختمان هسته ای ایران برام بیار در غیر این صورت باید برای جنازه ی دخترت گریه کنی و بعدش یک صدای تیر )😭💔یاخدااااا😭😭😭
رسول: صدای که آقا محمد گذاشت منم شنیدم فهمیدم اوضاع بد هست 😭آقا محمد شما تروخدا بلند نشید من الان میام گفتم و رفتم بیرون .......
__________
دریا: با هواپیما وارد ایران شدم
یک اتوبوس گرفتم و رفتم کرج از اونجا هم با یک ماشین شخصی رفتم تهران این میشل هم دیوونه هست خوب چه کاری هست که تیکه تیکه برم تهران یک راست میرفتم دیگه 😒از خستگی برام جون نمونده 😒🤦♀
بلاخره رسیدم تهران و زنگ میشل زدم
میشل: بله
دریا: من تهرانم
میشل: آدرس که بهت دادم بیا دیگه چرا زنگ میزنی نصف شب 😒
دریا : شرمنده مزاحم خوابت شدم 😒بوووووق (قطع کرد )
__________
روژان: کارم تموم شد از آقای عبدی اجازه گرفتم و رفتم خونه از سایت میرفتم بیرون که دیدم آقا رسول داره میاد
سلام
رسول: سلام ☺️
روژان: با اجازه
رسول: تنها میرید خونه؟ 🤔
روژان: بله داوود کمی کار داشت ☺️
رسول: بفرمایید سوار ماشین بشید میرسونمتون ☺️❤️
روژان: نه خودم میرم مزاحم نمیشم ☺️
رسول: بفرمایید لطفا درست نیست این ساعت شب تنها برید تاکسی سخت گیر میاد
روژان: نه زنگ میزنم یک ماشین میگریم شما بفرمایید سر کار😅☺️
رسول: خانم تهرانی خوب فکر کنید من تاکسی هستم بفرمایید دیگه 🙂💗
روژان: اوم......باشه ممنون 🙂
صندلی عقب نشستم و آقا رسول هم نشست و ماشین روشن کرد .........
پ.ن: دنیا تیر خرد ☺️
پ.ن: دریا کیه🤨
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کپی رمان به شدت ممنوع می باشد🚫
زیادمون کنید 🥀
نویسنده: هستی 🥀
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
👇🏻
https://harfeto.timefriend.net/16587532990736
ناشناس 👆🏻✨💜
دریا مشتاق
¹⁰ سال آمریکا بوده
از دانشگاه با کلارا و میشل دوسته
#جاسوس
عضو جدید هست
#شخصیت_رمان_یک_وبیست