بخارِ چای.
و اما من
اگر اکنون زندهام به واسطهی همین امیدِ ناچیز است؛
شاید استکانِ چایی همان امیدِ من باشد.
حالم خوب نیست . .
دلم میخواد تو این فضایی که معلقم بخوابم، بخوابم و بخوابم.
بخوابم و یادم بره این دردارو
یادم بره خستم
یادم بره چقدر شکستم
یادم بره این دنیای فانی بی ارزش ترینه.