بخارِ چای.
خبرت هست که دلتنگ ِنگاهت شدهام ؟
بی قراره تو و چَشمان ِسیاهت شدهام ؟
بخارِ چای.
؛
میکشم هر دم نفس من در هوایت بیشتر
دوستت دارم کمی ، از بی نهایت بیشتر :)
برایت نوشتم: «اگر روزی خانهای ساختیم، قول بده پنجرهاش رو به باران باز شود، چای با چند چوبِ دارچین همیشه روی سَماور بماند و هیچ شبی، بدون بوسهی شببخیر تمام نشود.» باقیِ آرزوهایم، همین چند خط بود.
-اسیر-
بخارِ چای.
لذت نوشیدن یک چایِ ساده، پیش تو
وعدهی جنّاتِ تَجری را مُحقَق میکند ..