روزی خواهد رسید که از نامها خسته خواهی شد. از اینکه خدا را در واژهای بگنجانی، حقیقت را در کتابی، عشق را در نامی، و خودت را در آینهای. پردهها کنار میروند و میفهمی در برابر بعضی چیزها فقط باید آرام گرفت و تاکید بر دانستن نکرد. ما سالها در پی خدا میگردیم، انگار جایی دور ایستاده است. غافل از آنکه فاصله، همین "من" است. همان "منی" که میخواهد بداند، ثابت کند و حق با او باشد. سیرِ حقیقت، کمشدنِ همین "من" است. نه خدا شدن. خدا خداست و انسان، انسان. فقط آنقدر از خودت کنار بروی که میان تو و حقیقت، چیزی باقی نماند. آنگاه سجده دیگر خمشدنِ پیشانی بر خاک نیست. افتادنِ غروری است که خیال میکرد باید همهچیز را بفهمد. ایمان، پیش از آنکه یقین باشد، پذیرفتنِ ناتوانیِ خویش در فهمیدن است. اینکه بتوانی کنار ندانستن خودت بنشینی و نترسی.
من اصلاً این حجم از نفرت پراکنی نسبت به مدرسه رو درک نمیکنم. برو درس بخون دیگه، بهتر از بیکاریه.