روزی خواهد رسید که از نامها خسته خواهی شد. از اینکه خدا را در واژهای بگنجانی، حقیقت را در کتابی، عشق را در نامی، و خودت را در آینهای. پردهها کنار میروند و میفهمی در برابر بعضی چیزها فقط باید آرام گرفت و تاکید بر دانستن نکرد. ما سالها در پی خدا میگردیم، انگار جایی دور ایستاده است. غافل از آنکه فاصله، همین "من" است. همان "منی" که میخواهد بداند، ثابت کند و حق با او باشد. سیرِ حقیقت، کمشدنِ همین "من" است. نه خدا شدن. خدا خداست و انسان، انسان. فقط آنقدر از خودت کنار بروی که میان تو و حقیقت، چیزی باقی نماند. آنگاه سجده دیگر خمشدنِ پیشانی بر خاک نیست. افتادنِ غروری است که خیال میکرد باید همهچیز را بفهمد. ایمان، پیش از آنکه یقین باشد، پذیرفتنِ ناتوانیِ خویش در فهمیدن است. اینکه بتوانی کنار ندانستن خودت بنشینی و نترسی.
انگار از نخستین روز، میان ایمان و تردید سرگردان بودهایم و این همه قرن، تنها راههای تازهای برای پرسیدن همان سؤال قدیمی پیدا کردهایم.
هدایت شده از شبهایحوّا.
وقاحتی که زنستیزیِ یک شیعه داره رو مناسکهای متجاوزانه و اروتیک یک شیطانپرستِ لوسیفریانیست نداره.