منم مثل شما نمیدونم. ما انسانیم، پس در نتیجه باهم نمیدونیم. اصلاً ندونستن بخشی از ماست، قصد توجیه کردنش رو ندارم. ولی الان تراپیستم گفت بقیه اشتباه میکنن که میگن هرچیزی رو نمیدونیم باید بریم دنبال جوابش. جواب بعضی وقتها وجود نداره، بعضی وقتها هم باید ازش گذشت، در یک مواردی هم پیش میاد که جواب باعث بشه بیشتر ندونیم. و ما نمیخوایم بیشتر ندونیم.
انتظاری کُشندهاست که در نهایت آدم رو زنده میکنه؛ با تشنگی زیاد و ترس از خشکسالیه که جرعههای آب بیشتر از هروقتی بهت میچسبه. انگار هرچی بیشتر به «تمامشدن» فکر میکنیم، یا هرچی بیشتر بهش نزدیک میشیم، چیزی که بعدش منتظرمونه، شیرینتر و لذتبخشتر میشه. ما از تمومشدن و از دستدادن هرچیزی میترسیم، درحالیکه شاید همین تمامشدنها و همین از دستدادنها باشن که باعث میشن بیشتر بفهمیم، بیشتر حس کنیم و کمکم به پختگی برسیم.
ما به هیچی مجبور نیستیم، ما خودمون رو مجبور میکنیم. حتی دیگران هم ما رو مجبور نمیکنن، فکر میکنیم که نمیخوایم. اگه نمیخواستیم هیچ اتفاقی نمیوفتاد. ما خودمون رو مجبور میکنیم به انجام کارهایی که دوست نداریم چون میترسیم، از همنوعهامون، از آینده، و گاهی هم از خودمون.
خاکزاد.
ما به هیچی مجبور نیستیم، ما خودمون رو مجبور میکنیم. حتی دیگران هم ما رو مجبور نمیکنن، فکر میکنیم
«تو درون چاهی و گویی مرا
کس نمیگیرد ز چاه اندر رها»