انتظاری کُشندهاست که در نهایت آدم رو زنده میکنه؛ با تشنگی زیاد و ترس از خشکسالیه که جرعههای آب بیشتر از هروقتی بهت میچسبه. انگار هرچی بیشتر به «تمامشدن» فکر میکنیم، یا هرچی بیشتر بهش نزدیک میشیم، چیزی که بعدش منتظرمونه، شیرینتر و لذتبخشتر میشه. ما از تمومشدن و از دستدادن هرچیزی میترسیم، درحالیکه شاید همین تمامشدنها و همین از دستدادنها باشن که باعث میشن بیشتر بفهمیم، بیشتر حس کنیم و کمکم به پختگی برسیم.
ما به هیچی مجبور نیستیم، ما خودمون رو مجبور میکنیم. حتی دیگران هم ما رو مجبور نمیکنن، فکر میکنیم که نمیخوایم. اگه نمیخواستیم هیچ اتفاقی نمیوفتاد. ما خودمون رو مجبور میکنیم به انجام کارهایی که دوست نداریم چون میترسیم، از همنوعهامون، از آینده، و گاهی هم از خودمون.
خاکزاد.
ما به هیچی مجبور نیستیم، ما خودمون رو مجبور میکنیم. حتی دیگران هم ما رو مجبور نمیکنن، فکر میکنیم
«تو درون چاهی و گویی مرا
کس نمیگیرد ز چاه اندر رها»
خاکزاد.
منم مثل شما نمیدونم. ما انسانیم، پس در نتیجه باهم نمیدونیم. اصلاً ندونستن بخشی از ماست، قصد توجیه
من همیشه روی «خب ما انسانیم» تأکید دارم و این مصرعِ «آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه» رو زیاد تکرار میکنم. ولی الان فکر میکنم نباید انسان بودن رو برای هر خطا و کوتاهیای وسط بکشیم و ازش عذر بسازیم. درسته که انسان خطاپذیره، اما دقیقاً چون انسانه، عقل و اختیار و مسئولیت هم داره. باید بدونه، یاد بگیره، تلاش کنه و تا جایی که میتونه گناه نکنه. و اگر هم لغزید، مسئولیتش رو بپذیره و اصلاحش کنه. انسان بودن توضیح خطاست، نه توجیه خطا.
و متاسفانه من همیشه انسان بودن رو توجیه خطا و ندونستنها میدونستم.