2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- وقتی متوجه میشید این کتاب فقط یه رمان ساده نیست .
به قول حسین پناهی...
با لیوان چای هم می شود مست شد ، اگر آن کس که باید باشد،باشد.
#سخن☕️
بعضی کتابها رو آدم زودتر از موعدش میخونه و بعضی کتابها رو که تموم میکنه، فقط یه جمله توی ذهنش میچرخه:
«کاش اینا رو چند سال زودتر میدونستم...»
#سخن☕️
اسم شخصیت های رمانی که خودم نوشتم.
نام:#شب_ما
میخوام داستان نوشته خودم رو
براتون بزارم.اگه عاشق موضوع های؛
خانوادگی/ویکتوریایی/رمانتیک/قصر هستی...
این داستانم رو با دقت بخون👸🏻🤴🏻
#شب_ما (قسمت ۱)
موضوع سر حس بود ، حسی که نمیزاشت به کسی بگم که چند وقتی هست با او آشنا شدم...
وقتی مراسم بزرگ و باشکوه خانوم ماروین شروع شد ، با آن لباس زرق و برقی جواهردوزی شده ام وارد سالن شدم👑
چشم همه از شدت زیبایی ام خشک شده بود ، کم کم داشتم استرس میگرفتم که جکسون با آن کت و شلوار مشکی برتن کرده اش جلو اومد و بهم گفت:
🤴🏻_سلام اِما ، مایل هستی امشب را باهم بگذرانیم؟
سلام کردم و با لبخند سرم را تکان دادم و همراه او رقصیدم.
یهو صدایی بلند به گوشم رسید و همه نگاه ها به سمت در کشیده شد.👀
وقتی خوب نگاه کردم فهمیدم ادوارد است . همان پسری که بعد از ۵ ماه آشناییمون یکهو غیبش زد...
#شب_ما (قسمت ۲)
من که پشت جکسون قایم شده بودم آروم بهش گفتم این همون پسریه که بهت گفتم🗣
جکسون آروم سرش رو تکون داد و یقه اش را صاف کرد.
ادوارد با چشم هایی بغض آلود ولی کمی عصبانی به سمت ما اومد و رو به جک گفت:
_تو؟ تو با اِما چه نسبتی داری؟😤
جک رو به من نگاهی همراه لبخند کرد و برای اینکه دل منو بدست بیاره و اون رو نا امید کنه گفت:
_این خانم زیبا نامزد من هستن.شما کی باشید؟
ادوارد هم که بغض گلویش را مچاله می کرد گفت:
_اِما این آقا راست می گوید؟
من هم از پشت جک بیرون آمدم و کنارش ایستادم و سرم را بالاکردم و آرام گفتم:
_بله . بعد ۲ سال بی خبری چه انتظاری داشتی؟
ادوارد سر تکان داد و با حرص گفت باشه و به سرعت از مراسم خارج شد...
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و اما چشمها ؛ عمیق تر از دست ها لمس میکنند ...