کسی که قدردان و امیدواره هرروز چیزهای بیشتری برای قدردانی پیدا میکنه و کسی که عصبی و ناامیده موضوعهای زیادی برای ناامیدی و عصبی بودن.
ما خودمون تعیین میکنیم چه حسی به خودمون داشته باشیم؛ صبح پامیشی اگر هوا خنک و ابری باشه، حقوقتو ریخته باشن، یهفرد خاص ازت تعریف کرده باشه، پوستت جوش نداشته باشه و.. حالت خوبه و اگر برخلاف این باشه به زمین و زمان فحش میدی. که با اینکار در واقع داری اجازه میدی اتفاقای بیرون وارد بدنت شه، درحالیکه ما باید وسط باشیم و دنیا دورمون. به علاوه اینکه انرژی و احساس ما رو بقیهی چیزها اثر بذاره، نه بقیهی چیزها رو ما.
تو میتونی تو یه اوضاع گرهخورده و مشوش با خنکی یه لیوان شربت، با صبح الطلوع روزو استارت زدن، با گرفتن یه عکس ساده از یه چیز جالب تو مسیرِ کارت، با کشفِ یه مدل آرایشِ چشم جدید و.. همچنان ذوق کنی و قدردان باشی، ولی انقد میچسبی به همون کلاف گره خورده و خودتم بهش گره میخوری که حس میکنی زمین و زمان باهات لجن و تو بدبخت ترین آدم کرهی زمینی.
آره انسان طفلکی.
که میدونی اینارو ولی بلدش نیستی.
امروز یه لحظه یادم افتاد آزمون قلمچی و تحلیل تست و درس و مدرسه ندارم، انگار کل دنیارو یه پاپیون پیچیدن دورش دودستی دادن بهم.
یکی از نشونه های بلوغ فکری اینه که وقتی توی یه موقعیت داری دنبال مقصر میگردی، یهلحظه وایسی و به خودت هم فکرکنی. شاید یه جایی خودت هم بیتقصیر نبودی، فقط هنوز متوجهش نشدی. اینکه قبل از انداختن تقصیرها گردن بقیه، سهم خودت رو تو ماجرا بپذیری، خیلی ارزشمندتر از مقصر شدنِ خودت بعد از انداختن تقصیرها گردن این و اونه.
شبهایروشن-
بیتعارف دلم میخواد یه دامپزشکِ ساده باشم که طرحش افتاده یه روستای سبزو دورافتاده. چمدونمو ببندمو ب
یا نه، یه زندگیای رو میخوام مثل زندگی آنشرلی، با اون حجم از ذوق و انگیزه، که تنها دغدغهاش زلال یا کدر بودن دریاچهی آبهای نقرهای بود، یکیام تو سن و سالِ متیو که هرچقدر حرف بزنی و غر بزنی باحوصله به تک تک حرفای پراکندهات گوش بده و بالبخند همراهیت کنه.
" لیلا جان، ظرفيت تو فراتر از اينهاست. خيلی حيفم میآد وقتی میبينم درون خودت موندی و بلند نمیشی. وقتی جوون هارو میبينم که غرق میشن، در حالی که بايد غريق نجات باشن، دلم می گيره" نرگس شکوریان- رنجِ مقدس.