یهسری چیزا هست که اگه بدون اطلاع قبلی اتفاق بیفته قشنگتره. مثلا بارون. بارون باید یهویی و غیرِ منتظره باشه. مثلا از همجا بیخبری، هوای خونه گرفتهست، پنجره رو کنار میزنی میبینی عه، زمین خیسه و داره بارون میباره. اون حس خوبی که اون لحظه میگیری، هزار برابر بیشتر از زمانیه که از قبل میدونی میخواد بارون بباره.
بنظرم آدمهایی که تو سن پایین شکست میخورن خدا یه نگاه متفاوت دیگهای بهشون داره. مثلا میتونست اون شکست ها تو سن بالا واست پیش بیاد، اما خدا اون ضربدرهای قرمز رو الان بهت داد، تا قبل از اینکه مسیرهای اصلی زندگیت رو با تکیه بر افکارِ ناپخته طی کنی و یهو تو سن بالا جلوی دیدگانِ بقیه محکم زمین بخوری، با چشمِ بازتری حرکت کنی. قبلا خیلی بابت این موضوع پیش خدا شکایت میکردم اما الان نه. تک تک اتفاقات ناخوشایندی که واسهام رقم خورده رو چراغ هایی میدونم که دیگه نمیذارن پام به هیچ سنگی بخوره.
بیاید یه چیز جالب خوندم. نوشته بود: همیشه این تصور وجود داره که حین بچه دار شدن، مردان هیچ تغییری توی بدنشون رخ نمیده ولی توی مطالعاتی مشخص شده که آقایونم وقتی پدر میشن هورمون تستسترونشون کاهش پیدا میکنه و تا مدتی تستسترونش به اون سطح سابقِ خودش که در ابتدا بوده برنمیگرده.
چرا!؟
یکی از جاهایی که تستسترون به درد آقایون میخوره بروز رفتار های مردانه است تا بتونه جنس مخالفش رو جذب بکنه؛ حالا اون نیازِ رفع شده و قراره یه نوزاد به جمعشون اضافه بشه، پس لازمه که از دُز اون رفتار های محکم مردانه کم بشه تا بتونه بیشتر و بهتر با بچه ارتباط بگیره و رفتار ملایم تری با اون موجود کوچولوی بیدفاع داشته باشه و بشه به بابای یه گوگولی و مهربون. جالبه نه؟ این رابطهی بین بابا شدن و در مقابل، پایین اومدن سطح تستسترون، منو یادِ اون قسمت از شعرِ علیرضا آذر میندازه که میگه: پیش چشم همه از خویش یَلی ساختم، پیش چشمان تو اما سپر انداختهام.