بیاید یه چیز جالب خوندم. نوشته بود: همیشه این تصور وجود داره که حین بچه دار شدن، مردان هیچ تغییری توی بدنشون رخ نمیده ولی توی مطالعاتی مشخص شده که آقایونم وقتی پدر میشن هورمون تستسترونشون کاهش پیدا میکنه و تا مدتی تستسترونش به اون سطح سابقِ خودش که در ابتدا بوده برنمیگرده.
چرا!؟
یکی از جاهایی که تستسترون به درد آقایون میخوره بروز رفتار های مردانه است تا بتونه جنس مخالفش رو جذب بکنه؛ حالا اون نیازِ رفع شده و قراره یه نوزاد به جمعشون اضافه بشه، پس لازمه که از دُز اون رفتار های محکم مردانه کم بشه تا بتونه بیشتر و بهتر با بچه ارتباط بگیره و رفتار ملایم تری با اون موجود کوچولوی بیدفاع داشته باشه و بشه به بابای یه گوگولی و مهربون. جالبه نه؟ این رابطهی بین بابا شدن و در مقابل، پایین اومدن سطح تستسترون، منو یادِ اون قسمت از شعرِ علیرضا آذر میندازه که میگه: پیش چشم همه از خویش یَلی ساختم، پیش چشمان تو اما سپر انداختهام.
برقارو خاموش میکنیم، شمعهارو روشن و کتاب میخونیم، چون به قول ماریو برگاس «ما به ادبیات نیازمندیم تا آن تخیلِ خلاقی را که زندگی روزمره، با فشارهایش و با تکرارِ ملالآورِ اخبار و وقایع، به بند میکشد، آزاد نگه داریم و به ماشینهای بیروح تبدیل نشویم.»
همیشه و در هرحالتی به آدمها ارزش عاطفی دادن درست نیست. خودم جزو اون دست از آدمام که اگه یکی درمورد خودش چیزِ منفیای بگه، از اعماق شناختم نسبت به اون آدم یه چیزِ مثبتِ درگیر با اون موضوع درمیارم تا اثرِ اون حرفِ منفی رو خنثی کنم. درصورتی که این ارزش دادنه، انگیزهی تغییر و اصلاح رو ناخواسته ازشون میگیره و باعث میشه تو همون وضعیتی که دارن باقی بمونن.
این ارزش دادنِ شاید در ظاهر محبت باشه، اما در باطن یه جور ظلم در حقِ اون فرد. احساس اون زمانِ اون آدمو باید درک کرد، اما حقیقتی که وجود داره رو انکار، نه.