بسم الله
امروز را از ظهر شروع میکنم، با مامان رفتیم مطب دکتر. ساعت چهار بود که با از مطب بیرون زدیم. من ماشین را در پیاده رویی خوش آب و هوا که سایه ی درختی هوایی خنک ساخته بود پارک کردم.
تا وقتی برمیگردیم، ماشین جهنمِ سوزان نباشد و مامان اذیت نشود.
کنار ماشین که رسیدیم، مردی با لهجه قمی، قدی کوتاه، لاغر اندام با سیبیل هایی پر که نشان میداد چند سال دیگر قرار است مسن شود، آمد سمتم.
فاصله اش را با من رعایت نمیکرد و هرچه من این فاصله را میخواستم بیشتر کنم او جلو تر میآمد.
با دست کوبید روی صندوق عقب و گفت: ماشین مالِ شماست؟
گفتم: بله.
دوباره با مشت کوبید روی در و گفت: میخواستم با لگد بزنم در و بشکونم و...
ناراحت بود از اینکه من بد جا پارک کرده بودم و او عجله داشت تا برود.
عذر خواهی کردم و آمدم که سوار شوم. یک زنِ دیگر از آن طرف همراه شوهرش نظاره گر بود.
زن چیزی زیر لب بلغور میکرد خطاب به ما.
آمدم که سوار ماشین شوم، مرد که رفته بود سمت ماشینش دوباره آمد سمت ماشین من.
با سر کلیدی تق تق محکم میزد روی شیشه و داشت تهدید آمیز حرف میزد.
از آنجایی که حوصله ی پرو گری دیدن را ندارم، در را محکم باز کردم و خورد بهش.
سوار ماشین شدم.
آن زن رهگذر داشت هنوز چرت و پرت میگفت که از داخل ماشین داد زدم: خفه شو دیگه.
شوهرش خنده اش گرفته بود.
زن اما ناراحت شد و رفت.
زنِ مردِ بیشرف، پشت ماشین ایستاده بود و نمیرفت کنار.
من هم دنده عقب گرفتم تا بیایم بیرون ولی او سد راه شده بود.
چند باری ماشین را به عقب پرت کردم تا ترسید و رفت کنار.
مامان سوار ماشین شد: چیزی نگی بهشون فاطمه.
فقط منتظر بودم یک چیز دیگر بگوید تا آن روی سگم را نشانشان بدهم.
آدم انقدر حیوان؟
میخواهی دعوا کنی و ناراحتی؟
فاصله ات را با من رعایت کن و بعد هرچه خواستی بگو.
نه اینکه بیایی و کمتر از یک وجب با من فاصله داشته باشی و تازه دو قرت و نیمت هم باقی باشد.
خدا کمک کرد که خودم را کنترل کردم.
طاقتم طاق شد آخر سر و در را کوبیدم بهش.
اصلا هم ناراحت نیستم.
من سه بار از او عذر خواهی کردم و اظهار ندامت کردم اما انگار از هر سگی نباید عذر خواهی کرد.
هر کسی توان شنیدن عذر خواهی ندارد،
رم میکند.
برگشتیم خانه و زینب، نوه ی عمم میهمان من بود.
با او تا غروب حرف زدیم، گفتیم و خندیدیم و شب هم خانه سیزه دعوت بودیم.
آخر شب هم با آقا رسول، طاها و علی زینب خانم را رساندیم خانه شان.
در راه برگشت، علی با مشت زد توی چشمم.
طاها هم در همان حین داشت به علی کخ میریخت، که هر دو نفرشان را زدم.
عوضی ها.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
سوم اردیبهشتِ هزار و چهارصد و پنج
پنجاه و ششمین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
دردی در کمرم حس کردم. از این پهلو به آن پهلو شدم. چرا هیچکس مرا بیدار نکرد؟
بلند شدم و رفتم داخل هال. ساعت ده و ربع بود. ننه خواب بود و وسط هال، سینی استکان ها، نعلبکی و مرباها کنار سفره ی تا شده روی زمین بود.
صورتم را شستم و برگشتم به وسط هال.
تلویزیون خاموش بود.
سر انگشتانم را چسباندم به کتری. کمی گرم بود. این یعنی نیاز نیست، چایی ام را در نعلبکی بریزم و صبر کنم تا سرد شود.
دیدم استکان نیست. اما نعلبکی تمیزی هست که دارد میگوید: چرا تا آشپزخونه بری؟ چاییتو بریز تو من.
در نعلبکی مستقیم از منبع، چای برای خودم ریختم. به مربا و پنیر نگاه کردم.
نان هم تازه بود.
اینکه میگویم تازه بود یعنی فریزری نبود و صبح بابا نان گرفته.
دلم مربای زرشک میخواست.
بلند شدم رفتم داخل آشپزخانه. درِ یخچال را باز کردم و دنبال زرشک گشتم.
با خودم گفتم یک مربای زرشک درست کنم تا فردا صبح بخورم.
دنبال شکر گشتم. شکر هم بود.
ولی پشیمان شدم.
یک هو آمدیم و سوخت.
چقدر باید شکر بریزم اصلا؟
آب هم باید ریخت داخلش؟
اگر خراب شد و مامان دهنم را سرویس کرد چه؟
از خیرش گذشتم.
رفتم و کمی مربای توت فرنگی خوردم.
خیلی خوب است. انگار لواشک است.
یک لواشکِ پرنسسی.
چند لقمه بیشتر نخوردم.
مامان و بابا رفته بودند حسن آباد، مجلس ختم.
وسایل سفره را جمع کردم و رفتم نشستم روی تخت.
به مامان زنگ زدم که سیزه جواب داد.
میخواستم حالش را بپرسم.
چند روزیست که حالِ مساعدی ندارد.
و چقدر سخت، طاقت فرسا و غمانگیز است وقتی مادر خانه حالش خوب نباشد.
انگار در آن خانه دیگر نوری وجود ندارد.
حتی هوایش هم خاکستری است.
گلدان ها دیگر سبز نیستند و حتی پرده ی سفیدِ قشنگی که خودِ مامان دوخته است هم دیگر ذغالیست.
غذا ها هم ایضا.
حتی خوابیدن هم.
کاش قلبم را میتوانستم در بیاورم و در این مدت داخل جعبه ای بگذارم تا مدام خونش را به چشم هام نفرستد و آن غده هایِ کوچکِ مزخرف، از خودشان اشک تولید نکنند.
البته که قبل تر ها شنیده بودم اشک از جگر بیرون میآید، شاید هم کبد.
حالا درگیر این شدم که آیا جگر همان کبد است؟
نمیدانم، ولی مذابِ یک جایی، میشود اشک.
برای همین میگویند بر حسین علیه السلام گریه کنید اگر گریه میکنید.
تا آن مذاب پدرتان را در نیاورد.
بالشت های داخل هال را جمع کردم.
لباس هایِ شسته شده را تا کردم و هر کدام را پیش آشنا هایش گذاشتم.
اتاق را مرتب کردم و بعد اذان گفت.
ننه را ترغیب به نماز کردم.
بعدش هم رفتم و دراز کشیدم.
داشت خوابم میبرد که دیدم اینطور نمیشود.
مامان زنگ زد. نگرانِ ناهارِ ما بود.
به او اطمینان دادم که ناهار میخوریم و ننه را اذیت نمیکنم.
ناهار خوردیم با ننه و ساعت دو و یک دقیقه بود که تصمیم گرفتم گاز را تمیز کنم.
گوشی ام را گذاشتم برای ویدیو گرفتن.
ساعتِ چهار و هفده دقیقه بود که کارم تمام شد و آمدم نشستم.
بابا زنگ زد و گفت: دارند میرسند خانه و عمه معصومه ام هم امشب مهمان ماست.
به خواست مامان در آن تماس تلفنی، دو تا استکان خیلی کوچک، عدس خیس کرده بودم تا برای شب عدسی بپزم.
بعد بابا گفت عدس پلو برای شب بپز.
چندی بعد دوباره زنگ زد و گفت: نه فقط برنج خیس کن شما و من از بیرون کباب میگیرم.
بابا یک کبابی جدید پیدا کرده است که خیلی خوب است و انگار نمیخواهد آنها از نان خوردن بیوفتند.
هشت تا استکان برنج خیس کردم.
اینجا قسمت مورد علاقه ی من است.
اینکه کف دستم نمک بریزم و بعد دستم را فرو ببرم داخل برنج ها و هم بزنم.
دیدم فرش کمی جارو میخواهد.
با اینکه دیروز کل خانه را با سیزه برق انداخته بودیم.
نپتون را برداشتم و کمی جارو زدم.
بعد هم از شدتِ مرتب بودنِ خانه غرور مرا گرفت و در دستشویی وقتی زمین خیس بود، سر خوردم.
نزدیک بود با کمر زمین بخورم. اما از آنجایی که در حادثه ید بیضا دارم، از زمین خوردنم جلو گیری کردم.
بعدش هم دیگر غروری نبود.
بابا، مامان، سیزه، پسرهاش، آقا رسول و عمه آمدند.
چای خوردیم.
سیزه میخواست مرغ بپزد که مامان گفت نمیخواد.
لطف کرد و فقط برنج را پخت.
شام خوردیم و بعدش هم رفتیم رفتیم به خیابان.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
چهارم اردیبهشتِ هزار و چهارصد و پنج
پنجاه و هفتمین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله.
از دیروز هماهنگی های لازم را انجام داده بودم. صبح ساعت نه بیدار شدم و سریع صبحانه خوردم. ظرف ها را شستم و بعد بابا آمد.
ساعت یازده قرار بود بروم تا بنزین بزنم و بعد به سمتِ پردیسان حرکت کنم.
مامان را بردم خانه ی سیزه و بعد رفتم سمتِ پمپ بنزین.
ماشینم وسط راه خاموش شد.
آقایی ماشین را هل دادند و کمک کردند تا روشن شود.
خدا خیرش بدهد.
بنزین زدم و رفتم زهرا حاجتی را برداشتم و رفتیم سمتِ پردیسان.
با حاج آقا فاطمی نیا جلسه داشتیم.
بعد هم ساعت دو شد و با کوثر و زهرا برگشتیم به سمت پلاتو.
زهرا بین راه پیاده شد و ناهار مهمان کوثر بودیم و پاستا خوردیم.
بعد هم ساعت سه رفتیم پلاتو.
با آقای حاجی حسینی و کوثر در مورد نمایش عروسکی صحبت کردیم و کار را بستیم.
ساعت چهار و ربع سیزه را از دم خانه اش برداشتم و رفتیم باشگاه.
باشگاه خیلی خوب است.
کمی از بحثمان هم در باشگاه جنایی شد و خنده دار.
شب خانه سیزه بودیم و لوبیا پلو درسته کرده بود.
او آشپزی اش حرف ندارد.
ساعت ده اینا ها رفتیم خیابان و فاطمه حجتی و آسیه خواهرش را دیدیم.
شب خوبی بود.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
هشتم اردیبهشتِ هزار و چهارصد و پنج
شصت و یکمین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
حالا که بعد از نمیدونم چند روز شروع به نوشتن دوباره دارم میکنم، بد فازم.
باید برای ظهر ناهار درست کنم و اتاق را مرتب کنم و بعد هم خانه را جارو بزنم.
خسته شدم از کار تکراری کردن.
وقتی به سیزه میگویم، کاش مرد بودم تا کار خونه نمیکردم.
او میگوید: خب مرد هم بودی باید کار میکردی.
بله باید کار میکردم ولی مثلا یک هیجانی آن وسط مسط ها بود.
یک جنگی بالاخره رخ میداد.
دعوایی صورت میگرفت.
بگذریم دلیل مزخرفی آوردم.
امروز ساعت هفت بیدار شدم.
گوشی ام از شش و نیم زنگ میخورد هی.
این وسط بابا آمده است و میگوید: پاشو دیگه بابا.
خب مرد مومن، من که خودم کوک کردم، بلند میشم.
شما چرا میای میگی که من بگم بیدارم و شما ناراحت بشی از اینکه من همون اول بسم الله بلند نشدم؟
چرا اصلا باید دندون پزشکی را صبح بریم؟
حالم دارد از این بی خوابی و خماریِ خوابی که الان در من هست بهم میخورد.
دقیقا همین موقع هاست که دوست دارم بمیرم.
چرا باید نخوابید؟
یعنی اینطوریست که خانه و زندگی مرتب و دسته ی گل باشد و جمعه هم باشد، باز بابا ساعت هشت من را بیدار میکند.
پلک هام درد میکند، زیر ابروهام.
درست جایی که مژه ها روییده است هم می خارد.
حالا که در این وضع سگی و اعصاب خورد کن هستم، میتوانم تمام روابط اجتماعی و خانوادگی ام را خراب کنم.
فحش همه را هم بدهم.
حالا یک گلِ وحشیِ خوشگلِ بانمک نیستم.
تنها یک گلِ وحشیِ گرگینه بیخواب هستم.
با اینکه دیشب ساعت یازده اینا خوابیدم.
من یک مقاله ای خواندم در باب جنسیت ها.
اینگونه بود که پسر ها باید کمتر از دختر ها بخوابند.
مقاله در مورد کودکان بود ولی چه فرقی میکند؟
حالا به مثابه کودکی هستم که میرود با یک لگدِ کوچک، میزند زیر برجِ تمرکزِ بلندی که برادر یا خواهرش درست کرده.
یه ثانیه ای میتواند اعصاب همه را خراب کند.
دیشب هم که امارات را زدند، دمشان گرم.
دیشب قبل از خواب محاسبه ی قیمت فرآیند خریدِ یک اسلحه را داشتم.
دو سه تومن بدهم یک کانفینگ بخرم.
بعد تلگرام را دوباره نصب کنم.
اگر اکانتم نپریده باشد، به آن یارو که اسلحه میفروخت پیام بدهم و بگویم یک کلت با خشاب اضافه برام بفرستد.
آدرس یک جایی در خیابان را بدهم.
کلتِ برتا قبل از جنگ ۱۸ تومن بود.
حالا قطعا بیشتر است.
حولوهوشه چهل پنجاه تومن.
با آن سه تومن کانفینگ و اینا، میشود مثلا زیادش را بخواهم بگیرم هفتاد تومن.
بقیه اش را یادم نیست.
چون خوابم برد.
چقدر آدم وقتی خوابش میاید مزخرف میگوید.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
پانزدهم اردیبهشتِ هزار و چهارصد و پنج
شصت و هفتمین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
هدایت شده از میم شیعه | ShiaMeme
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا