سر انگشتانم دارند داد میزنند که فشارت افتاده است.
دیگر حتی سیزه هم دوستم ندارد.
دو سه شب پیش هم با او دعوا کردم.
بنایم دعوا نبود، او دیگر ازم خوشش نمیآید انگار.
نه که خوشش نیاید ولی اذیتش میکنم.
ولی او تنها کسیست که از آن اولین تا آخرین رگِ قلبم دوستش دارم.
بالاخره دنیا است دیگر.
زندگی همین است دیگر.
و فاطمه هم نا مطلوب است دیگر.
ورژن خوبی دارم که همیشه در آینه ام را میبینم ولی استفاده ای ازش نکرده ام.
نمیدانم شاید پس از مرگ آنجا که قرار است زیر پایم خالی شود و سقوط کنم در جهنم.
آنجا کمی خوب باشم تا خدا شاید دلش به رحم بیاید.
بگوید این احمق بود و گذشتم.
شب مهمان داریم و فردا و فردا شب هم ایضا.
نمیدانم چه بپوشم.
مدتیست برایم اهمیت پیدا کرده است، اینکه پرنسسی باشم.
از چیز های صورتی هم خوشم میاید.
از اینکه آن سویِ دخترانه ام را هم نشان دهم.
از استرس و وحشی گری دور باشم.
مطلوب باشم و بابِ میلِ مامان.
ولی نمیخواهم.
من اینطور ام.
اگر قرار باشد فاطمه نباشم که دیگر هیچ چیز نیستم.
این فاطمه را دوست دارم.
حتی اگر مدام اذیت شود و به دیگران ضربه بزند و ناراحت کند.
خودم هم اذیتم آ ولی همین است دیگر.
تغییر هم میشود داد و بلدمش ولی بنایش را ندارم.
ناراحتم.
بسیار زیاد.
همین حالا علی آمد و لبخند زد.
صورتم را ناز کرد و مرا بوسید.
گریه ام گرفت.
او پرسید که چرا گریه میکنم؟
و من گفتم ناراحتم.
گفت: اَد کی؟
گفتم: اَد کودَم.
گفت: نالاعَت نَبات، تو کیلی کوتگِلی!
و نازم کرد و رفت.
من هیچ وقت خاله ی خوبی نبودم.
هیچ وقت فاطمه ی خوبی نبودم.
کاش زندگی در زمانی که مهدی بود می ایستاد.
آن موقع خوب بود.
من هنوز بچه بودم و درد و رنج را نفهمیده بودم.
ته رنج من این بود که زانویم پاره شده است چون با دوچرخه خورده ام زمین.
یا درد این بود که دستم در رفته است چون با اسکیت خورده ام زمین.
آن موقع ها خوب بود.
بهترین روز های عمرم بود، نه دروغی نه کبر نه غضبی.
و حالا غمگینم، این هم از دستِ خودم است.
کاش میشد قلبم را در بیاورم و برای عاشق شدن بگذارم سر جایش.
آن موقع هم اگر از عشق رکب میخوردم، میانداختمش دور.
بسم الله
صبحانه آماده کردن برای مهمان، آن هم ساعت ۸ صبح وقتی شبش سه خوابیده ای واقعا لذت بخش است.
با دست و صورتِ نشسته دیگر نمیتوانی لحظاتی بنشینی تا یادت بیاید کجا هستی و که؟
باید سریع بلند شوی، چشم هات سیاهی روند، آب به صورت بزنی و اعصابت هم خورد نباشد.
لیوان ها را داخل سینی بچینی و هر چه نعلبکی بیشتر، بهتر.
طاها مامور بیدار کردنِ من بود امروز.
بابا که داشت گوشت ها را میشست، از توی حیاط گهگاه به طاها میگفت که خاله فاطمه ات را بیدار کن.
طاها ی بیچاره هم می آمد و میگفت: خاله، بیدار شو که پایاپای بازی کنیم.
از دیشب یک بازی فکری جالب داشتیم که هیجان بالایی دارد و کمی هم مسخره است.
ولی خوب است.
آخرش بعد از چند بار صدا زدن بلند شدم و رفتم سمت دستشویی.
دست و بالم را شستم. صبحانه را آماده کردم و از همان اولِ صبح آن روی طنزم را نشان بچه ها دادم.
عمه ی طاها که میشود دختر عمه ی من از دیشب با دختر هاش آمده اند خانه مان.
خیلی خوبند. همیشه آن ها را دوست داشتم و دارم.
دختر هاش بزرگ شده اند و یکیشان پایه ی دورهمی های شبانه ی دخترانه است.
از آنها که هر رازی فاش میشود و هر غیبتی کرده.
سر صبحانه، خامه و مربا را برای بچه ها گارنیش کردم.
یک اسمِ مینیمال یا ابزورد هم رویش میگذاشتم و بچه ها حض میکردند.
چایِ خون خروسی ای خوردم و بعد صبحانه را شروع کردم.
چای خوردنم زیاد شده است.
دیشب بعد از تجمعات در همان خیابان، سه تا چای استکانی خوردم، خون خروسی.
البته خون و آب قاطی شده بود.
زیاد هم غلیظ نبود.
اما واقعا در های اعتیاد به رویم باز شده است.
اینطوریست که بعضی شب ها که در خیابان چای نخورده باشیم، با ماشین انقدر موکب ها را دور میزنیم تا چای استکانی ای که تلخ نباشد با قند پیدا کنیم.
شب یک عالمه مهمان داریم، بابا گوسفندی کشتند برای سلامتی حضرت مهدی روحی و ارواح من سواه فداه و عید غدیر، ایضا کربلایمان.
خوشبحال گوسفند ها، آنها یه کمال میرسند صرفا با خوردنِ سبزیجات.
حالا ما انسان ها باید تقوا پیشه کنیم، گناه نکنیم و خیلی انسان خوبی باشیم تا به کمال برسیم و اگر خدا عاشقمان شد، شهیدمان کند.
پروسه ی نفس گیر اما در آخر قشنگیست.
حتی در مسیرش هم قشنگ است.
هر گوسفندی که میخواهد تیزیِ چاقو را بر رگ هایش حس کند، من برایش گریه ام میگیرد.
بچه که بودم مهدی نمیگذاشت آن لحظات را
هدایت شده از وروجک سیاسی 😊 🇮🇷🇵🇸
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گر پدر رفت، یکی مرد خدا هست هنوز ❤
@vorojaksiyasi
همین الان یه سوسکِ بالدار اومد داخل اتاق از پنجره و روی دیوار نشست.
دقیقا دیوار کنار تخت.
به ثانیه قبض روح شدم، رفت بیرون.
وقتی رفت بیرون هم قبض روح شدم.
الان من موندم و فشارم که افتاده.
پنجره را نمژتونم برم ببندم.
هدایت شده از ݪَبْݒَࢪ
722.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منتظریم کی شب حمله فرا میرسد
امر ز فرماندهیِ کل قوا میرسد