بسم الله
صبحانه آماده کردن برای مهمان، آن هم ساعت ۸ صبح وقتی شبش سه خوابیده ای واقعا لذت بخش است.
با دست و صورتِ نشسته دیگر نمیتوانی لحظاتی بنشینی تا یادت بیاید کجا هستی و که؟
باید سریع بلند شوی، چشم هات سیاهی روند، آب به صورت بزنی و اعصابت هم خورد نباشد.
لیوان ها را داخل سینی بچینی و هر چه نعلبکی بیشتر، بهتر.
طاها مامور بیدار کردنِ من بود امروز.
بابا که داشت گوشت ها را میشست، از توی حیاط گهگاه به طاها میگفت که خاله فاطمه ات را بیدار کن.
طاها ی بیچاره هم می آمد و میگفت: خاله، بیدار شو که پایاپای بازی کنیم.
از دیشب یک بازی فکری جالب داشتیم که هیجان بالایی دارد و کمی هم مسخره است.
ولی خوب است.
آخرش بعد از چند بار صدا زدن بلند شدم و رفتم سمت دستشویی.
دست و بالم را شستم. صبحانه را آماده کردم و از همان اولِ صبح آن روی طنزم را نشان بچه ها دادم.
عمه ی طاها که میشود دختر عمه ی من از دیشب با دختر هاش آمده اند خانه مان.
خیلی خوبند. همیشه آن ها را دوست داشتم و دارم.
دختر هاش بزرگ شده اند و یکیشان پایه ی دورهمی های شبانه ی دخترانه است.
از آنها که هر رازی فاش میشود و هر غیبتی کرده.
سر صبحانه، خامه و مربا را برای بچه ها گارنیش کردم.
یک اسمِ مینیمال یا ابزورد هم رویش میگذاشتم و بچه ها حض میکردند.
چایِ خون خروسی ای خوردم و بعد صبحانه را شروع کردم.
چای خوردنم زیاد شده است.
دیشب بعد از تجمعات در همان خیابان، سه تا چای استکانی خوردم، خون خروسی.
البته خون و آب قاطی شده بود.
زیاد هم غلیظ نبود.
اما واقعا در های اعتیاد به رویم باز شده است.
اینطوریست که بعضی شب ها که در خیابان چای نخورده باشیم، با ماشین انقدر موکب ها را دور میزنیم تا چای استکانی ای که تلخ نباشد با قند پیدا کنیم.
شب یک عالمه مهمان داریم، بابا گوسفندی کشتند برای سلامتی حضرت مهدی روحی و ارواح من سواه فداه و عید غدیر، ایضا کربلایمان.
خوشبحال گوسفند ها، آنها یه کمال میرسند صرفا با خوردنِ سبزیجات.
حالا ما انسان ها باید تقوا پیشه کنیم، گناه نکنیم و خیلی انسان خوبی باشیم تا به کمال برسیم و اگر خدا عاشقمان شد، شهیدمان کند.
پروسه ی نفس گیر اما در آخر قشنگیست.
حتی در مسیرش هم قشنگ است.
هر گوسفندی که میخواهد تیزیِ چاقو را بر رگ هایش حس کند، من برایش گریه ام میگیرد.
بچه که بودم مهدی نمیگذاشت آن لحظات را
هدایت شده از وروجک سیاسی 😊 🇮🇷🇵🇸
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گر پدر رفت، یکی مرد خدا هست هنوز ❤
@vorojaksiyasi
همین الان یه سوسکِ بالدار اومد داخل اتاق از پنجره و روی دیوار نشست.
دقیقا دیوار کنار تخت.
به ثانیه قبض روح شدم، رفت بیرون.
وقتی رفت بیرون هم قبض روح شدم.
الان من موندم و فشارم که افتاده.
پنجره را نمژتونم برم ببندم.
هدایت شده از ݪَبْݒَࢪ
722.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منتظریم کی شب حمله فرا میرسد
امر ز فرماندهیِ کل قوا میرسد