قراره بعد ۱۴۴ روز، ۱۴۴ روز... .
بهم گفت که برای لحظه ها ارزش قائل میشم. چون اکثرا وقتی بعد از بالای ۱۴۰ روز دوستشون رو میبینن فقط میگن "بالاخره دیدمش!" ولی من قبل اینکه حتی ببینم دارم اون انتظار رو ثبت میکنم. قبل از اینکه تیشرت م آماده شه، شروع شدنش رو دوست دارم. قبل از اینکه داستان رو شروع کنم چه برسه به اینکه تموم شه، عاشق اون خاطره رندومی میشم که از دیدگاه رودانته مینویسم و یه غروب کنار دریاچه. بهم میگه بیشتر از مقصد، لحظه ی بین راه رو زندگی میکنم. غروب بین روز و شبه، ستاره بین نور و تاریکیه، قایق بین دو ساحله و حق با اونه من یه جورایی عاشق همین "بینها" م. حقیقتا از سر بلاتکلیفی نیست. =]
و خب بهم گفت موقعی که راجب رودانته یا نئو باهاش حرف میزنم حس میکنه دارم آرومآروم یاد میگیرم چطور احساسات رو ببینم و بهشون اسم بدم. منم امیدوارم وقتی این ۱۴۴ روز تموم شد و دیدمشون همونطور که غروب های نئو و ستاره هاش دورش رو ثبت کردم اون روز رو هم بنویسم. اضافه کنم من واقعا برای این تیشرت ذوق دارم هاهاها. :::>
Ρόζι του Απόλλωνα
قراره بعد ۱۴۴ روز، ۱۴۴ روز... . بهم گفت که برای لحظه ها ارزش قائل میشم. چون اکثرا وقتی بعد از بالای
من انقدر اینجا دیگه هیچ نوشته ای نفرستادم الان معذب شدم، کمک =)