eitaa logo
𖧷words of the heart 🎧
1.1هزار دنبال‌کننده
2 عکس
9 ویدیو
0 فایل
سلام خانومی🦊 اینجا حرف های دلتو با موزیک پیدا میکنی🎧 رمان های مختلف💕 پلی لیست خانومی اینجاست🖤 ب͜͡ا͜͡ م͜͡ن͜͡ کا͜͡ر͜͡ی د͜͡ا͜͡ر͜͡ی خ͜͡ا͜͡ن͜͡و͜͡م͜͡؟ 👇🏻 @Zahra_kh28_95 کپی:کپی نکن🎧
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت سهههه مردم از کنجکاوی 😐😐😐😭😭
𖧷words of the heart 🎧
پارت سهههه مردم از کنجکاوی 😐😐😐😭😭
وای پارت سه عالیه😂 قراره تو کوه یه اتفاقیی بیوفته خفنننن😂
با این که خستم ولی چشم یا پارت میدم✨😭
پارت سوم ~~~~ اخر هفته حامی : ساعت ۴ بعد از ظهر بود و ما قرار بود ساعت ۵ راه بیوفتیم جانا تو بغلم خوابیده بود دلم نمیومد بیدارش کنم ولی بیدارش کردم😂 جانا : بلند شدم دست و صورتمو شستم و کیف و همه ی کارهارو اماده کردم✨ حامی : ساعت ۵ بود و راه افتادیم کیوان : زنگ زدم به حامی: داداش کجایی من رسیدم بیا اینطرف جانا : دیدمش حامی بیا حامی : هستی و همه بچه تا رسیده بودن لیانا خانوم هم اومده بود🙃 همه رفتیم سمت کوه لیانا : تا نصفه رفتیم بالا و پام به سنگ گیر کرد داشتم میوفتادم که حامی دستمو گرفت کیوان : همه بچه ها و من با تعجب بهش نگاه میکردیم حامی با ارامش دستشو گرفت و اوردش بالا همگی نشستیم جانا رو به کیوان و هستی : 😜 حامی : وا چتونه چرا چشمک میزنید بهم😂 کیوان : هیچی داداش لیانا : لپام سرخ شده بود و لبخندی به حامی زدم جانا : پاشین بریم بالا حامی : بریم حامی تمام وقت به لیانا نگاه میکرد و مراقب جانا و لیانا بود کیوان رو به جانا : چشونه اینا😂 جانا : نمیدونم والا مشکوکن😂 حامی : به لیانا یه احساسی پیدا کرده بودم و با اینکه کلا دوبار دیده بودمش اما میخواستم حسم رو کاملا و محترمانه بهش بگم حامی : ببخشید لیانا خانوم یلحظه میاید اینطرفش جانا رو به کیوان و بچه ها :😉🤣 لیانا : بله ، بله حتما حامی : من از وقتی شمارو دیدم یه حسی بهتون پیدا کردم اگه اوکیید باهم باشیم لیانا : لپام سرخ شد ولی منم حسم به حامی همین بود ، عاا منم یه همچین حسی به شما دارم اوکیه بله✨ حامی : خوبه لیانا : چی خوبه حامی : از این به بعد بهت میگم خانومم😂 لیانا : باشه 😂 حامی : بریم اونور ولی به بچه ها بگیم؟ لیانا : اره اشکالی نداره😂😂 حامی : بریم حامی : ما میخواستیم یه چیزی به شما بگیم،ما از الان باهمیم همه : اووو مبارکهههه جان : حامی بیا😒😒🔪 حامی : چیشده خوشگلم جانا : چرا به من نگفتی دوسش داری حامی : ببخشید اخه هنوز حسم کامل نشده بود جانا : برو بابا😒 حدود ۸ شب بود حامی : در اتاق جانارو زدم رفتم توی اتاقش : چیشده عزیزمم چرا قهری با من اخهه😔 جانا : حامی میشه حرف نزنی😒 حامی : ببخشید خو نکنه داری حسودی میکنیی😂 جانا : اصلاااا حامی : پرتش کردم تو بغلم جانا : اوخخخ😁 حامی : خنیدیددیدیدیدیییی اشتییی؟ جانا : اشتییی فقط به مامان بابا نمیگی؟ حامی : فعلا نه جانا باش
نظراتتون رو بگید همه🫂