پارت سوم
~~~~
اخر هفته
حامی : ساعت ۴ بعد از ظهر بود و ما قرار بود ساعت ۵ راه بیوفتیم جانا تو بغلم خوابیده بود دلم نمیومد بیدارش کنم ولی بیدارش کردم😂
جانا : بلند شدم دست و صورتمو شستم و کیف و همه ی کارهارو اماده کردم✨
حامی : ساعت ۵ بود و راه افتادیم
کیوان : زنگ زدم به حامی: داداش کجایی من رسیدم بیا اینطرف
جانا : دیدمش حامی بیا
حامی : هستی و همه بچه تا رسیده بودن لیانا خانوم هم اومده بود🙃
همه رفتیم سمت کوه
لیانا : تا نصفه رفتیم بالا و پام به سنگ گیر کرد داشتم میوفتادم که حامی دستمو گرفت
کیوان : همه بچه ها و من با تعجب بهش نگاه میکردیم
حامی با ارامش دستشو گرفت و اوردش بالا همگی نشستیم
جانا رو به کیوان و هستی : 😜
حامی : وا چتونه چرا چشمک میزنید بهم😂
کیوان : هیچی داداش
لیانا : لپام سرخ شده بود و لبخندی به حامی زدم
جانا : پاشین بریم بالا
حامی : بریم
حامی تمام وقت به لیانا نگاه میکرد و مراقب جانا و لیانا بود
کیوان رو به جانا : چشونه اینا😂
جانا : نمیدونم والا مشکوکن😂
حامی : به لیانا یه احساسی پیدا کرده بودم و با اینکه کلا دوبار دیده بودمش اما میخواستم حسم رو کاملا و محترمانه بهش بگم
حامی : ببخشید لیانا خانوم یلحظه میاید اینطرفش
جانا رو به کیوان و بچه ها :😉🤣
لیانا : بله ، بله حتما
حامی : من از وقتی شمارو دیدم یه حسی بهتون پیدا کردم اگه اوکیید باهم باشیم
لیانا : لپام سرخ شد ولی منم حسم به حامی همین بود ، عاا منم یه همچین حسی به شما دارم اوکیه بله✨
حامی : خوبه
لیانا : چی خوبه
حامی : از این به بعد بهت میگم خانومم😂
لیانا : باشه 😂
حامی : بریم اونور ولی به بچه ها بگیم؟
لیانا : اره اشکالی نداره😂😂
حامی : بریم
حامی : ما میخواستیم یه چیزی به شما بگیم،ما از الان باهمیم
همه : اووو مبارکهههه
جان : حامی بیا😒😒🔪
حامی : چیشده خوشگلم
جانا : چرا به من نگفتی دوسش داری
حامی : ببخشید اخه هنوز حسم کامل نشده بود
جانا : برو بابا😒
حدود ۸ شب بود
حامی : در اتاق جانارو زدم رفتم توی اتاقش : چیشده عزیزمم چرا قهری با من اخهه😔
جانا : حامی میشه حرف نزنی😒
حامی : ببخشید خو نکنه داری حسودی میکنیی😂
جانا : اصلاااا
حامی : پرتش کردم تو بغلم
جانا : اوخخخ😁
حامی : خنیدیددیدیدیدیییی اشتییی؟
جانا : اشتییی فقط به مامان بابا نمیگی؟
حامی : فعلا نه
جانا باش