کافه قدم
#صفحه_پانزده کلاس دوم را در روستا شروع کردم . در آنجا بچه های شهری با روستایی فرق داشتند و به من به
#صفحه_شانزده
خالـه ام غم دوری را در چهره ام می دید و با مهربانی سعی می کرد زندگی گرم و راحت و شادی برای من و بقیه خانواده ام فراهم کند . می گفت این جنگ هر قدر طول بکشد ، ما با هم زندگی خواهیم کرد . خاله حکم مادرم را داشت . مهربانی اش به او می مانست . حتی سعی می کرد به من کارهایی را که بلد نبودم بیاموزد . آموزش نواختن موسیقی با دستگاهی مثل پیانو را اول از او آموختم . در بسیاری از رشته ها مهارت داشت ؛ از جمله معلم گل آرایی و آموزش چای سبز بود . طبق یک سنت قدیمی ، هر دختری که می خواست به خانه بخت برود باید این دو هنر را می آموخت . وقتی هنرجوها می آمدند ، من هم مثل آنان کیمونو می پوشیدم و دوزانو روی تاتامی می نشستم و مجذوب چیره دستی خاله ام در سه روش گل آرایی می شدم . او شاخه های گل طبیعی را در یک ترکیب زیبا انتخاب می کرد و ساقه اش را داخل ظرف شیشه ای شفاف می گذاشت .
گل نشانه زندگی و نشاط بود . از فلسفه ی گل ها و دلایل انتخابشان می گفت و هنرجویان ، با خرسندی ، دو کف دستشان را به پاس هنر او روی تاتامی می گذاشتند و خم می شدند و صورتشان را تا نزدیک زمین می آوردند و تشکر می کردند .
𖧹╭📚 #مهاجر_سرزمین_آفتاب
𖧹┥👤 #مسعود_امیرخانی
𖧹╰🕊 #کافه_کتاب
• ༺┄┄┅𑁍⌛📖⌛𑁍┅┄┄༻•
https://eitaa.com/cafeghadam