#کافه_کتاب
#مهاجر_سرزمین_آفتاب
#صفحه_یک
من در عهد امپراتوری شووا¹به دنیا آمدم. یک هفته پس از تولدم، پدرم به دفتر ثبت نوزادان در شهرداری اَشیا² رفت و نام من در برگه هایی، که حکم شناسنامه داشت این گونه ثبت شد:
نام: کونیکو
نام خانوادگی: یامامورا
نام پدر: جوچیرو
نام مادر: آئی
به عنوان دومین دختر، در عهد امپراطوری شووا به سال ۱۳، ماه ۱، روز ۲۰ به دنیا آمد. ³
پدرم جوچیرو، در شهرداری اَشیا کار میکرد؛ کارمندی ساده اما با مرام نامه یک سامورایی که برای امپراطور مرتبه خدایگان قائل بود؛ پدری متعصب، سخت گیر، پدر سالار و وطن پرست و شاید همین عنصر وطن پرستی انگیزه انتخاب نام من از جانب بود:«کونیکو» ¹( فرزند وطن).
_______________________
۱.در تقویم ژاپنی عهد شووا به دوره امپراتور هیروهیتو از ۲۶دسامبر ۱۹۲۶تا ژانویه ۱۹۸۶ گفته میشود.
۲.Ashiya
۳. تولد من معادل ۱۰ ژانویه ۱۹۳۹ میلادی و ۲۰ دی ۱۳۱۷شمسی است.
• ༺┄┄┅𑁍💙🌚𑁍┅┄┄༻•
.
https://eitaa.com/cafeghadam
#صفحه_دو
نامم را دوست داشتم و خانوادهام را و وطنم را و حتی آن شناسنامهٔ ژاپنی ام را که روزی روی صفحهٔ آخرش علامت ضربدر خورد؛ علامتی که نشانهٔ مرگ است یا ترک وطن و چه می دانستم که دست تقدیر مرا از شهر اَشیا، از توابع کوبه، استان هیوگوی کشور ژاپن، به سرزمین ناشناخته می برد و نام و هویت دیگری پیدا می کنم با شناسنامه ای دیگر.
و امروز که از مرز ۸۰ سالگی گذشته ام، آن برگه های باطل شده شهرداری اشیا را، که با خط کانجی نوشته شده است می بینم و نگاهم روی آن ضربدر متوقف می شود دلم برای پدر، مادر، برادر و خواهرانم می گیرد. به باغ خاطره ها میروم و به جشن شکوفه های گیلاس که هر سال چشم انتظار آمدنش بودیم تا بهار برسد و ما زیر مخمل سفید آن شکوفه ها، شادمانه، در فضای کودکانه مان بازی می کنیم و خوشی ایام را یک نفس سر بکشیم.
.
𖧹╭📚 #مهاجر_سرزمین_آفتاب
𖧹┥👤 #مسعود_امیرخانی
𖧹╰🕊 #کافه_کتاب
.
• ༺┄┄┅𑁍⌛📖⌛𑁍┅┄┄༻•
.
https://eitaa.com/cafeghadam
#صفحه_سه
عاشقانه دوست داشتم و زنگِ صدایِ مهربان مادرم،آئی،به یادم می آید که کلماتش اولین خاطراتی بود که درگوشم نشست وقصۀ تولدم را این گونه گفت:«کونیکو،ده روز پیش از اینکه تو به دنیا بیایی سال نو آغاز شده بود.ماه ژانویه بود و هوا سرد و ما طبق سنت هرساله باید در اولین روز سال به مبعد شینتو¹ در دامنۀ کوه می رفتیم.پدرت دست اِتسکو² و هیداکی ³را گرفته بود که از سرما میلرزیدند.من هم باردار بودم و مسیر خانه تا مبعد را به سختی آمدم.بویِ عودِ داخلِ مبعد آزارم میداد،اما تحمل کردم و برای اینکه تو سالم به دنیا بیایی و سال خوبی داشته باشیم،دعا کردم.آن شب به میمنت شروع سال جدید، توشی کوشی سوبا⁴ خوردیم از اینکه به سلامتی سال گذشته را گذراندیم،خوشحال بودیم.ده روز بعد ،تو به دنیا آمدی و اگرچه هنوز هوری گو تاتسو⁵ را جمع نکرده بودیم،با آمدن تو گرم شدیم؛گرمِ گرم.»
______________
1.آیین سنتی مردم ژاپن به معنی راه خدایان که در قرن هشتم میلادی با مکتب بودا ترکیب شده است
2,3. اتسوکو ۶ سال و هیداکی ۵ سال از من بزرگتر بودند و خواهر کوچکترم سواکو ۵ سال پس از من به دنیا آمد
4. سوپ برنج که در جشن سال نو می خورند، درست مثل سبزی پلو و ماهی ایرانی ها
5. همان کرسی ایرانی است؛ چاله ای کف اتاق درست میشود و داخل آن زغال می سوزد. رویش کرسی چوبی بر روی آن لحاف است.
.
𖧹╭📚 #مهاجر_سرزمین_آفتاب
𖧹┥👤 #مسعود_امیرخانی
𖧹╰🕊 #کافه_کتاب
.
• ༺┄┄┅𑁍⌛📖⌛𑁍┅┄┄༻•
.
https://eitaa.com/cafeghadam
کافه قدم
#صفحه_سه عاشقانه دوست داشتم و زنگِ صدایِ مهربان مادرم،آئی،به یادم می آید که کلماتش اولین خاطراتی بود
#صفحه_چهار
پس از این نجوای مادرانه، آنچه از کودکی در خاطرم مانده تصویری محو و کم رنگ از شهرم، اَشیا، است؛ شهری آرام و دور از هیاهوی زندگی شهرهای بزرگ؛ شهری پولدار نشین با خانه های چوبی یک یا دو طبقه و سقف های سفالی و شیب دار که بین کوه و دریا قرار گرفته بود با سه خط راه آهن که یکی از کنار دریا می گذشت و دومی از وسط شهر و سومی از دامنهٔ کوه. خانهٔ دو طبقهٔ چوبی ما یه این خط ریلی سوم نزدیک تر بود؛ خانه ای در بلندی شهر که به انبوه درختان متراکم کاج و معبد شینتو در دامنهٔ کوهستان روکو میرسید فکر می کردم همهٔ دور و اطراف شهر این گونه پوشیده از درختان است تا اینکه روزی به دنبال مادرم، که برای پهن کردن لباس به طبقه بالای خانه رفته بود، رفتم و از آنجا چشمم به جایی افتاد که کوه و جنگل نبود و تا چشم کار میکرد آب بود و آب. از همین آب ها، دریای ژاپن تا اقیانوس آرام امتداد داشت و من هنوز نرفته بودم و نمی دانستم این اقیانوس آرام گاهی ناآرام میشود وزنه می سازد و خانه های چوبی را مثل گردباد در هم می پیچد وحتی می سوزاند.
.
𖧹╭📚 #مهاجر_سرزمین_آفتاب
𖧹┥👤 #مسعود_امیرخانی
𖧹╰🕊 #کافه_کتاب
• ༺┄┄┅𑁍⌛📖⌛𑁍┅┄┄༻•
https://eitaa.com/cafeghadam
#صفحه_پنج
این زلزله ها در سراسر ژاپن از هُکایدو در شمال تا توکیو در مرکز و اُساکا، اَشیا تا هیروشیما در جنوب را تکان میداد. زلزله در اشیا آرام تر بود. زلزله عادت کرده بودیم؛ گویا کسی زیر پایمان را گاهی قلقلک می دهد. میز و صندلی ها که تکان می خوردند، مادرم من را بغل می کرد و کنار ستون چوبی نه چندان محکم می نشاند. اتسوکو و هیداکی هم دستانشان را روی سر میگرفتند و چهار زانو نشستن تا زلزله بیفتد. خانه هایی از زلزله خراب می شدند. مردم به کمک مردم بی خانمان می آمدند و، با وجود فراوانی چوب های جنگلی، خیلی زود خانه ها ساخته میشد¹. بچهٔ پر انرژی و بی قراری بودم. پاهایم یک جا بند نمیشد. به خاطر همین شیطنت ها، پدرم تا وقتی خانه بود، اجازه نمی داد پا از خانه فراتر بگذارم.
برخلاف پدر، مادرم سخت گیر نبود. پدرم سرکار می رفت، تا غروب نمی آمد و مادرم اجازه می داد به خانهٔ عمه ام که نزدیک ما نبود بروم و با دختر عمه ام، یوشیکو، که هم سن و سالم بود، بازی کنم. گاهی آنقدر سرگرم بازی می شدیم که متوجه گذر زمان نمی شدیم وقتی پدرم از سرکار می آمد، سراغم را میگرفت. متوجه می شد رفتهام. به خانهٔ عمه ام می آمد و با قهر و قضب منو به خانه برمی گرداند.²
______________
1.شدید ترین زلزله در استان هیوگو(شهر های اَشیا،کوبه،و اَساکا )در سال 1995میلادی رخ داد که من در ژاپن نبودم. در این زلزله6434نفر کشته شدند و خسارت فراوانی به مردم رسید.
2.عمهٔ دیگری داشتم که در شهر کوبه زندگی میکرد و پسرش در جنگ جهانی دوم در جنگ با آمریکایی ها کشته شد.
.
𖧹╭📚 #مهاجر_سرزمین_آفتاب
𖧹┥👤 #مسعود_امیرخانی
𖧹╰🕊 #کافه_کتاب
• ༺┄┄┅𑁍⌛📖⌛𑁍┅┄┄༻•
https://eitaa.com/cafeghadam
#صفحه_شش
مادرم تسلیم محض پدرم بود. وقتی با اعتراض او مواجه می شد، قول میداد در خانه سرگرمم کند. به همین دلیل، دانه های عدس یا نخود را در کیسه ای کوچک میریخت و در آن را محکم گره میزد. این اسباب بازی سانتی مادر من بود، اما این بازی هیچ وقت قانعم نمی کرد. گاهی با خواهرم، اتسوکو، یه قول دو قل بازی میکردیم و گاهی قایم باشک، گاهی بازی های کاغذی، اما هیچکدام از این بازی ها و هم بازی ها برای جای بازی کردن با دختر عمه ام را نمی گرفت.
وقتی ۷ ساله شدم، دلم میخواست همان دریایی را که از طبقهٔ بالای خانه مان دیده بودم از نزدیک ببینم. آن موقع، برادرم، هیدا کی، ۱۳ ساله بود و دوچرخه داشت؛ یوشیکو هم همینطور. یک روز هیداکی، دور از چشم پدر، من را ترک دوچرخه نشاند و تا لب دریا برد. همان لحظهٔ اول هاج و واج مانده بودم. پشته های امواج از دور می آمدند و به ساحل ماسه ای می رسیدند. من و یوشیکو با هر موج فرار می کردیم و دوباره جلوتر می آمدیم تا موج بعدی برسد. خسته که شدم به دریا خیره ماندم و به فکر فرو رفتم که آن سوی دریاها کجاست؟ وقتی به خانه برگشتم، روی تشک کنار اتسوکو دراز کشیدم.
.
𖧹╭📚 #مهاجر_سرزمین_آفتاب
𖧹┥👤 #مسعود_امیرخانی
𖧹╰🕊 #کافه_کتاب
• ༺┄┄┅𑁍⌛📖⌛𑁍┅┄┄༻•
https://eitaa.com/cafeghadam
کافه قدم
#صفحه_شش مادرم تسلیم محض پدرم بود. وقتی با اعتراض او مواجه می شد، قول میداد در خانه سرگرمم کند. به ه
#صفحه_هفت
هنوز غرق در دریا بودم؛پرنده ی خیالم را از فراز دریاها عبور دادم، از کوه ها گذشتم و به سرزمین های دور رسیدم و آن قدر در خود غرق شدم که حواسم نبود دارم با خودم حرف می زنم و اتسوکو به پهلویم می زد و میگفت :«بلند شو دختر ، بلند شو.خیال بافی نکن.»
وقتی تابستان از راه رسید پدرم دوست داشت کیمونو بپوشم و مرا با خود به بازاری برد که روز های خاصی توسط دوره گرد ها باز می شد. و چون رنگ قرمز را دوست داشتم، برایم ماهی قرمز خرید.روز جشن شکر گزاری برای محصولات کشاورزی _ که تعطیل عمومی بود_ کیمونویی با گل های صورتی و قرمز پوشیدم و با مادربزرگم و سایر اعضای به این جشن رفتیم.آنجا هم در میان محصولات کشاورزی، میوه های قرمز را بیشتر می پسندیدم.
مادربزرگم، ماتسو، بوداییِ معتقدی بود که با پدرم ، که پسر اولش بود، زندگی می کرد؛ پیرزنی هشتاد ساله که انس زیادی با او داشتم و او هم علاقه ی بسیار زیادی به من داشت و سعی می کرد در هر کاری که رنگ مذهبی و اخلاقی بر اساس تعالیم بودا داشت من را هم شرکت دهد.
𖧹╭📚 #مهاجر_سرزمین_آفتاب
𖧹┥👤 #مسعود_امیرخانی
𖧹╰🕊 #کافه_کتاب
• ༺┄┄┅𑁍⌛📖⌛𑁍┅┄┄༻•
https://eitaa.com/cafeghadam