اسم دانشگاه میاد منو یاد دوران پر از چالش میندازه...
روزهایی که به لطف مسئولین محترم دانشگاه که خدا میدونه چقدر به فکر ما جوونا هستن من با شکم برآمده و کوچولوی توی شکم پلههای زیادی رو باید بالا پایین میکردم...(انشاءالله که حلال کنند چند بار از شدت عصبانیت با پا میکوبیدم به در آسانسور که فقط برای از ما بهترون باز و بسته میشد)
آخ از اون نفسنفسهایی که کمک کننده ضربان قلبه و خون رو به سرعت پمپاژ میکنه به قلبت و انگیزه میده به ایستادگی اما خب همیشگی نیست...
گاهی بین راه پلهها میمونی و با حال زار میگی من واقعا حال ادامه دادن ندارم!!!
باورتون میشه هنوز بوی ساندویچهای دانشگاه توی دماغمه؟!
ساندویچهای آشغالی دانشگاه که مزه طعام بهشتی میده و تو مثل گربه بو میکشی و خودتو به اتاق کانکسی تنگ میرسونی و لانگ دیستنس غذایی رو ختم بخیر میکنی😅
در این بین لطف دوستان و بعضی اساتید موجب مسرت و دلگرمی ما بود... به خصوص به وقت امتحان و امدادهایی که خدا خیرین رو واسطه لطفش قرار میداد(◔‿◔) تا جاگیری دوستان در بهترین نقطه نشستن سر کلاس یا داوطلب شدن بعضی از هکلاسیها برای خرید از سوپر مارکت بیرون دانشگاه...
اما همه اینها باعث نشد حرفهای تلخی که اون ایام بهم زده میشد رو فراموش کنم!
انگار رسم بر این بوده کسی که کرسی مادری رو گرم کرده باید بشینه توی چهار دیواری و اسمی از دفتر و کتاب نزنه!
یا اینکه سن کم و مادری کردن؟
لابد درس نخون بودی که (بر عرف اون موقع) تن به ازدواج دادی!
حالا هم جور کش انتخابت باید باشی و فیلت یاد هندوستون نکنه... (در حالیکه حقیقتاً هیچ چیز غیر متعارفی من پیدا نکردم اما خاله زنکهای صحنه رو هیچوقت نمیشه از صحنه روزگار حذف کرد!)
خلاصه اینکه من گذروندم یک ترم رو با مشقت و رنجشهای بسیار اما تن به مرخصی تحصیلی ندادم (اشتباه محض کردم) و از اونجایی که ریاضی قورباغهای بود که سالیان سال با من بوده و باید قورت داده میشد بازم گیر کرد توی گلوم و روز امتحان ریاضی زایمان اورژانسی شدم.😕
و این شد که من حس انزجارم نسبت به الگوریتم و توابع و مابقی فصول درسی ریاضی بیش از پیش شد و بر سر تاریخ حک شد به یمن ولادت فرزندم، ریاضی۱ رو افتادم!
خلاصه اینکه هوای ما مامانا رو بیشتر داشته باشید.
باور کنید ایام تو دلی داشتن ما دلمون نازکتر میشه😢
#روز_دانشجو
#خاطرات_دانشگاه
#دردودل_مامان_دانشجو
#مسئولین_رسیدگی_کنند
@caffeketaaab ☕️📚