eitaa logo
یک خط روشنایی 🌱
731 دنبال‌کننده
3هزار عکس
223 ویدیو
67 فایل
کافه کتاب یک خط روشنایی 🌱 ویژه آقایان و بانوان اهوازی🌴 ارتباط با ادمین: @bandey_khoda313 صفحه اینستاگرام: roshana.ahwaz
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کلک خیال / علی هاجری
جنبش دانشجویی خوزستان روز دانشجو که می‌شود بساط تبریک‌ها و برنامه‌ها و سخنرانی‌ها راه می‌افتد. از وظایف دانشجو در مقابل دانشگاه و مملکت و همین‌طور بالعکس داد سخن می‌رود. از گذشته دانشجو تا آینده به قول خودشان مبهم بحث می‌شود. از جریان‌ها و جنبش‌های دانشجویی و نقش‌های بی‌بدیلشان هم گفته می‌شود. کار به دیگر استان‌ها ندارم، غرضم استان خودم خوزستان است. از کدام دانشجو حرف می‌زنید؟! از کدام جنبش سخن می‌گویید؟! از کدام جریان خبر دارید؟! هیچ می‌دانید عقبه جنبش دانشجویی در خوزستان چه بوده و حالا چه شده؟! هیچ می‌دانید قبل از انقلاب در محله لشکر آبادی که حالا فقط می‌روید و فلافلش را به رگ می‌زنید، دانشجوهای جندی‌شاپور در خانه‌ها سکونت داشتند و جلسات سیر مطالعاتی، جلسات عقیدتی و مبارزاتی، برنامه‌ریزی برای پخش اعلامیه و نوار امام داشته‌اند؟! هیچ می‌دانید حسین علم‌الهدی‌ها برنامه تظاهرات دانشجویی در بازار شهر برقرار می‌کردند و با بدنه بازاریان انقلابی ارتباط تنگاتنگ داشتند؟! هیچ می‌دانید حامد جرفی‌ها استاد خارجی مسیحی را با ترجمه قرآن و نهج‌البلاغه به انگلیسی، شیعه کرده‌اند؟! هیچ می‌دانید یدالله گلابکش‌ها در سال ۵۲ با تشکیل اولین حلقه انجمن اسلامی جلوی ۱۰ سال سیطره جنبش های چپ در دانشگاه را گرفتند؟! اصلا می‌دانستید چقدر از گروه‌های چپ سالها در دانشگاه‌ها به فعالیت پرداختند و دانشجویان را جذب کردند؟! یا خبر دارید خانم تقیانی‌ها قبل از انقلاب با حجاب کامل به دانشگاه می‌رفته‌اند و بخش خواهران انجمن اسلامی را با سیر مطالعاتی و پخش اعلامیه می‌گردانده‌اند؟! از اعتصابات و اعتراضات علیه رژیم در دانشگاه چیزی می‌دانید؟! از فعالیت‌های امثال علی شمخانی در دانشگاه کشاورزی ملاثانی چه شنیده‌اید؟ از مبارزات دانشجویان دانشکده نفت آبادان چطور؟ راستی از حضور سخنران‌هایی مثل دکتر شریعتی و علامه جعفری برای سخنرانی در دانشگاه‌های خوزستان چیزی شنیده‌اید؟! از حمله وحشیانه چماقداران و گارد شاهنشاهی به دانشجویان و اساتید در چهارشنبه سیاه چی؟! از نقش دانشگاه‌ها در جبهه چطور؟!.... اصلا ولش کنید بحث بسیار است و نه شما حوصله‌ خواندنش را دارید و نه من حوصله نوشتن.... همان بهتر که ندانید. اصلا مگر مهم است که تاریخ مبارزات دانشگاه در خوزستان چه بوده است؟! مگر مهم است چه دانشجویانی برای پیاده‌سازی اسلام و حکومت اسلامی شکنجه‌ها شده و شهید شدند؟! مگر مهم است جنبش دانشجویی قبلا در سطح شهر تاثیر داشته اما الان در سطح خود دانشگاه هم ندارد... بیخیال. به زندگی‌تان برسید، دانشگاه که سرجایش هست و مدیران کاری با ثبت تاریخ اسلافشان ندارد. دانشجویان و اساتید هم که می‌آیند و می‌روند و اولی‌ها از روز اول تا آخر فقط به مدرک انتهایی و به شغل آینده‌شان فکر می‌کنند و کاری با این حرف‌ها ندارند و دومی‌ها هم در فکر افزایش حقوق و هیئت علمی و خدمت بیشتر به مملکت و علم‌اند... فقط حقوق‌ها و مزایا و شرایط خوابگاه‌ها و سلف‌ها بهتر شود و کمی آزادی‌های یواشکی هم برای عده‌ای بیشتر، دیگر اعتراضی هم ندارند. به تبریک‌ها ادامه دهید. همه چیز سر جایش است. روز دانشجو مبارک... ✍ علی هاجری @kelkkhiyal
"دانشجو موذن جامعه است" @caffeketaaab
سلام. چندتا خاطره نوشته شده از دانشگاه داشتم، براتون می‌فرستم. یکی از خوبی‌های دانشگاه سلف رفتن بود. غذاش که خوب نبود. اما گاهی اونجا چیزای جالبی می‌شنیدی. مثلا یکی از چیزای جالب و خنده‌داری که می‌شنیدم این بود که: من باید برم خارج‌. من دارم اینجا تلف می‌شم. عمرم اینجا داره به هدر می‌ره. از این دست افراد کم نبودن. البته من گاهی خنده‌م می‌گرفت. همین که می‌گفتن من اینجا دارم تلف می‌شم من حیفم، واقعا خنده دار بود برام😂. بله جناب‌ تو حیفی. حیف نونی. حیف از نونی که دادن تو خوردی😂. آخه تو اگه حیف بودی دانشگاه ... در میومدی؟ حداقلش باید دانشگاه سطح اولی می‌بودی که بتونیم جزو تلف شده‌ها حسابت کنیم.😅 @caffeketaaab ☕️📚
سلام من از خاطرات دانشجویی که داشتم یادمه بی‌نهایت برای برگزاری برنامه‌های بسیج دانشگاه، از کلاسام می‌زدم و تا غروب می‌موندم دانشگاه. البته خوب و بدش همون فعالیت‌های جانبی دانشگاه شد خاطره. در نتیجه به فعالیت‌های جانبی دانشگاه توجه بفرمایید. یکسری دانشجو واقعا تلاش می‌کنند😅 البته من دیگه دانشجو نیستم ولی بشدت دلم برای جو دانشگاه تنگه... @caffeketaaab ☕️📚
جلسه‌ی آخر کلاس حل تمرین شد و مثل روزای اول شلوغ بود، با این تفاوت که جفت‌های گنجشکک‌ها به عقاب‌های تیزبین برای پیدا کردن جفت جدید تبدیل شده بودند. 🤪 استاد یک انتگرال چندمرحله‌ای پای تخته نوشت و شروع به کری خواندن کرد که کسی نمی‌تواند آن را حل کند. با شناختش از علاقم به ریاضی، رو به من کرد و گفت: مهندس می‌توانی؟ من هم همه‌ی اعتمادبه نفسم را جمع کردم و گفتم بله می‌توانم. و ماژیکی که به سمتم تعارف کرد را گرفتم و رفتم پای تخته. 🖍🖌 اینکه من با قد ۱۶۷ حتی به شانه‌های استاد هم نمی‌رسیدم اصلا مهم نبود، فقط آنکه حس می‌کردم زیر سایه‌ی تیربرقی و بهتر بگم دیواری در حال ریزش هستم معذب بودم. اول از همه، انتگرال را از سر درِ تخته به میانه‌ی تخته رونوشت کردم و شروع کردم به حل کردن. همانطور که مراحل را پیش می‌بردم، عقب عقب گام برمی داشتم تا استاد یک به یک مراحل را توضیح دهد و سایه‌اش رویم نباشد. که ناگاه فقط سقف کاذب نصفه نیمه را دیدم و با درد کمر و صدای خنده‌ی حضار فهمیدم توی سطل زباله‌ام.😵‍💫 هیچ شیرپاک خورده‌ای حتی دستم را نگرفت تا بتوانم بایستم. خودم محکم پا بر زمین کوفتم و سطل را برگرداندم و بلند شدم و همراه خنده‌ی دیگران خندیدم. و با اعتماد به نفس تا لحظه‌ی آخری که استاد ماژیک را از دستم گرفت انتگرال حل کردم...📝 الان که این را می‌نویسم اصلا یادم نیست که انتگرال چی بود و اینکه تا کجا حل شد و حتی یادم نیست چقدر سخت بود. تنها چیزی که خوووب یادم هست همان بود که برایتان ساندویچ کردم و بخوردتان دادم.🌭🌮 همان پر رویی و اعتماد به نفسم بود که با افتادن در سطل زباله هم کم نشد... البته که آن سطل تمیز بود اما قطعا هزاران بار در سطل‌های زباله با بوی گند افتادیم اما آیا توانستیم به خنده‌ی همه‌ی حضار بخندیم؟ و با پاکوفتن روی زمین بدون کمک بلند بشویم ؟!! زباله‌هایی از جنس شکست! از جنس آدم‌هایی که یک روز برایمان بهترین بودند! و یا حتی زباله‌هایی از افکار و عقایدمان! می‌دانم که آخرِ نوشته‌ام فلسفی شد، ولی خب خواستم بگم که در کل حواستون باشه مثل شهر ما خانه‌ی ماست، دنیای ما هم ذهن ماست، زباله‌هاتان را رأس ساعت مقرر از خودتون دور کنید. پایان @caffeketaaab ☕️📚
روز دانشجو ماها که جز بچه‌های فعال دانشگاه بودیم، اکثرا تو آمفی و‌ دور و برش میپلکیدیم، معمولا روز دانشجو روز مطالبه از مسئولین دانشگاه بود، اونم برای ساده‌ترین کارهایی که انتظارشو داشتیم! بیشتر مواقع هم به نتیجه نمی‌رسید... سرکشی از خوابگاه‌ها از قبل، و هدیه دادن به اتاق برتر اونم تو آمفی و جلو همه بچه‌ها هم جز برنامه‌های امور فرهنگی بود😅 البته این وسط یه عده که همیشه اتاقشون باعث تأسف بود، یهو می‌شدن تمیزترین مدل خودشونو شانسشونم میزد و هدیه می‌بردن😏 همیشه می‌گفتن دانشجو نباید سیب‌زمینی باشه🥔، ولی تو دانشگاه ما مدل سیب‌زمینی هم مهم بود😅 باید حد و حدود خودتو می‌دونستی و چیزی غیر از خوش‌آمد عده‌ای نمی‌گفتی🙃 که یه وقت محدود نشی. الان که اون دوران گذشته می‌بینم چقدر ایرادات بی‌خود و سختگیری‌های فرهنگی الکی میگیرفتن بهمون، سختگیری‌هایی که تو دانشگاه‌های بزرگتر قفلش شکسته شده بود و اصلا مطرح نبود. هیییی روزگار... @caffeketaaab ☕️📚
سلام خاطره ی من از دانشگاه: من قبولی شهر دیگه‌ای بودم، خوابگاهی شدم. به شدت استرس داشتم و می‌ترسیدم از شرایط خوابگاه و هیچ تجربه‌ای نداشتم! با هزار دعا و توسل رفتم... جاگیر شدم... چند روز گذشت و کم کم داشتم آشنا میشدم با هم اتاقی‌ها و همکلاسی‌ها، چشم به هم زدم ترم یک داشت تمام میشد و تجربه‌ی جالبی که کسب کردم دقیقا خلاف تصورم بود. دوستای خوبی پیدا کردم، خودکفاتر و مستقل‌تر شدم از شستن لباس‌هام تا ظرف و غذا پختن و برنامه‌ریزی و درس خوندن، خوابگاه برام تمرین زندگی شد. وفق دادن خود با شرایط و... و صد البته دوستانی که هوامو داشتن. ✨💛 @caffeketaaab ☕️📚
اسم دانشگاه میاد منو یاد دوران پر از چالش می‌ندازه... روزهایی که به لطف مسئولین محترم دانشگاه که خدا می‌دونه چقدر به فکر ما جوونا هستن من با شکم برآمده و کوچولوی توی شکم پله‌های زیادی رو باید بالا پایین می‌کردم...(ان‌شاءالله که حلال کنند چند بار از شدت عصبانیت با پا می‌کوبیدم به در آسانسور که فقط برای از ما بهترون باز و بسته می‌شد) آخ از اون نفس‌نفس‌هایی که کمک کننده ضربان قلبه و‌ خون رو به سرعت پمپاژ می‌کنه به قلبت و انگیزه میده به ایستادگی اما خب همیشگی نیست... گاهی بین راه پله‌ها می‌مونی و با حال زار میگی من واقعا حال ادامه دادن ندارم!!! باورتون میشه هنوز بوی ساندویچ‌های دانشگاه توی دماغمه؟! ساندویچ‌های آشغالی دانشگاه که مزه طعام بهشتی میده و تو مثل گربه بو می‌کشی و خودتو به اتاق کانکسی تنگ می‌رسونی و لانگ دیستنس غذایی رو ختم بخیر می‌کنی‌😅 در این بین لطف دوستان و بعضی اساتید موجب مسرت و دلگرمی ما بود... به خصوص به وقت امتحان و امدادهایی که خدا خیرین رو واسطه لطفش قرار می‌داد‌(⁠◔⁠‿⁠◔⁠)⁩ تا جاگیری دوستان در بهترین نقطه نشستن سر کلاس یا داوطلب شدن بعضی از هکلاسی‌ها برای خرید از سوپر مارکت بیرون دانشگاه... اما همه این‌ها باعث نشد حرف‌های تلخی که اون ایام بهم زده میشد رو فراموش کنم! انگار رسم بر این بوده کسی که کرسی مادری رو گرم کرده باید بشینه توی چهار دیواری و اسمی از دفتر و کتاب نزنه! یا اینکه سن کم و مادری کردن؟ لابد درس نخون بودی که (بر عرف اون موقع) تن به ازدواج دادی! حالا هم جور کش انتخابت باید باشی و فیلت یاد هندوستون نکنه... (در حالیکه حقیقتاً هیچ چیز غیر متعارفی من پیدا نکردم اما خاله زنک‌های صحنه رو هیچوقت نمیشه از صحنه روزگار حذف کرد!) خلاصه اینکه من گذروندم یک ترم رو با مشقت و رنجش‌های بسیار اما تن به مرخصی تحصیلی ندادم (اشتباه محض کردم) و از اونجایی که ریاضی قورباغه‌ای بود که سالیان سال با من بوده و باید قورت داده میشد بازم گیر کرد توی گلوم و روز امتحان ریاضی زایمان اورژانسی شدم‌.‌‌😕 و این شد که من حس انزجارم نسبت به الگوریتم و توابع و مابقی فصول درسی ریاضی بیش از پیش شد و بر سر تاریخ حک شد به یمن ولادت فرزندم، ریاضی۱ رو افتادم! خلاصه اینکه هوای ما مامانا رو بیشتر داشته باشید. باور کنید ایام تو دلی داشتن ما دلمون نازک‌تر میشه‌😢 @caffeketaaab ☕️📚