آیا جزو تقوا پیشگان هستیم؟؟
🌱پیامبر_اکرم صلےاللّهعلیهوآله وسلم:
💡آدمی در زمره #تقوا پیشگان نخواهد
بود، مگر آنگاه که سخت تر از #حسابرسی شریڬ از شریکش،
از خود #حساب بکشد تا بداند که
✅از کجا خورده است؟!
از کجا آشامیده است؟!
از کجا پوشیده است؟!
❓از #حلال یا #حرام.
📕مکارم الأخلاق، ج۲_ص۳۷۵
#روایت
#اللَّھُـمَعجِّـلْلِوَلیِڪَألْـفَـرَج 🥺♥️
╔════🦋✨🦋════╗
@chadoraneh113
╚════🦋✨🦋════╝
شب های عاشقی...
که درانتظار رسیدن مهمان های شهدا گذشت...🚶♀💔
موقعیت:
اردوگاه شهید باکری:)
#روایتـ روزهای شیرین خادمی
『 سـٰآحـݪخُـدآ 』
ازعناوین جهان همین مارابس.. ••خادم الشهدا•• #شهیدانـ🌿
خاطره از خادمی🍀
کاروان اول که رسیده بودن اردوگاه اسکان که شدند.
دو روز میزبانشون بودیم.
یکی از بچهها رو من خیلی میدیدم یعنی هروقت می رفتم تو خوابگاه شون یا تو حسینیه داخل محوطه ایستگاه صلواتی همه جا من این دختررو رو چشمم چند لحظه بهش می خورد.
خیلی برام عجیب بود بین اون همه زائر شهدا بیشتر جلوی چشمم بود.
گذشت تا سحری که باید می رفتن مشغول بودم دیدم اع
دوباره دیدمش ولی این دفع دونفر بودند.😳
گفتم چرا شما دوتایید!!!!!🤦♀🤦♀
گفتن خوب دوقلو ها مگه نباید دوتا باشن گفتم شما دوقلوید ؟؟؟😅
بچهها ی دیگه خندیدن گفتن دوروز همش باماهستی یعنی تو این چند روز اینو نفهمیدی!!
گفتم نه واقعا گفتم چرا هر دفع می بینمتون نگو هر دفع یکیشونو می دیدم.🚶♀🚶♀
لحظه بدرقه خندیدن گفتن خادم باهوش خداحافظ❤️🩹
خواهر های دوقلو همسانی بودن خیلی خوش قلب و دوست داشتنی..
هرچند که من لحظه های اخر کشف کردم ولی خوب...
#دلتنگی
#روایتـ روزهای شیرین خادمی
#خاطرهـ از خادمی 🌱
خیلی سریع گفتن که خادما هم برن شلمچه زیارت کنندو برگردن یک ساعت قبل ازاذان که زائرا های شهدا برسند بیان برای استقلال..
ساعت ۳:۰۰ بود ما حرکت کردیم فرض کنید مسیر نیم ساعته ۲۰دقیقه رو ما ۴۵ دقیقه تو راه بودیم این آقای راننده خیلی دیگه آرام می رفت....
ساعت ۴ رسیدم گفتن ۴:۳۰ بیاین کنار اتوبوس که حرکت کنیم دیر نرسیم اردوگاه
تا ما برسیم به حسینه بیشتر نیم ساعت شده ولی هیچ اعتراضی نکردیم چون اصلا قرار نبود مارو ببرن منطقه یک دقیقه هم برای ما کافی بود.
آنقدر سریع همه چیز اتفاق افتاد که چشم باز کردیم دیدیم برای شهدا مهمون امده شهید گمنام 💔😭
همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
ساعت از ۴:۳۰ گذشته بود دیگه به سختی دل کندیم و برگشتیم سمت اتوبوس تا بریم حرکت کنیم ساعت ۵:۰۰شد.
طبیعتاً ما باید ساعت ۵:۲۰ دقیقه می رسیدیم اردوگاه ولی ۶:۳۰ رسیدیم.
به نظرم راننده مون آشناییت با گاز نداشتند.🤦♀🚶♀
همهی خادما خوابیدن از اونجای که ما صندلی جلو بودیم و راوی داشت برای خادما صحبت می کرد. متأسفانه نتونستیم بخوابیم.ولی خیلی شرایط عجیب و غریبی بود
نمیرسیدیم که....
صحبت های اقای راوی حکم لالای رو داشت اتوبوس هم کمتر از گهواره نبود...
بلاخره بعد از مدتی رسیدیم آقای راوی گفت صلواتی بفرستید خادم های که خوابشون برده بیدارشن الان زائرا میرسند برید برای استقبال...😅
حالا ما عجیب خوابمون گرفته بود بقیه سرحال بودند...
تازه از کیفیت خواب هم برامون می گفتنو می خندیدن....))))
تازه می گفتن شما چرا نخوابیدن آخه بگو آقای راوی داشتندصحبت می کرد زشت نبود بگیریم بخوابیم اون جلو؟؟؟
یادش بخیر...💔
#شلمچه
#خادم ـشهدا
#دلتنگی
#روایتـ روزهای شیرین خادمی