eitaa logo
کانال چالش تنگه مرصاد
130 دنبال‌کننده
94 عکس
10 ویدیو
4 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
مهدوی می‌گن تا مُضطر نشویم، دعا اجابت نمی شود! آقا ببخش که مُضطَر نیستیم ... ببخش که به قول خودتان "به اندازه یک لیوان آب هم تشنه ظهورت نیستیم!" ببخش که منتظریم دشمن مضطرمان کند، امنیتِ جان را از ما بگیرد، | تا تــــو را صدا کنیم |😔 ‌ نمیدانم اکنون در کدام خیابان این شهری و چه میکنی... | فقط میدانم هستی | روی سنگفرش های همین شهرها راه می‌روی و منتظری... منتظری تا ما به خودمان بیاییم😔 ‌ به قول آیت الله بهجت: "تا خودمون رو اصلاح نکنیم، آقا نمیــاد" ‌ چقدر صبر کنی... تا منِ بی سر و پا اصلاح بشم؟؟ چقدر تنها و مخفی و طرد شده باشی پسر فاطمه؟(💔) ‌ چقدر صبر کنی... تا منِ یه لا قَبا بفهمم زندگی فقط خوردن و پوشیدن و خوابیدن و ازدواج و...نیست! ‌ چرا نمی‌فهمم؟؟ که این زندگی، | صاحبـــــــ ندارد |😔 ‌ و این دنیا، | مَهـــــــدی ندارد |😭
✅چالش دل نوشته مهدوی نیمه شعبان @chalesh_tmersad313 شرکت کننده شماره 🔟 👈کاربر محمدمهدی _________________ دلنــوشتــــــــــہ مهدوی کاش یک روز مانده تا ولادتتان برای یک بار هم شده با تمام مردم دنیا چه آنها که موعود را در انجیلشان شناخته‌اند، چه آنها که در توراتشان، چه آنها که شمارا به نام سوشیانث می‌شناسند (زرتشت) و چه ماکه امید دلمان سایه‌ی سرمان پناه امن‌مان و مهربان‌تر از پدر و مادرمان هستید؛ یکپارچه میشدیم و متحد! و با جمعیتی بی‌سابقه شب تا سحر خالصانه فقط ظهور شما را از خداوند می‌خواستیم که موعود ادیان و منجی بشریت هستید! این روزها تنها به یک چیز فکر می‌کنم آن هم اینکه برای نجات بشر، باید بیایی منجی و مهمتر اینکه باید کاری کنیم برای آمدنت! 🔻کاش سحر نیمه‌ی شعبان کنارمان باشی! ای کاش....... ____________________ 🌹کانال چالش تنگه مرصاد🌹 🆔 @chalesh_tmersad313
دلنوشته مهدوی سلام آقا جانم باز جمعه و غروب غم انگیزش 😔😔😔 باز من خسته از این دنیای پر زرق و برق و آلوده به گناه میدانم علت اینکه عصرهای جمعه دلم میگیرد چیست چون در آن لحظه میدانم که عرضه گناهانم دل شما را رنجیده است و میدانم که باز باعث شرمندگیت شدم 😔 اما به غیر توچه کسی را دارم آقا جانم به جان مادرت زهرا قسمت میدهم که دستم را بگیر که خیلی تنهام و دلگیر از این زمانه هستم آقای خوب و مهربانم 🙏🙏🙏 اولین جمعه ی ماه رمضان می خوانم دعای فرجش را با لب عطشانم
مهدوی می‌گن تا مُضطر نشویم، دعا اجابت نمی شود! آقا ببخش که مُضطَر نیستیم ... ببخش که به قول خودتان "به اندازه یک لیوان آب هم تشنه ظهورت نیستیم!" ببخش که منتظریم دشمن مضطرمان کند، امنیتِ جان را از ما بگیرد، | تا تــــو را صدا کنیم |😔 ‌ نمیدانم اکنون در کدام خیابان این شهری و چه میکنی... | فقط میدانم هستی | روی سنگفرش های همین شهرها راه می‌روی و منتظری... منتظری تا ما به خودمان بیاییم😔 ‌ به قول آیت الله بهجت: "تا خودمون رو اصلاح نکنیم، آقا نمیــاد" ‌ چقدر صبر کنی... تا منِ بی سر و پا اصلاح بشم؟؟ چقدر تنها و مخفی و طرد شده باشی پسر فاطمه؟(💔) ‌ چقدر صبر کنی... تا منِ یه لا قَبا بفهمم زندگی فقط خوردن و پوشیدن و خوابیدن و ازدواج و...نیست! ‌ چرا نمی‌فهمم؟؟ که این زندگی، | صاحبـــــــ ندارد |😔 ‌ و این دنیا، | مَهـــــــدی ندارد |😭
مهدوی تو هر زمان که بیایی خواهدبود مجال شادی بی اختیار خواهدبود خوش آن زمان که برآید به یک کرشمه 💐 یکی امام 💐 یکی شروع
مهدوی مى توانم در يك كلمه پر معنا بگويم: گر عشقى هست و عاشقى نام تو معشوق و من عاشق و شيفته توأم .
سلام اقای من من غرور زمان را در هم خواهم کوبید، جنون چلچله ها را زندانی خواهم کرد و ریشه هایم را به دست تیشه ی مبهوتی می سپارم که می دانم هیچ گاه زخمی نخواهد گشت. من واژه ها را اسیر مهربانی ات، کوچه ها را آذین از نرگس ها، شب را چراغانی از تمام گلبوتهی ستاره خواهم کرد. در پشت نگین واره ی اشک های جانسوز، انعکاسی از انتظار آمدنت موج می زند آنجاست که دل در سینه ام چونان گنجشکی مانده در بند بالا و پایین می شود. به یاد آن روزم که دست های سردم را با شعله های عشق تو گرم خواهم نمود. آنروز می دانم همین نزدیکی ست. مثل خدای نور و صلابت و مهر، مثل شکوه شب پره هایی که پشت شیشه های باران زده اشک را تلاوت می کنند. من آن روز اذان نیایش را از حنجره ی سرخ لاله ای خواهم شنید که زیر آواره ترین عشق مدفون شده بود. من آن روز تمام بی کسی و بی پناهی ام را در ظهرترین نماز کرب و بلا فریاد می زنم و برای آمدنت ثانیه ها را با گرمای عشقت آب می کنم تا زود بیایی . تو روزی پا بر سنگفرش حقیقت خواهی گذاشت. فرشی از گلهای رازقی، بابونه، اطلسی هایی که عطر دل آویزشان هر کوی و برزنی را مست می کند. می دانم آن روز آفتابگردان ها تا ابد رو به سمت تو می گردانند و نور می گیرند و مهربانی سر بر آستان مقدست فرود می آورد، تو در هم می شکنی رعشه های ترس و گمراهی را، پلیدی و سیاهیِ شبهای بی ستاره را. اندوه جانکاهی در چشم هایم لانه کرده است آقا! بغض، گلوگاه سربی ام را می تراشد و می سوزاند عمق وجود بی وجودم را. با که بگویم غریبی شبهایی که یتیم وار بر سرِ دردهایم دست نوازشی از ترحم و منت می کشیدند دشمنان دوست نما؟ با که بگویم رازِ مخوف تنهایی مبهمی که تا سالها با من بود و بی تو بیشتر و بیشتر؟ با که بگویم از دست هایی که هر غروب آدینه زیر چانه های فراق در پشت کوچه های این شهر آلوده ی زنگاری بی تاب تر می شود؟ از کدامین خامه بگویمت که لحظه لحظه از نوشتن از تو وا می ماند و هر بار هجوم افکار بی تو بودن، مأمن احساسم را شکنجه گاهی کرده است؟ با تو می گویم از تمام تلخکامی ها و خودکامگی هایم تمام سرودهای نخوانده ام و چشمهای ندیده ام از شعرهای که سروده نشد. مرا در انتظار دیدن خود حل کن...ای سپید ترین غزلواره عدالت و عشق ...
✨گرچه این شهر شلوغ است ولی باور کن آن‌چنان جای تو خالی ست صدا می‌پیچد درست است سر به هوا هستيم و زود يادمان مى رود شما را داريم ولى همه اينها ذره اى از جاى خالى تان كم نمى كند ... 💚
امروز شهر ما، آكنده از عطر حضور تو است؛ اما دود گناه ها، كوچه پس كوچه‌هاي جهان را فرا گرفته و ديده‌ها به انواع فسادها و نابرابري‌ها تاريكند.دستها به خيانت باز و به التماس دراز شده است… پاها در طلب يك لقمه نان به سوي جباران كشيده شده است…دلها سرگرم دنياي تاريك غفلت زا است و فكرها سرگرم زندگي پر فريب… زندگي سراسر دوري تو. اما فردا اين حضور عطر تو به عطر ظهور مبدل ميشود و ديوار بلند و سياهي كه بنا كرديم فرو مي ريزد.مشام و ديده و دست و پا و دل و فكر آن گونه مي شود كه تو مي پسندي و دلها شيداي تو كه قلب جهاني و اگر نباشي جهان را تپشي نيست. پاها رونده به سوي ياري...تو كه گوهرهاي نهفته در دل خاك و آب را نمايان مي كني، براي فردا، و اثري از فقر و فلاكت را نميگذاري... ...بيا تا كوچه پس كوچه ها و حتي درون خانه ها را عدالت پر كند بيا تا هر چه زودتر جهان ما آكنده به عطرت گرد... دستهايمان گشوده به سوي آسمان به دعا براي تو چشمهايمان در انتظار رويت جمال نوراني تو
مهدوی 💔 صد دیده ایم و شما را ندیده ایم 😔 ✨از درد💔 گفته ایم و را ندیده ایم 🌷چشمان ما هر آنچه به جز دیده است ! ✨از بخت تیره را ندیده ایم 😔
مھــدے جــان تا ڪے سخن از شـوق وصـالت بزنيم هرگوشہ ے تقـويـم علامــت بزنيم از بين تمـام هفتہ پس ڪے بايد اين جمعــہ غـربـت زده را خط بزنيم؟ گفتم اگر امروز چشم باز کنم، انتظار به پایان مى‌رسد و فراق، به وصال مبدّل مى‌شود؛ اما نشد!... راستى! جمعه جان!... کودکان‌مان بزرگ شدند! جوان‌هاى‌مان پیر شدند و پیرهاى‌مان از دنیا رفتند!... گفتم شاید بدانى نسیم حضور او، چه زمانى بر مشام جان مان مى رسد!... اما بدان همچنان منتظریم!... هرکجا هست، قاصد سلام مان باش... یک روز می آید، حرف‌ها دیگر هزار جور نیستند ، پراکنده نیستند ، دسته دسته نیستند، آدم را گیج و خنگ نمیکنند. فقط دو جورند یا حق اند یا باطل کلمه ی حق شمایید دیگر کسی حرف پراکنده نمیزند دیگر کسی حرفهای ناخوب را قبول نمیکند راهش را به هر صدایی کج نمیکند.. وقت این نشده ندیدنتان تمام شود؟ آقاجان ! در تمام زندگی فقط یک افتخار دارم این که مرا به تو می‌شناسند!! می‌گویند: امام زمان عجل‌الله است. ♥️
بهار انتظارم، سلام! قریب چند سال است که جمعه ها برایت نامه می نویسم و واژه ها در هیاهویی از انتظار، یکی یکی از هم سبقت می گیرند تا خود را به نامی نام تو بر صفحه کاغذ، مزین کنند. می دانم که می دانی از خستگی دست ها و چشم ها! از فرسودگی اشک ها و نخ نمایی نذرها! اما تهِ دلمان چیزی هست که هنوز بهانه ات را می گیریم و روزها و هفته ها با یک دنیا آرزو، زیر جمعه های قرمز تقویم، خط می کشیم و حاشیه هر صفحه را با نام تو هالوژ می زنیم. آقا! این دنیای بی تو، کی تمام می شود؟! اصلاً جاده ها تو را به کجا برده اند که پس از قرن ها به ما نرسیدی؟! به التماس خیس چشم هامان نگاه کن! با همه روزها و ماه های تقویم، با همه فصل های رفتن و آمدن، با این همه، هنوز چشم به راهیم تا بیایی و همه، ببینند آن روز را که عدالت علیj، صداقت زهراh، نجابت زینبh، کرامت حسنj و شهامت حسینj، همه و همه، زیر سایه سبز دستتان، نفس تازه می کند. دعایمان کن تا آن روز، در باغ زندگی با هر تند بادی نشکنیم و پرپر نشویم. ما هم دعای فرج می خوانیم و فانوس های انتظار را سر راهت روشن نگه می داریم و تا فجر فرج، منتظرت می مانیم.