eitaa logo
چَمروش؛ راوی اقتدار موشکی
717 دنبال‌کننده
186 عکس
128 ویدیو
0 فایل
چَمروش؛ پرنده‌ای اساطیری است که در قله البرز زندگی می‌کند. او مسئول نابودی دشمنان ایران است. این‌جا خرده‌روایت‌های مستندی از قهرمانان هوافضای ایران می‌خوانید.
مشاهده در ایتا
دانلود
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش رهبر شهید انقلاب به توضیح یک غرفه‌دار در نمایشگاه کتاب درباره اشتیاق مردم برای مشاهده نمونه پهپاد شاهد ۱۳۶ : « میخواستند ببینند یک چیز به این کوچکی که همه دنیا از آن میترسند، چیست؟!» 🚀چمروش راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا هیچ‌وقت توی خانه حرف از شهادت نمی‌زد. می‌دانست خانواده‌اش طاقت شنیدن این حرف‌ها را ندارند. این اواخر ولی از این مرحله هم عبور کرده بود. روز عرفه‌‌ی قبل از شهادت، که همسرش کربلا بود بهش زنگ زد و گفت برو حرم و زیر قبه برای شهادت من دعا کن. برای همسرش سخت بود. لب‌هایش هیچ‌وقت به گفتن این دعا باز نشده بود. آن عصر عرفه ولی انگار نمی‌توانست در برابر خواسته‌ی حاج‌محمود مقاوت کند. مردی که او بهتر از همه می‌شناختش، حیف بود شهید نشود. همان روز رو به ضریح گفت: «خدایا من از عشق خودم گذشتم، تو هم آرزوش رو برآورده کن.» به خاطر حاج‌محمود و باری که روی دوشش بود، یک عمر، از لذت یک زندگی عادی و بدون دلهره و دل‌آشوبی، گذشته بود. هر بار که شوهرش رفته بود ماموریت، زیرنویس‌های شبکه‌ی خبر را با نگرانی دنبال کرده بود. سوریه و لبنان و عراق که می‌رفت ممکن بود ده روز یا بیشتر هیچ خبری از هم نداشته باشند. سی و هشت سال از خواسته‌های خودش گذشته بود و حالا هم نوبت گذشتن از خود حاج‌محمود بود. در مراسم‌های بعد از شهادت هم کسی بی‌تابی و شیون کردنش را ندید، به پسرهایش و به بقیه فقط این را می‌گفت: «حاج‌محمود به آرزوش رسید، الحمدلله.» بعد از شهادت، پیراهن خونی حاج‌محمود را به خانواده تحویل دادند. حاج‌محمود یک هیاتی تمام‌عیار بود. یک عمر پای روضه‌های حضرت زهرا اشک ریخته بود و برای هر کار کوچک و بزرگی به او توسل کرده بود و حالا از سمت پهلو ترکش خورده بود. خون پهلویش هنوز روی پیراهن بود. همسرش لباس را برد توی بالکن که دور از چشم نوه‌ها باشد. به پسرهایش گفت تا خشک شدن خون روی لباس، کنار پیراهن حاج‌محمود می‌ماند. نزدیک سه ساعت توی بالکن خانه زیر آفتاب نشست و با پیراهن همسرش خلوت کرد و آرام آرام اشک ریخت. چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
دلنوشته دختر شهید حاجی زاده «یک سال؛ به همین کوتاهی و به همین جانکاهی» یک سال گذشت. سیصد و چندین روز است که سکوت، جایگزینِ آخرین صدای پدرانه شده است. آخرین تماس، آخرین گفت‌وگوی پدری و دختری که هنوز هم در گوشم طنین‌انداز است. آن شب، ساعت یازده، وقتی گوشی تلفن زنگ خورد و علی با صدایی که حکایت از حضورِ «بابا جون» داشت، مرا به پای گوشی فرا خواند، در دلم تردیدی از جنسِ تعجب جوانه زد. آن ساعت از شب، هیچ‌گاه زمانِ تکراریِ تماس‌هایت نبود؛ اگر در خانه بودی یا در آغوشِ خواب بودید و یا در تدارکِ استراحتی آرام پس از یک روزِ پُرکار. اما آن شب، برخلافِ عادتِ همیشگی، آن‌سوی خط، صدایی سرحال و لبریز از نشاط می‌آمد؛ گویی خستگیِ سفرِ قم و دوندگی‌های تهران، پشتِ درِ خانه جا مانده بود. قرارِ فردا شب، مهمانیِ غدیرِ ما بود؛ عیدی که سال‌هاست سنتِ ماست. با چه ذوقی از جشنِ غدیر می‌گفتی، از اینکه چقدر به دلت نشسته و چقدر حظ برده‌ای. خبرِ آمدنِ مامان بزرگ را دادی و از علی و زینب پرسیدی. آن‌قدر طولانی و شیرین با هم حرف زدیم که گویی هر دو می‌دانستیم این آخرین فرصتِ کلام است. افسوس که نمی‌دانستیم سقفِ زمان، این‌قدر کوتاه است... وگرنه ساعت‌ها بر این کلمات بوسه می‌زدم تا رشته‌ی سخن گسسته نشود. آن شب، تا ساعت ۲:۳۰ بامداد، با زینب مشغولِ تدارکِ ضیافت بودیم. برای هر دسر و سالادی که آماده می‌کردیم، قند در دلمان آب می‌شد که «بابا جون این مدلی دوست داره، این مخصوصِ بابا جونه». باقلوا را هم برای صبحِ فردا کنار گذاشتیم؛ همان صبحی که بویِ عیدش، در هیاهویِ آوارِ مصیبت، رنگِ خون و خاک گرفت. ساعت ۳:۳۰ بود؛ در حالِ وضو، صدایی شنیدم. لرزشی در هوا بود که نامش را نمی‌دانستم؛ رعد بود یا آتش؟ میانِ نماز، صدای دومین انفجار آمد. وقتی محمدآقا سلامِ نماز را داد، بی‌قرار بود. گفت: «صدای انفجار را شنیدی؟» و من، که بی‌خبر از دهانِ بازِ مرگ بودم، گیج ماندم. وقتی از پشت‌بام برگشت و از هدف قرار گرفتنِ منطقه‌ای نظامی گفت، انگار دلم فرو ریخت. بی‌اختیار بر زبان آوردم: «خونه مامان منو زدن...» دقایقی بعد، قامتِ خاکیِ مامان و رضوانه و خانم باقری، خبر از فاجعه داد. تا ظهرِ آن روز، دلخوش به یک باورِ کاذب بودم: «بابا خانه نبوده». اما وقتی خبرِ شهادتت آمد، دنیا بر سرم آوار شد. در سردخانه، وقتی برای آخرین بار دیدمت، چنان آرام و رها خفته بودی که انگار خستگیِ تمامِ دوندگی‌های یک عمر را به دستِ فرشتگان سپرده بودی. دستِ راستت مشت شده بود. در همان نگاهِ اول، پیشِ خودم اندیشیدم: «در لحظاتِ آخر، چه خشمی از دشمن در دل داشتی که این‌گونه مشت گره کرده‌ای؟» اما بعدها که شنیدم شهید همت نیز هنگامِ شهادت، دست‌شان را مشت کرده بودند و وقتی زمزمه‌ی گره شدنِ دستانِ حضرت آقا را در لحظه‌ی پرواز شنیدم، دریافتم که این تنها یک اتفاق نیست؛ رازی در این مشت‌های گره‌کرده نهفته است. رازی میانِ حیاتِ مجاهدانه و مرگِ سرافرازانه؛ همان‌گونه که شصت و سه سالگی و تقارن‌های آسمانی‌اش، رازی میانِ شهیدان است. انگار این مشت‌ها، گواهیِ ایستادگی تا آخرین تپشِ قلب بودند این یک سال، برای ما ماراتنی از دلتنگی بود. همیشه امیدم به نگاهِ آرام‌بخشِ حضرت آقا بود؛ تا اینکه در نهم اسفند، وقتی خبرِ شهادتِ ایشان در آسمان‌ها پیچید، دوباره یتیم شدم. در کمتر از نه ماه، هر دو پناهم را از دست دادم. امشب، در ایامِ غدیر، دوباره به یک سال پیش پرتاب می‌شوم. به همان تلفنِ آخر... من هنوز زنده‌ام. نفسی می‌کشم که نه از سرِ عادت، که از سرِ «تقدیر» است. خدایا! تو مرا نگه‌داشتی تا برای روزی خاص، برای کاری بزرگ در مسیرِ آرمانِ پدرانم باقی بمانم. من به امیدِ آن «رسالت»، زنده مانده‌ام؛ سرپا، استوار و چشم‌انتظار. چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://eitaa.com/chamrosh_iran https://ble.ir/chamrosh_iran
چَمروش؛ راوی اقتدار موشکی
✨️✨️✨️ چند ساعتی بود که در مقر سپاه جمع شده بودند. جلسه تمام شده بود. قرار بود نماز صبح را بخوانند و بروند خانه. سردار حاجی‌زاده همیشه حاج‌محمود را می‌فرستاد جلو و همه به او اقتدا می‌کردند. چند دقیقه بعد از سلام نماز بود که خبر انفجار خانه‌های شهرک مسکونی رسید و به فاصله‌ی کمی از آن هم صدای انفجار مهیب‌تری آمد. به شهادت آدم‌هایی که از زیر آن آوار زنده بیرون آمدند، صدای یاامیرالمومنین و یا حسین، آخرین آواهایی بود که توی فضای پر از گرد و خاک آن‌جا پخش شد. بیست دقیقه قبل از شهادت، حاج‌محمود با سید‌مجید‌موسوی تلفنی صحبت کرده بود و بهش اطمینان داده بود که همه‌چیز آماده است و جای هیچ‌ نگرانی نیست. یک روز بعد، که سید‌مجید‌موسوی لباس عزای رفقای سی و چند ساله‌اش را همراه لباس فرماندهی هوافضا به تن کرد، دلش قرص بود. هیچ‌کس مثل او سردار حاجی‌زاده و حاج‌محمود را نمی‌شناخت. او بهتر از هرکسی می‌دانست که نتیجه‌ی سال‌ها زحمت شبانه روزی حاج‌محمود و همراهانش، توی همین جنگی که اسرائیل و آمریکا بر ایران تحمیل کردند، خودش را نشان می‌دهد. بزرگ‌ترین دستاورد چهل و یک سال زندگی حاج‌محمود در فضای موشکی سپاه، بعد از شهادتش بود. حاج‌محمود آدم هدیه دادن بود. عید غدیر که می‌شد برای تمام فامیل هدیه می‌خرید. همه را به صف می‌کرد و به زن‌ها روسری و به مردها نگین انگشتر هدیه می‌داد. آخرین عید غدیر زندگی‌اش، به فامیل و رفقای خودش راضی نشد. همیشه نگاه و طبع بلندی داشت. این‌بار تمام مسلمانان آزادی‌خواه جهان را به صف کرد و هدیه‌هایش را به نمایش گذاشت. با موشک‌هایی که یک عمر پای‌شان خون دل خورده بود، قشنگ‌ترین تصویر را قاب گرفت و پیش چشم همه گذاشت. رد موشک‌ها در آسمان فلسطین اشغالی، به قشنگی عقیق سبز و قرمز و در نجفی بود که وقت شهادت توی انگشت‌هایش بود.. چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://eitaa.com/chamrosh_iran https://ble.ir/chamrosh_iran
چَمروش؛ راوی اقتدار موشکی
✨️✨️✨️ می گویند آرزوهای حسن طهرانی مقدم از برد موشک‌هایی که می‌ساخت هم بلندتر بود. «مردی با آرزوهای دوربرد» (شاید هم هایپرسونیک!) اما شاید مهم ترین خصلت حسن آقا واگیردار بودن خصوصیاتش بود! هر کس که چند سال در کنار حسن آقا کار می کرد، شبیه او می شد.😉 حاجی زاده هم استثنا نبود. انگار حسن آقا در همان سالهای آغازین آشنایی شان دوربین ذهنش را گرفته و بزرگنمایی اش را روی «خیلی دور» تنظیم کرده و بهش برگردانده بود. وقایع را پیش از آن که اتفاق بیفتد پیش بینی می کرد. آن قدر دقیق که گویا از آینده آمده. آن روزها که هنوز روی دیوارها می‌نوشتند: «موشک ها خدایگان جنگند!» حاجی افق‌های دورتر را دید و گفت: «یه روزی می‌یاد که پهپاد از موشک مهم تر می‌شه» برای این آینده نگری‌اش برنامه هم ریخت و حوصله هم به خرج داد. چقدر زمان گذاشت و چقدر حمایت کرد تا پهپاد‌ها ارتقا پیدا کردند و تکمیل شدند. خیلی‌ها فقط بعد از اینکه پهپادها وارد اوکراین شدند و بازی جنگ اوکراین- روسیه را تغییر دادند به این حرفش رسیدند. هدف هایی که حاجی برای مجموعه‌اش می‌گذاشت همیشه مثل شاخه‌های درختی خودرو از سرش بیرون می‌زدند و در چهارچوب‌هایی که بقیه داشتند جا نمی‌شدند. گاهی آن قدر دست نیافتنی بودند که حتی فرماندهان رده بالایش هم درکش نمی‌کردند. ایده این که «کاری کنیم موشک ها در رزمایشی که داریم شبیه آرم جمهوری اسلامی پرتاب شن!» اگر از کسی صادر شده بود که فرق موشک و هواپیما را نمی‌دانست می شد بهش خندید و دستش انداخت. اما حاجی خودش موشکی بود. با موشک ها موسپید کرده بود. وقتی چیزی می‌گفت لابد فکر همه جایش را کرده بود. ولو اینکه فکرش را بقیه نتوانند بفهمند. اما حاجی با همین فکرهایش که بالاخره یک جوری اجرایی شان می‌کرد بزرگنمایی دوربین ذهن نیروهایش را هم روی آرزوهای دوربرد تنظیم می کرد. آرزوهایی که شاید ما مردم عادی هم داشته باشیم. اما آن قدر دست نیافتنی که انگار بگوییم «آرزو دارم فضاپیمای خودمو داشته باشم و باهاش برم تو فضا دور دور کنم!» اما حاجی وقتی می گفت:‌«تنها آرزوم حذف اسرائیله!» برای رسیدن به آرزویش زحمت می کشید. وسایل و ابزارش را فراهم می کرد. بلندپروازانه به سمتش می‌دوید و عاقبت دست یافتنی‌اش می‌کرد... ✨️✨️✨️ چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://eitaa.com/chamrosh_iran https://ble.ir/chamrosh_iran
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اولین سالگرد سربازان سیدعلی شهیدان حاجی‌زاده و محمود باقری پنجشنبه ۲۱ خرداد ماه ساعت ۱۷ الی ۱۹ قطعه ۵۰ گلزار شهدا بهشت زهرا 🚀چمروش راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰اتفاقات خوب باید راوی‌های خوب داشته باشند تا ماندگار شوند امروز شهدا راوی اتفاقات خوب ایرانمان هستند شهید محمود باقری فرمانده نیروی چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
؛ ✳️ مجموعه ۴ جلدی روایت‌هایی خواندنی از زندگی و شخصیت فرماندهان برجسته هوافضا 🎁 : یک ماکت پهپاد۱۳۶ 📖 «مردی که می‌خواست زنده بماند» روایت زندگی شهید امیرعلی حاجی‌زاده به‌قلم: 📖 «مردی که نمی‌خواست دیده شود» روایت زندگی شهید محمود باقری به‌قلم: 📖 «مردی که می‌توانست پرواز کند» روایت زندگی شهید محمدباقر طاهرپور به‌قلم: 📖 «مردی که هوای آسمان را داشت» روایت زندگی شهید داوود شیخیان به قلم: 🗓 زمان: تا ۲۵ خرداد ثبت سفارش: 👇 https://manvaketab.com/book/392514/ 🖇 کد تخفیف: shahed 📚 انتشارات‌شهیدکاظمی 🆔https://eitaa.com/joinchat/1573650433C72276e8cc1