شب قشنگتون بخیر دخملا🌗✨️
Time^-00:00-^
𝕄𝕒𝕙𝕖 𝕤𝕙𝕒𝕓𝕖 𝕥𝕒𝕣𝕒𝕞🌙✨️
آرزوی من دیدار حامیم قشنگم🎀💖
تایم فداش شم الهی🥺🤍
و فداتون ممبرای قشنگم🤟🏻🩵
ࡅ߳ߊܝ̇ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇ ߊܝ̇ ܝܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ
ܥ݆یܝ̇ܨ ܝ̇ߺܩیܥوܝ̇ߺܘ ܥܠܩ🙃❤️🩹
چنل قشنگمون👌🏻🤍
@chanl_hamim
صبح قشنگتون بخیر دخترا🥰
ࡅ߳ߊܝ̇ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇ ߊܝ̇ ܝܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ
ܥ݆یܝ̇ܨ ܝ̇ߺܩیܥوܝ̇ߺܘ ܥܠܩ🙃❤️🩹
چنل قشنگمون👌🏻🤍
@chanl_hamim
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من دلم تنگه.......
ࡅ߳ߊܝ̇ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇ ߊܝ̇ ܝܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ
ܥ݆یܝ̇ܨ ܝ̇ߺܩیܥوܝ̇ߺܘ ܥܠܩ🙃❤️🩹
اصکی*🐘تر شدن چنلتون🌱
چنل قشنگمون👌🏻🤍
@chanl_hamim
ببخشید گلا برا مالک گوشیش مشکلی پیش اومده و امیدوارم تا فردا درست بشه جیگری من😌♥️
🤍🌙ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓂𝒴 𝓂ℴℴ𝓃🌗✨️
ببخشید گلا برا مالک گوشیش مشکلی پیش اومده و امیدوارم تا فردا درست بشه جیگری من😌♥️
مرسی قشنگم که اطلاع دادی😘♥️
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل دوم✨️
پارت 26
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌿 شمال
آخرین روز سفر رسیده بود.
همه ناراحت بودن که این چند روز قشنگ داره تموم میشه.
جانا روی صندلی نشسته بود.
جانا : من اصلاً آماده برگشت نیستم.😭
کارن : تو برای برگشت ناراحتی یا برای اینکه دیگه غذاهای شمال نیست؟😂
جانا : هر دو.😌
مارال خندید.
مارال : تو واقعاً عوض نمیشی.
ماهلین ساکتتر از همیشه بود.
به دریا نگاه میکرد.
حامیم متوجه شد.
حامیم : چی شده؟
ماهلین : هیچی...
فقط دلم برای اینجا تنگ میشه.
حامیم لبخند زد.
حامیم : هر وقت خواستی دوباره میایم.
ماهلین نگاهش کرد.
ماهلین : قول؟
حامیم : قول.🤍
🌊
بعد از کمی...
همه شروع کردن جمع کردن وسایل.
کارن : خب، کسی چیزی جا نذاشته؟
مارال : تو اول وسایل خودتو چک کن.😂
کارن : من همیشه حواسم هست.
جانا : دفعه قبل گوشیت رو جا گذاشتی.🤣
کارن : اون یه اتفاق بود.😭
همه خندیدن.
🚗
توی راه برگشت...
ماهلین کنار پنجره نشسته بود.
بارون دیشب، دریا، آهنگ حامیم...
همه توی ذهنش مرور میشد.
گوشیاش رو باز کرد.
عکسهای سفر رو نگاه کرد.
آخرین عکس...
عکس خودش و حامیم کنار ساحل بود.🤍
لبخند زد.
📖
شب...
وقتی رسیدن خونه...
ماهلین دفتر خاطراتش رو باز کرد.
نوشت:
"شاید بعضی سفرها فقط برای دیدن یه جا نیستن...
برای پیدا کردن یه حس جدیدن."
دفتر رو بست.
و لبخند زد.
چون میدونست این سفر...
شروع یه فصل تازه بود.🤍
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل دوم✨️
پارت 27
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🏡 خانه ماهلین و مارال
چند روز از سفر شمال گذشته بود...
ولی هنوز حالوهوای اون روزها توی ذهن ماهلین مونده بود.
صدای موجها...
بارون کنار دریا...
و اون شبی که کنار آتیش با حامیم گذشت.🌊🤍
ماهلین روی تختش نشسته بود و عکسهای سفر رو نگاه میکرد.
یکی از عکسها رو برداشت.
عکسی که کنار ساحل گرفته بودن.
لبخند کوچیکی زد.
همون موقع...
مارال وارد اتاق شد.
مارال : باز داری عکس نگاه میکنی؟😏
ماهلین سریع گوشی رو کنار گذاشت.
ماهلین : نه.😂
مارال : ماهلین... من چند ساله میشناسمت، این «نه» گفتنت یعنی آره.🤣
ماهلین خندید.
ماهلین : تو خیلی فضولی.
مارال : نه، فقط دوستتم.😌
ماهلین لبخند زد.
مارال کنار تخت نشست.
مارال : ولی خوشحالم.
ماهلین : برای چی؟
مارال : اینکه بالاخره یکی پیدا شده که وقتی کنارش هستی، اینقدر آروم و خوشحال میشی.🤍
ماهلین چند لحظه ساکت شد.
بعد آرام گفت:
ماهلین : حامیم آدم خوبیه...
مارال لبخند زد.
مارال : معلومه که هست.
🌙
همون شب...
خانه حامیم و جانا
حامیم مشغول کار روی آهنگهاش بود.
جانا از کنار در نگاهش کرد.
جانا : هنوز داری اون آهنگ رو گوش میدی؟😏
حامیم : کدوم آهنگ؟
جانا : همونی که تو شمال خوندی.
حامیم لبخند زد.
حامیم : قشنگ بود.
جانا : چون یه نفر خاص کنارت بود؟😂
حامیم چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
جانا فهمید.
جانا : پس واقعاً جدیه...
حامیم نگاهش کرد.
حامیم : آره.
چون ماهلین فرق داره.🤍
🌙
همون شب...
ماهلین دفتر خاطراتش رو باز کرد.
📖
"بعضی آدمها آروم وارد زندگی آدم میشن...
ولی بعد میفهمی چقدر جاشون مهم شده."
دفتر رو بست.
و لبخند زد.🤍
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━