eitaa logo
𓆩♡𓆪 𝓗𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓜𝓎 𝓜𝓸𝓸𝓷 🎧
167 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
557 ویدیو
12 فایل
𓆩♡𓆪 𝓗𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓜𝓎 𝓜𝓸𝓸𝓷𓆩♡𓆪 ⌯ 𝑪𝒐𝒅𝒆 : 𝟑𝟓𝟏 🖤 「 𝑵𝒆𝒊𝒕𝒉𝒆𝒓 𝒓𝒆𝒑𝒆𝒂𝒕𝒆𝒅, 𝒏𝒐𝒓 𝒓𝒆𝒑𝒆𝒂𝒕𝒂𝒃𝒍𝒆 」 ⌯ 𝑶𝒘𝒏𝒆𝒓 : @Nsa_92 ⌯ 𝑵𝒐 𝑪𝒐𝒑𝒚× | 𝑱𝒖𝒔𝒕 𝑭𝒐𝒓𝒘𝒂𝒓𝒅✔️ 𓂃 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 : 𝟐𝟎.𝟎𝟑.𝟏𝟒𝟎𝟓 🕯️ ⌯𝑫𝒐𝒏'𝒕 𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉▪
مشاهده در ایتا
دانلود
شب قشنگتون بخیر دخملا🌗✨️ Time^-00:00-^ 𝕄𝕒𝕙𝕖 𝕤𝕙𝕒𝕓𝕖 𝕥𝕒𝕣𝕒𝕞🌙✨️ آرزوی من دیدار حامیم قشنگم🎀💖 تایم فداش شم الهی🥺🤍 و فداتون ممبرای قشنگم🤟🏻🩵 ࡅ߳ߊ‌ܝ̇‌ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ ܥ݆یܝ̇‌ܨ ܝ̇ߺܩیܥ‌‌وܝ̇ߺܘ ܥ‌‌ܠܩ🙃❤️‍🩹 چنل قشنگمون👌🏻🤍 @chanl_hamim
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صبح قشنگتون بخیر دخترا🥰 ࡅ߳ߊ‌ܝ̇‌ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ ܥ݆یܝ̇‌ܨ ܝ̇ߺܩیܥ‌‌وܝ̇ߺܘ ܥ‌‌ܠܩ🙃❤️‍🩹 چنل قشنگمون👌🏻🤍 @chanl_hamim
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من دلم تنگه....... ࡅ߳ߊ‌ܝ̇‌ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ ܥ݆یܝ̇‌ܨ ܝ̇ߺܩیܥ‌‌وܝ̇ߺܘ ܥ‌‌ܠܩ🙃❤️‍🩹 اصکی*🐘تر شدن چنلتون🌱 چنل قشنگمون👌🏻🤍 @chanl_hamim
ببخشید گلا برا مالک گوشیش مشکلی پیش اومده و امیدوارم تا فردا درست بشه جیگری من😌♥️
سلام گلای من بریم واسه پارت🤍🤌🏻
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 26 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌿 شمال آخرین روز سفر رسیده بود. همه ناراحت بودن که این چند روز قشنگ داره تموم میشه. جانا روی صندلی نشسته بود. جانا : من اصلاً آماده برگشت نیستم.😭 کارن : تو برای برگشت ناراحتی یا برای اینکه دیگه غذاهای شمال نیست؟😂 جانا : هر دو.😌 مارال خندید. مارال : تو واقعاً عوض نمی‌شی. ماهلین ساکت‌تر از همیشه بود. به دریا نگاه می‌کرد. حامیم متوجه شد. حامیم : چی شده؟ ماهلین : هیچی... فقط دلم برای اینجا تنگ میشه. حامیم لبخند زد. حامیم : هر وقت خواستی دوباره میایم. ماهلین نگاهش کرد. ماهلین : قول؟ حامیم : قول.🤍 🌊 بعد از کمی... همه شروع کردن جمع کردن وسایل. کارن : خب، کسی چیزی جا نذاشته؟ مارال : تو اول وسایل خودتو چک کن.😂 کارن : من همیشه حواسم هست. جانا : دفعه قبل گوشیت رو جا گذاشتی.🤣 کارن : اون یه اتفاق بود.😭 همه خندیدن. 🚗 توی راه برگشت... ماهلین کنار پنجره نشسته بود. بارون دیشب، دریا، آهنگ حامیم... همه توی ذهنش مرور می‌شد. گوشی‌اش رو باز کرد. عکس‌های سفر رو نگاه کرد. آخرین عکس... عکس خودش و حامیم کنار ساحل بود.🤍 لبخند زد. 📖 شب... وقتی رسیدن خونه... ماهلین دفتر خاطراتش رو باز کرد. نوشت: "شاید بعضی سفرها فقط برای دیدن یه جا نیستن... برای پیدا کردن یه حس جدیدن." دفتر رو بست. و لبخند زد. چون می‌دونست این سفر... شروع یه فصل تازه بود.🤍 ادامه در پارت بعد...🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 27 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🏡 خانه ماهلین و مارال چند روز از سفر شمال گذشته بود... ولی هنوز حال‌وهوای اون روزها توی ذهن ماهلین مونده بود. صدای موج‌ها... بارون کنار دریا... و اون شبی که کنار آتیش با حامیم گذشت.🌊🤍 ماهلین روی تختش نشسته بود و عکس‌های سفر رو نگاه می‌کرد. یکی از عکس‌ها رو برداشت. عکسی که کنار ساحل گرفته بودن. لبخند کوچیکی زد. همون موقع... مارال وارد اتاق شد. مارال : باز داری عکس نگاه می‌کنی؟😏 ماهلین سریع گوشی رو کنار گذاشت. ماهلین : نه.😂 مارال : ماهلین... من چند ساله می‌شناسمت، این «نه» گفتنت یعنی آره.🤣 ماهلین خندید. ماهلین : تو خیلی فضولی. مارال : نه، فقط دوستتم.😌 ماهلین لبخند زد. مارال کنار تخت نشست. مارال : ولی خوشحالم. ماهلین : برای چی؟ مارال : اینکه بالاخره یکی پیدا شده که وقتی کنارش هستی، اینقدر آروم و خوشحال می‌شی.🤍 ماهلین چند لحظه ساکت شد. بعد آرام گفت: ماهلین : حامیم آدم خوبیه... مارال لبخند زد. مارال : معلومه که هست. 🌙 همون شب... خانه حامیم و جانا حامیم مشغول کار روی آهنگ‌هاش بود. جانا از کنار در نگاهش کرد. جانا : هنوز داری اون آهنگ رو گوش می‌دی؟😏 حامیم : کدوم آهنگ؟ جانا : همونی که تو شمال خوندی. حامیم لبخند زد. حامیم : قشنگ بود. جانا : چون یه نفر خاص کنارت بود؟😂 حامیم چیزی نگفت. فقط لبخند زد. جانا فهمید. جانا : پس واقعاً جدیه... حامیم نگاهش کرد. حامیم : آره. چون ماهلین فرق داره.🤍 🌙 همون شب... ماهلین دفتر خاطراتش رو باز کرد. 📖 "بعضی آدم‌ها آروم وارد زندگی آدم میشن... ولی بعد می‌فهمی چقدر جاشون مهم شده." دفتر رو بست. و لبخند زد.🤍 ادامه در پارت بعد...🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 28 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌅 صبح 🏡 خانه ماهلین و مارال صبح با صدای زنگ گوشی ماهلین شروع شد. چشم‌هاشو باز کرد و با بی‌حوصلگی گوشی رو برداشت. 📱 پیام حامیم: «صبح بخیر خانم محمدی، امیدوارم روزت قشنگ شروع شده باشه.🤍» ماهلین ناخودآگاه لبخند زد. مارال که از کنار اتاق رد می‌شد، لبخندش رو دید. مارال : صبح به خیر از طرف کی بود که اینطوری خندیدی؟😏 ماهلین : هیچی.😂 مارال : باز همون «هیچی» معروف.🤣 ماهلین بالش رو سمتش پرت کرد. ماهلین : برو صبحونه بخور.😂 🌿 🏫 دانشگاه روزها دوباره شلوغ شده بود. کلاس‌ها، درس‌ها و کارهای روزمره... ولی حال ماهلین فرق کرده بود. بعد از کلاس... حامیم کنار راهرو منتظرش بود. حامیم : خسته نباشی. ماهلین : ممنون. حامیم : امروز وقت داری؟ ماهلین : برای چی؟ حامیم : می‌خوام یه چیزی نشونت بدم. ماهلین لبخند زد. ماهلین : باز یه چیز مخفی؟😂 حامیم : شاید.😌 🌙 بعد از دانشگاه... حامیم ماهلین رو به یه جای آروم برد. یه کافه کوچیک توی یه خیابون خلوت. ماهلین نگاه کرد. ماهلین : اینجا قشنگه. حامیم : می‌دونستم خوشت میاد. نشستن. چند دقیقه حرف زدن... از آینده، آرزوها و چیزهایی که دوست داشتن. ماهلین : امیدوارم به چیزایی که می‌خوای برسی. حامیم : وقتی یه نفر مثل تو کنارم باشه، راحت‌تره. ماهلین لبخند زد. 🤍 شب... ماهلین دفتر خاطراتش رو باز کرد. 📖 "امروز فهمیدم آرامش همیشه یه جای خاص نیست... گاهی یه آدمه." و دوباره اسم حامیم رو با یه لبخند نوشت.🤍 ادامه در پارت بعد...🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━