eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
20.9هزار دنبال‌کننده
608 عکس
299 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) خداحافظی کردی
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) فضا خونه یه‌هو سنگین شد. انگار یکی دلم رو چنگ زد... ناصر هم چند ثانیه فقط نگاش کرد... و بعد دست‌هاشو باز کرد. امیرحسن دیگه طاقت نیاورد، خودش رو پرت کرد تو بغلش. ناصر محکم بغلش کرد، صورتشو بوسید و دست کشید رو سرش. یه دفعه بغض امیرحسن شکست… بابا تو رو خدا خوب شو این رخت خواب لعنتی رو جمع حالم از این رخت خوابت بهم میخوره ناصر امیر حسن رو بیشتر به خودش چسبوند و سرش رو بوسید رو کرد به من _ این بچه‌رو آروم کن آروم دست امیر حسن رو نوازش کردم عزیزم بابا تازه داره حالش خوب میشه میشه بیای کنار من امیر حسن از آغوش باباش اومد بیرون زینب اومد جلوی ناصر در حالی که اشک از چشمهاش روونه گفت _ بابا منم زینب، یادته برام میخوندی... یکی یک دونه، خانم خونه، حرف گوش کنه نگذاشت ناصر براش بغلی باز کنه خودش رو انداخت تو بغلش ناصر سرش رو به سینه‌ش گذشت و بوسید از عکس العمل ناصر مشخصه که این بچه‌ها رو یادش نمیاد حسم بهم میگه میخواد دلشون نشکنه بغلشون میکنه... اشکهام رو پاک کردم و آروم دستم رو گذاشتم روی دست زینب خوشگلم میشه بیای اینطرف بابا تازه داره ماها رو یادش میاد سرش رو از روی سینه بلند کرد رو به من پرسید: _ آخه چرا فقط عزیز رو میشناسه _ چون بچه‌ی اول بوده خب چرا منو اول نه‌زاییدی؟ چرا آخر زاییدی؟ در میون بغض و اشکی که از چشم‌هام سرازیر شده خنده‌ام گرفت ولی جلوی خودم رو گرفتم و گفتم _ حالا بعدا راجع به این موضوع با هم صحبت میکنیم جواد در حالی که چشم‌هاش خیس اشگ بود آهسته گفت آبجی بگو منم بوس کنه وگرنه افسردگی میگیرم همه به حرف جواد خندیدن اومد کنار رخت خواب ناصر نگاهم افتاد به امیر حسین بچم اشکهاش روی گونه‌شه بهش گفتم... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) فضا خونه یه‌هو
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ تو هم بابا رو بوس کن. خم شد، صورت باباش رو بوسید. زیر لب گفتم: _ یه وقت به دل نگیری… بابات فعلاً جز من و عزیز، کسی رو درست به یاد نمیاره. اینا رو هم نشناخت، فقط بوسشون کرد دلشون نشکنه. با سر حرفمو تأیید کرد. _ می‌دونم مامان… من که بچه نیستم. جواد دو قدم برداشت و اومد کنار ناصر. _ سلام آقا ناصر، خوبی؟ ناصر آروم جواب سلامش رو داد. _ می‌خوای کمکت کنم بریم تو حیاط؟ یه کم قدم بزنیم؟ سرش رو کج کرد _ نمی‌دونم… جواد دستش رو دراز کرد سمتش. _ پاشو بریم برات خوبه، یه هوایی بخوری. ناصر دست جواد رو گرفت بلند شد. آروم‌آروم رفتن سمت حیاط بچه‌ها هم با ذوق دنبالشون رفتن نگاهم رو دادم به آسمون. خدایا شکرت... الهی به حق جانباز کربلا قمر بنی هاشم همه جانبازان رو شِفای کامل عنایت کن شوهر منم شِفا بده اومدم تو ایوون. نگاهم رو دادم به ناصر که آروم راه میره و بچه‌ها دورش باهاش هم‌قدمن، اشک شوق تو چشم‌هام حلقه زد. قدم برداشتم سمتشون. ناصر چشمش افتاد به من و پرسید: _ تو هم اومدی؟ _ آره عزیزم. یه کم مکث کرد و گفت _ من خسته شدم… بگو ببرم تو خونه. جواد نگاهی بهش انداخت. ـ به همین چند قدم خسته شدی؟ به جواد گفتم: ـ حرفش رو گوش کن، برش گردون تو خونه. باشه‌ای گفت برگشتیم تو خونه. ناصر نگاهش رو داد به من. _ می‌خوام بشینم. دستش رو گرفتم، نشوندمش روی مبل. خواستم دستم رو از دستش بکشم که محکم‌تر گرفت. ـ نرو… بشین پیشم. از این پیشنهادش خوشحال شدم. نشستم کنارش. رو کرد به من و آهسته پرسید: _ اینا کیا هستن؟ خونه‌ی ما چیکار دارن؟ کامل چرخیدم سمتش. _ اونی که دستت رو گرفت بردت تو حیاط، جواد برادر منه. بقیه هم بچه‌های خودمونن. ریز سرش رو تکون داد. _ تو هم زنمی؟ لبخند زدم. ـ آره. دستم رو گرفت و با همون مهربونی قدیمی گفت: ـ خیلی خوبی… دوستت دارم. اون شب، همه‌مون از این‌که ناصر بخشی از حافظه‌ش رو به دست آورد خوشحال بودیم. مدام برای بهبودی کاملش دعا می‌کردیم… صبح، پسرها صبحونه‌شون رو خورن راهی مدرسه شدن. زینب رو هم بردم مدرسه و برگشتم. با ناصر صبحونمون رو خوردیم، خونه رو یه سر و سامونی دادم گوشی زنگ خورد. جواب دادم. ـ سلام آقا محسن، حالتون خوبه؟ با لحن گرفته و ناراحت جواب داد _ سلام… به فریده زنگ زدی؟ ـ نه، ببخشید، وقت نشد… الان زنگ می‌زنم. چند ثانیه مکث کرد. بعد با صدایی که بغض آلود گفت: ـ رفت دادگاه… درخواست طلاق داد… جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
تلاوت ۷،۰۰۰،۰۰۰ آیت الکرسی برای حفاظت از امام خامنه ای عزیز، سهم شما ۲ آیت الکرسی و ارسال به ۵ پنج نفر لطفاً قطع کننده پویش نباشید، پیروزی نزدیک است .
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ تو هم بابا ر
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ با تعجب پرسیدم راست میگی آره، من بعد از خدا همه امیدم به شما بود که باهاش صحبت کنید اما شما توجه نکردی از شنیدن این حرف محسن و کاری که فریده کرده خیلی بهم ریختم ولی خدا خودش میدونه که دیشب وقت نشد صبحم یادم رفت... به محسن گفتم جواد اومد اینجا ناصر رو برد تو حیاط و شبم مهمون داشتم نشد ولی الان باهاش تماس میگیرم با صدای کم جون و بغض آلودی گفت _ منصرفش کن چشم من همه تلاشم رو میکنم تماس رو قطع کردم با عصبانیت تمام از دست فریده شمارش رو گرفتم ولی همین که صداش رو شنیدم که گفت سلام نرگس جان به خودم گفتم خودت رو کنترل کن اول ببین فریده چی میگی بعد عصبی شو... همه تلاشم رو کردم که با لحن آروم صحبت کنم...نفس عمیق ولی آهسته کشیدم پرسیدم _ سلام، چه حال و خبر کجایی؟ اومدم دادگستری دادم عریضه نویسا برام درخواست مهریه دادن فقط مهریه _ آره چطور مگه واقعیتش الان محسن زنگ زد گفت فریده رفته درخواست طلاق بده نه، فقط در خواست مهریه دادم با محسن دعوامون شد از دستش عصبانی شدم گفتم درخواست طلاق دادم بیچاره محسن خب راستش رو میگفتی تو دیگه چرا نرگس این حرفو می‌زنی اگه به بیچارگی هم باشه مال منه نه اون آقا که فکر می‌کنه می‌تونه به اداره برق بگه پدر مادرم پیرن مریضن نمی‌تونم بهشون حرف بزنم برادرمم خودخواه حرف گوش نمی‌کنه...نه عزیز من اونها پول میخوان بیچاره من که انقدر از خونوادم قرض گرفتم و پس ندادم که برام آبرو نمونده الان که مهریتو گذاشتی اجرا می‌خوای چیکار کنی محسنو بندازی زندان یا حاجی رو که ضامن شده من چه می‌دونم کدوماشو میرن زندان مگه اونا به من فکر می‌کنن که من به اونا فکر کنم ببین حاجی اصلا حال خوبی ندارها یه وقت سکته میکنه بلایی سرش میاد بعد یک عمر عذاب وجدان میگیری‌ها چیکار کنم تو راه دیگه‌ای به نظرت میرسه بگو من انجام بدم بگم گوش میکنی؟ اگر منصفانه باشه آره... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ با تعجب پرس
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ بیخیال شکایتت شو برگرد خونه، به این دلیل که شاید با این اتفاقی که برای محمد افتاد به خودش بیاد. یه فرصتی برای تصمیم خودت به خودت بده اگر دیدی محمد خوب شد و هیچ چیزی تغییر نکرد همین کاری رو بکن که الان میخوای انجام بدی چرا فکر می‌کنی این اتفاق باید روی محمد اثر بذاره ببین از هر جانب که نگاه کنی براش خیلی بد شد اول اینکه آبروش رفت... هرکی این ماجرا رو بفهمه ملامتش میکنه که برای چی از دیوار مردم بالا رفتی... دوم اینکه از یه زن خورد، که خیلی براش بدتر از اولیه... سوم آسیب جسمی که بهش وارد شده، احتمال زیاد داره که عقلش سر جاش بیاد و انقدر خودش رو محق تصمیم گیری برای اطرافیانش نکنه و کوتاه بیاد _ اگر همه اینایی که میگی، رو محمد تاثیر نداشت چی؟ _ به شکایتت ادامه بده _ رو حرفات فکر کنم _خیلی خوبه فکر کن، راستی فریده پیغام منو به محمد دادی _ سر پیغام تو با محسن دعوامون شد دیگه _ جدی میگی؟ _ آره باور کن بهم گفت چرا به محمد اینجوری گفتی منم گفتم اولاً که پیغام نرگس بود بعدم خوب کاری کردم... دیگه یکی من بگو یکی اون بگو دعوامون شد بعدم که قبض اخطار قطع برق اومد. گفتم جای دعوا با من قبض برق رو پرداخت کن ... گفت ندارم منم اومدم خونه بابام گفتم خجالت میکشم جلوی همسایه‌ها بیان برقمون رو قطع کنن... بهم زنگ زد که بیا یه کاریش میکنم دوباره دعوامون شد منم بهش گفتم میرم درخواست طلاق میدم زندگی با تو فایده‌ای نداره _ از شنیدن این حرفها خیلی ناراحت شدم و تاسف خوردم به خودم گفتم چقدر حیف که حرمت بین محسن و فریده شکسته شده آهی کشیدم و گفتم _ حالا تو بیا خونه بعدا با هم صحبت میکنیم _ باشه من میام یه فرصت دیگه به محسن و خونوادش میدم... اما اگر ترتیب اثر ندن این دفعه دیگه کوتاه نمیام و به هر قیمتی هم تموم بشه حقم رو ازشون میگیرم _ باشه عزیزم... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ بیخیال شکای
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ ولی خونه خودم نمیرم میرم خونه بابام _ دیگه چرا؟ _ از دستش عصبانیم... نگاه نکن محسن با تو مهربون و منطقی حرف میزنه برای من یه قلدریهای میکنه که نگو... من بهش گفتم تا وقتی که جیبت خالیه و پول برقتم نمیتونی بدی برای من گردن کلفتی نکن نمیدونم چی بهش بگم میترسم حرفی بزنم فکر کنه دارم طرف محسن رو میگیرم بدتر لج کنه و به شکایتش ادامه بده... بهش گفتم _ باشه برو خونه پدرت هر وقت دلت آروم گرفت برگرد خونت تو هم به محسن نگو که من درخواست مهریه دادم بزار فکر کنه من درخواست طلاق دادم و فعلا رها کردم _ باشه بهش نمیگم... اصلا میخوای بیا خونه ما _ نه تو شرایطش رو نداری میرم خونه بابام...ببخشید نرگس جان کاری نداری؟ _ نه، ازت ممنونم که روم رو زمین ننداختی _ به حرفت گوش کردم چون تو حرفات و رفتارات صداقت داری _ خیلی ممنونم تو هم صداقت داری بعد از خدا حافظی تماس رو قطع کردم و زنگ زدم به محسن جواب داد _ سلام چیکار کردی بهش زنگ زدی؟ _ آره فعلا منصرفش کردم ولی گفت میره خونه باباش _نتونستی متقاعدش کنی که بیاد خونه _ نه، نتونستم _ باشه نرگس خانم تا همینجاشم خیلی زحمت کشیدی گوشی رو گذاشتم روی دستگاه یادم افتاد من امروز رو نرفتم امام‌زاده کنار مزار شهدا زیارت عاشورا بخونم... اومدم کنار رخت خواب ناصر... قرصهاش رو که میخوره خوابش میره... ناهارم رو گذاشتم و یه آیت‌الکرسی به ناصر خوندم و لباس پوشیدم اومدم امام زاده عقیل کنار مزار شهدای مدافع حرم و شهدای هشت سال دفاع مقدس. نگاهی به عکسهای روی سنگ مزارشون انداختم و گفتم... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
ما هم باید نمادسازی کنیم نمادی از حیا و و شجاعت شیرزن جونقانی 🔺انتشار حداکثری و انفجاری در تمامی شبکه های اجتماعی ‌ خارجی
@Maddahionlinنماهنگ الگوی حسنین - @Maddahionlin.mp3
زمان: حجم: 5.2M
شیعه‌ی مولا چهره خندان است جشن میلاد شاه مردان است آمده سرور کل عالمین الگوی صبر و جهاد حسنین 🔊 🔄 (ع)🌺 🎙 ♨️ @phs31 👈 . . .... کانالو دنبال کن گم نکنی t.me/+irQtQ6XxmcxlMjA0 T.me/ths31 کانال
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ ولی خونه خود
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) ای آبرو‌دارای نزد خدا، نمی‌دونم چطوری ازتون تشکر کنم. زبانم قاصر و الکنه از توصیف شماها... خیلی خوبید. به دعاهای شما، همسرم داره حافظه‌شو به دست میاره. به رسم تشکر، یه هدیه خوب براتون دارم؛ اونم سوره یاسینِ من، به نیابت از طرف همه شما شهدای عزیز می‌خونم. کتاب دعام رو از توی کیفم درآوردم، سوره یاسین رو قرائت کردم و بعدش زیارت عاشورا رو خوندم. تموم که شد، رفتم حرم حضرت امامزاده عقیل، زیارت کردم و برگشتم خونه. درِ هال رو که باز کردم، چشمم افتاد به ناصر. خودش توی رختخواب نشسته بود. تا چشمش به من افتاد، گله‌مند پرسید: – کجا بودی؟ خوشحال از این‌که بدون کمک من توی رختخواب نشسته بود، لبخند پهنی زدم. – سلام عزیزم، رفته بودم امامزاده عقیل. انگار براش ناآشنا اومد، سر تکون داد. – کجا هست؟ این آقا کیه؟ – آقا از نوادگان حضرت ابوالفضل علیه‌السلام، که در جوار این بزرگوار، مزار شهدا هم هست. کمی فکر کرد و گفت: – میشه منو ببری اون‌جا؟ نگاهی به ساعت انداختم. – اگه میشه بعدازظهر بریم، چون الان بچه‌ها از مدرسه میان، منم باید برم زینبو بیارم. – زینب کیه؟ – دخترمونه، ناصر. مکثی کرد و رفت تو فکر. بعد از چند لحظه پرسید: – من چِم شده، نرگس؟ – تو فراموشی گرفتی، به خاطر همونه که بچه‌هامونو نمی‌شناسی. – چرا فراموشی گرفتم؟ ترسیدم بگم به خاطر تنش‌های خونواده‌شه و به اضطراب بیفته و حالش بد بشه. گفتم: – به خاطر جانبازیته. خدا رو شکر داری بهتر می‌شی. نگاه سؤال‌برانگیزی به من انداخت. – جانباز؟ جانبازی چیه؟ – رفتی سوریه، مدافع حرم شدی، زخمی برگشتی! یکم فکر کن، یادت میاد؟ عمیق رفت تو فکر. باهاش حرفی نزدم که مجبور بشه تلاش کنه یادش بیاد... نشستم روی مبل و زل زدم بهش. چند دقیقه بعد شنیدم داره زمزمه می‌کنه: منو یکم ببین، سینه‌زنی‌مو هم ببین… ببین که خیس شدم، عرق نوکریم این… دلم یه جوریه، ولی پر از صبوریه!! چقدر شهید دارن، میارن از تو سوریه… منم باید برم، آره برم سرم بره نذارم هیچ حرومی طرف حرم بره… یه روزی هم بیاد، نفس آخرم بره... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
امسال تونستیم ۷۰ تا دختر نوجوان رو جذب اعتکاف کنیم. اکثرا تو پرداخت هزینه‌ی اولیه مشکل داشتن.‌گفتن دوست دارن شرکت کنن ولی پول ندارن. برای همین نمیان ما این یه سری از نوجوان ها رو رایگان و یک سری رو نیم‌بها قبول کردیم هزینه ها سنگینه و واقعا نمیدونیم برای پخت و پز افطار و سحرشون چه جوری تامین هزینه کنیم هر کس در حد توانش کمک کنه و ثواب اعتکاف این نوجوان ها شریک یشه. اجرتون با امیرالمونین علیه السلام 👇👇 5892107050025454 فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇 @shahid_abdoli : https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏