eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
20.9هزار دنبال‌کننده
610 عکس
299 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
ما هم باید نمادسازی کنیم نمادی از حیا و و شجاعت شیرزن جونقانی 🔺انتشار حداکثری و انفجاری در تمامی شبکه های اجتماعی ‌ خارجی
@Maddahionlinنماهنگ الگوی حسنین - @Maddahionlin.mp3
زمان: حجم: 5.2M
شیعه‌ی مولا چهره خندان است جشن میلاد شاه مردان است آمده سرور کل عالمین الگوی صبر و جهاد حسنین 🔊 🔄 (ع)🌺 🎙 ♨️ @phs31 👈 . . .... کانالو دنبال کن گم نکنی t.me/+irQtQ6XxmcxlMjA0 T.me/ths31 کانال
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ ولی خونه خود
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) ای آبرو‌دارای نزد خدا، نمی‌دونم چطوری ازتون تشکر کنم. زبانم قاصر و الکنه از توصیف شماها... خیلی خوبید. به دعاهای شما، همسرم داره حافظه‌شو به دست میاره. به رسم تشکر، یه هدیه خوب براتون دارم؛ اونم سوره یاسینِ من، به نیابت از طرف همه شما شهدای عزیز می‌خونم. کتاب دعام رو از توی کیفم درآوردم، سوره یاسین رو قرائت کردم و بعدش زیارت عاشورا رو خوندم. تموم که شد، رفتم حرم حضرت امامزاده عقیل، زیارت کردم و برگشتم خونه. درِ هال رو که باز کردم، چشمم افتاد به ناصر. خودش توی رختخواب نشسته بود. تا چشمش به من افتاد، گله‌مند پرسید: – کجا بودی؟ خوشحال از این‌که بدون کمک من توی رختخواب نشسته بود، لبخند پهنی زدم. – سلام عزیزم، رفته بودم امامزاده عقیل. انگار براش ناآشنا اومد، سر تکون داد. – کجا هست؟ این آقا کیه؟ – آقا از نوادگان حضرت ابوالفضل علیه‌السلام، که در جوار این بزرگوار، مزار شهدا هم هست. کمی فکر کرد و گفت: – میشه منو ببری اون‌جا؟ نگاهی به ساعت انداختم. – اگه میشه بعدازظهر بریم، چون الان بچه‌ها از مدرسه میان، منم باید برم زینبو بیارم. – زینب کیه؟ – دخترمونه، ناصر. مکثی کرد و رفت تو فکر. بعد از چند لحظه پرسید: – من چِم شده، نرگس؟ – تو فراموشی گرفتی، به خاطر همونه که بچه‌هامونو نمی‌شناسی. – چرا فراموشی گرفتم؟ ترسیدم بگم به خاطر تنش‌های خونواده‌شه و به اضطراب بیفته و حالش بد بشه. گفتم: – به خاطر جانبازیته. خدا رو شکر داری بهتر می‌شی. نگاه سؤال‌برانگیزی به من انداخت. – جانباز؟ جانبازی چیه؟ – رفتی سوریه، مدافع حرم شدی، زخمی برگشتی! یکم فکر کن، یادت میاد؟ عمیق رفت تو فکر. باهاش حرفی نزدم که مجبور بشه تلاش کنه یادش بیاد... نشستم روی مبل و زل زدم بهش. چند دقیقه بعد شنیدم داره زمزمه می‌کنه: منو یکم ببین، سینه‌زنی‌مو هم ببین… ببین که خیس شدم، عرق نوکریم این… دلم یه جوریه، ولی پر از صبوریه!! چقدر شهید دارن، میارن از تو سوریه… منم باید برم، آره برم سرم بره نذارم هیچ حرومی طرف حرم بره… یه روزی هم بیاد، نفس آخرم بره... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
امسال تونستیم ۷۰ تا دختر نوجوان رو جذب اعتکاف کنیم. اکثرا تو پرداخت هزینه‌ی اولیه مشکل داشتن.‌گفتن دوست دارن شرکت کنن ولی پول ندارن. برای همین نمیان ما این یه سری از نوجوان ها رو رایگان و یک سری رو نیم‌بها قبول کردیم هزینه ها سنگینه و واقعا نمیدونیم برای پخت و پز افطار و سحرشون چه جوری تامین هزینه کنیم هر کس در حد توانش کمک کنه و ثواب اعتکاف این نوجوان ها شریک یشه. اجرتون با امیرالمونین علیه السلام 👇👇 5892107050025454 فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇 @shahid_abdoli : https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
🌱🇮🇷 🌱به وقت حاج قاسم سلیمانی شهادت هنر مردان خداست🇮🇷 🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط @roshangari_samen
🌱 بسم الله الرحمن الرحیم 🌱✨ بنده های خوووووب خدا، سلااااام و احتراااام! وقتی همه با هم همت نماییم و دست در دست یکدیگر گذاریم و سرود عشق و مهربانی بسراییم چه مشکل ها که آسان می شود و چه لب های غم دیده ای که به موجب این همدلی گل لبخند به آن شکفته می شود و چه زیباست رضایت خالق هستی از این همت و همدلی و وحدت و ایثار شما مهرباااان مؤمن. برای رهایی از ظلمت و تاریکی دنیا هیچ راهی بهتر از چنگ زدن به ریسمان نجات بخش قرآن کریم نیست. قرآن همواره برای جستجوگران مومن خودش، شفا و رحمت را به ارمغان می آورد. به یاد شهدای گرانقدر و به احترام ائمه معصومین، گروه ما در راستای گسترش فرهنگ قرآنی و تجلیل از محبت و ایثار این بزرگواران، ختم قرآن کریم را برگزار می‌کند: 🔹 نیت ما: تقدیم این ختم قرآن ها به روح مطهر شهدای عزیز و اهدا به ائمه اطهار (علیهم‌السلام) 🔹 نحوه‌ی شرکت: هر هفته عزیزان می‌توانند با انتخاب یک جز( یا بیشتر از) قرآن کریم، در این ختم با ما سهیم شوید. 🔹 تعداد ختم‌های قرآن: در هر هفته حداقل بین ۴ تا ۶ مرتبه قرائت قرآن کریم انجام می شود و به این ترتیب، عشق و ارادت خود را به امامان و شهیدان عزیز نشان می دهیم. 🙏🏻 از شما دعوت می‌کنیم تا در این محفل نورانی شرکت کنید و بخواهیم که خداوند ما را شرمنده‌ی محبت‌های ائمه و شهدای عزیز نکند. 🌱🍀منتظر حضور سبزتان هستیم. 👇🏻👇🏻👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3659727971Cbefbe9bab0
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) زمزمه‌ش قطع شد. نگاهش رو دوخت به من. – دلم برای حاج قاسم تنگ شده… ازش خبری داری نرگس؟ یهو بغض چنگ انداخت به گلوم. نمی‌تونم بگم شهید شده. صدام رو جمع‌وجور کردم و گفتم: – آره… حالش خیلی خوبه. تبسم محوی نشست روی لبش. – اون همیشه حالش خوبه نرگس. تو هر شرایطی. حاجی شکرگزار خدا بود… من حتی یه بارم نشنیدم گله کنه. – درسته… خیلی انسان شاکریه. ساکت شد. دوباره رفت تو فکر. چند لحظه نگذشت که صورتش برافروخته شد، پیشونیش عرق کرد و نفس‌هاش تند شد. فوری بلند شدم، نشستم کنارش. نگران پرسیدم: – چی شد ناصر جان؟ حالت خوبه؟ بدنش شروع کرد به لرزیدن. بریده‌بریده جواب داد: – نه… خوب نیستم… خونش پاشید تو هوا… دلشوره افتاد به جونم. زیر لب، مضطرب زمزمه کردم: شهدا… دستم به دامنتون… کمکمون کنید. – باشه ناصر جان، نمی‌خواد بگی…باشه بعداً تعریف کن. باچشم‌هاش قرمز و صورت برافروخته کامل چرخید سمت من. صداش رو بردبالا، کلمات پشت سر هم ریخت بیرون: – زدنش…زدنش... تیر مستقیم خورد به پیشونیش… خون فَوران زد نمی‌دونم باید چیکار کنم. لرزش بدنش انقدر شدیده که نمی‌تونم نگهش دارم. خودمم دارم باهاش می‌لرزم. ناخواسته داد زدم: – بس کن… تو رو به حاج قاسم قسمت می‌دم بس کن ناصر! کنترل خودمو از دست دادم. با صدای بلند زدم زیر گریه و هی تکرار کردم: – آروم بگیر… بهشون فکر نکن… توروخدا فکر نکن… چند ثانیه گذشت. ناصر ساکت شد. لرزش بدنش کمتر شد و خیره موند به من. دستش رو ول کردم و کشیدم روی چشم‌هام، اشک‌هامو پاک کردم و با یه لبخند تلخ گفتم: – ببخشید… صدامو بردم بالا. ریز سرش رو تکون داد. پرسید: – حسین شهید شده… گریه می‌کنی؟ – نه… چون بدن تو لرزید من گریه کردم. ناصر، التماست می‌کنم… از حال‌وهوای سوریه بیا بیرون… بهش فکر نکن. متحیر پرسید: – چرا؟ پس به چی فکر کنم؟ – به عزیز… پسرمون. نگاهی به صورتم انداخت. – گم شده بود… پیدا شد؟... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
هوش مصنوعی فقط یه ابزار نیست… یه شراکت جدیده 💡 کسی که بلدش باشه، باهاش بیزنس می‌سازه، محتوا تولید می‌کنه و درآمد دلاری درمیاره 💵 📌 تو وبینار «هوش مصنوعی برای بیزینس» یاد می‌گیری دقیقاً از کجا شروع کنی و چطور به‌جای رقابت، اوتومات درآمد بسازی. 🎁هدیه ویژه: دفترچه پرامپت‌های کاربردی رایگان ثبت‌نام کن 👇🏼 🔗 hwp.ir/aiet
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) زمزمه‌ش قطع ش
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) – عزیز رفته مدرسه، گم نشده… نگاهم رفت سمت ساعت… ای واااای… دوازده ظهره! تا نیم ساعت دیگه بچه‌ها تعطیل می‌شن. الانم نمی‌تونم با این شرایط ناصر رو تنها بذارم. خواستم از کنارش بلند شم و به مامانم زنگ بزنم بره زینب رو بیاره، که ناصر دستم رو گرفت. – می‌شه نری؟ پیش من بمونی… نگاه پرمحبتی بهش انداختم. – جایی نمی‌رم عزیزم، فقط می‌خوام به مامانم زنگ بزنم بره زینبو بیاره. – از کجا بیارتش؟ – از مدرسه. دستم رو رها کرد. – برو، ولی خودت جایی نرو. – باشه… اومدم کنار دستگاه تلفن و به مامانم زنگ زدم. جواب داد. – سلام عزیزم. نتونستم جلوی خودمو بگیرم.با بغضی که توی گلوم نشست، گفتم: – سلام مامان… ناصر داره حافظه‌ش برمی‌گرده. با خوشحالی و صدای بلند گفت: – راست می‌گی نرگس؟ خدا رو شکر… شب و روزم دعا شده بود که حافظه‌ی ناصر برگرده. – آره، ولی هنوز کامل همه چی رو یادش نیومده. فقط یه زحمت برات دارم مامان… می‌تونی بری زینبو از مدرسه بیاری؟ – آره عزیزم، اصلاً نگران نباش. همین الان حاضر می‌شم می‌رم میارمش. خداحافظی کردیم و گوشی رو گذاشتم سر جاش. برگشتم پیش ناصر. لبخند زد. – تماس گرفتی؟ – آره عزیزم، مامانم می‌ره از مدرسه میارتش. زیر لب چند بار زمزمه کرد: – زینب… زینب… زینب… آره، یه چیزایی داره یادم میاد. ما فقط پسر داشتیم، درسته؟ من خیلی دلم می‌خواست خدا یه دختر هم بهمون بده… بعد زینب به دنیا اومد، درست می‌گم؟ خوشحال از شنیدن این حرفش لبخند پهنی زدم. – آره عزیزم، دقیقاً همین‌جوری شد ناصر جان. خیلی خوبه که داری بچه‌هامون یادت میاد. مخصوصاً امیرحسن… اون خیلی بهت وابسته‌ست. داره دق می‌کنه. می‌شه یه کم تلاش کنی امیرحسنم یادت بیاد؟ الان اگه از مدرسه بیان و بفهمه تو زینبو شناختی ولی اونو نه، دلش خیلی می‌شکنه. با مکث جواب داد: – نرگس جان، دست خودم نیست… – می‌دونم عزیزم، می‌فهمم. ولی تلاش کن... آیت‌الله قاضی یه توصیه‌ای برای تقویت حافظه دارن. ایشون می‌گن برای تقویت حافظه، آیت‌الکرسی و دو سوره‌ی مبارکه‌ی ناس و فلق رو بخونید. ناصر جان، من می‌خونم، تو هم با من تکرار کن…ان‌شاالله که حافظت قوی برمیگرده... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\