زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ ولی خونه خود
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۹۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ای آبرودارای نزد خدا، نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم. زبانم قاصر و الکنه از توصیف شماها... خیلی خوبید. به دعاهای شما، همسرم داره حافظهشو به دست میاره. به رسم تشکر، یه هدیه خوب براتون دارم؛ اونم سوره یاسینِ من، به نیابت از طرف همه شما شهدای عزیز میخونم.
کتاب دعام رو از توی کیفم درآوردم، سوره یاسین رو قرائت کردم و بعدش زیارت عاشورا رو خوندم. تموم که شد، رفتم حرم حضرت امامزاده عقیل، زیارت کردم و برگشتم خونه.
درِ هال رو که باز کردم، چشمم افتاد به ناصر. خودش توی رختخواب نشسته بود. تا چشمش به من افتاد، گلهمند پرسید:
– کجا بودی؟
خوشحال از اینکه بدون کمک من توی رختخواب نشسته بود، لبخند پهنی زدم.
– سلام عزیزم، رفته بودم امامزاده عقیل.
انگار براش ناآشنا اومد، سر تکون داد.
– کجا هست؟ این آقا کیه؟
– آقا از نوادگان حضرت ابوالفضل علیهالسلام، که در جوار این بزرگوار، مزار شهدا هم هست.
کمی فکر کرد و گفت:
– میشه منو ببری اونجا؟
نگاهی به ساعت انداختم.
– اگه میشه بعدازظهر بریم، چون الان بچهها از مدرسه میان، منم باید برم زینبو بیارم.
– زینب کیه؟
– دخترمونه، ناصر.
مکثی کرد و رفت تو فکر. بعد از چند لحظه پرسید:
– من چِم شده، نرگس؟
– تو فراموشی گرفتی، به خاطر همونه که بچههامونو نمیشناسی.
– چرا فراموشی گرفتم؟
ترسیدم بگم به خاطر تنشهای خونوادهشه و به اضطراب بیفته و حالش بد بشه. گفتم:
– به خاطر جانبازیته. خدا رو شکر داری بهتر میشی.
نگاه سؤالبرانگیزی به من انداخت.
– جانباز؟ جانبازی چیه؟
– رفتی سوریه، مدافع حرم شدی، زخمی برگشتی! یکم فکر کن، یادت میاد؟
عمیق رفت تو فکر. باهاش حرفی نزدم که مجبور بشه تلاش کنه یادش بیاد... نشستم روی مبل و زل زدم بهش. چند دقیقه بعد شنیدم داره زمزمه میکنه:
منو یکم ببین، سینهزنیمو هم ببین…
ببین که خیس شدم، عرق نوکریم این…
دلم یه جوریه، ولی پر از صبوریه!!
چقدر شهید دارن، میارن از تو سوریه…
منم باید برم، آره برم سرم بره
نذارم هیچ حرومی طرف حرم بره…
یه روزی هم بیاد، نفس آخرم بره...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
امسال تونستیم ۷۰ تا دختر نوجوان رو جذب اعتکاف کنیم.
اکثرا تو پرداخت هزینهی اولیه مشکل داشتن.گفتن دوست دارن شرکت کنن ولی پول ندارن. برای همین نمیان
ما این یه سری از نوجوان ها رو رایگان و یک سری رو نیمبها قبول کردیم
هزینه ها سنگینه و واقعا نمیدونیم برای پخت و پز افطار و سحرشون چه جوری تامین هزینه کنیم
هر کس در حد توانش کمک کنه و ثواب اعتکاف این نوجوان ها شریک یشه.
اجرتون با امیرالمونین علیه السلام
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
امسال تونستیم ۷۰ تا دختر نوجوان رو جذب اعتکاف کنیم. اکثرا تو پرداخت هزینهی اولیه مشکل داشتن.گفتن د
سلام وقت همگی بخیر عزیزان دست ما رو در یاری کردن به این دختران بگیرید🙏🌹
🌱🇮🇷
🌱به وقت حاج قاسم سلیمانی
شهادت هنر مردان خداست🇮🇷
🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
🌱 بسم الله الرحمن الرحیم 🌱✨
بنده های خوووووب خدا، سلااااام و احتراااام!
وقتی همه با هم همت نماییم و دست در دست یکدیگر گذاریم و سرود عشق و مهربانی بسراییم چه مشکل ها که آسان می شود و چه لب های غم دیده ای که به موجب این همدلی گل لبخند به آن شکفته می شود و چه زیباست رضایت خالق هستی از این همت و همدلی و وحدت و ایثار شما مهرباااان مؤمن.
برای رهایی از ظلمت و تاریکی دنیا هیچ راهی بهتر از چنگ زدن به ریسمان نجات بخش قرآن کریم نیست. قرآن همواره برای جستجوگران مومن خودش، شفا و رحمت را به ارمغان می آورد.
به یاد شهدای گرانقدر و به احترام ائمه معصومین، گروه ما در راستای گسترش فرهنگ قرآنی و تجلیل از محبت و ایثار این بزرگواران، ختم قرآن کریم را برگزار میکند:
🔹 نیت ما: تقدیم این ختم قرآن ها به روح مطهر شهدای عزیز و اهدا به ائمه اطهار (علیهمالسلام)
🔹 نحوهی شرکت: هر هفته عزیزان میتوانند با انتخاب یک جز( یا بیشتر از) قرآن کریم، در این ختم با ما سهیم شوید.
🔹 تعداد ختمهای قرآن: در هر هفته حداقل بین ۴ تا ۶ مرتبه قرائت قرآن کریم انجام می شود و به این ترتیب، عشق و ارادت خود را به امامان و شهیدان عزیز نشان می دهیم.
🙏🏻 از شما دعوت میکنیم تا در این محفل نورانی شرکت کنید و بخواهیم که خداوند ما را شرمندهی محبتهای ائمه و شهدای عزیز نکند.
🌱🍀منتظر حضور سبزتان هستیم.
👇🏻👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3659727971Cbefbe9bab0
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۹۸
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
زمزمهش قطع شد. نگاهش رو دوخت به من.
– دلم برای حاج قاسم تنگ شده… ازش خبری داری نرگس؟
یهو بغض چنگ انداخت به گلوم. نمیتونم بگم شهید شده. صدام رو جمعوجور کردم و گفتم:
– آره… حالش خیلی خوبه.
تبسم محوی نشست روی لبش.
– اون همیشه حالش خوبه نرگس. تو هر شرایطی. حاجی شکرگزار خدا بود… من حتی یه بارم نشنیدم گله کنه.
– درسته… خیلی انسان شاکریه.
ساکت شد. دوباره رفت تو فکر.
چند لحظه نگذشت که صورتش برافروخته شد، پیشونیش عرق کرد و نفسهاش تند شد. فوری بلند شدم، نشستم کنارش. نگران پرسیدم:
– چی شد ناصر جان؟ حالت خوبه؟
بدنش شروع کرد به لرزیدن. بریدهبریده جواب داد:
– نه… خوب نیستم… خونش پاشید تو هوا…
دلشوره افتاد به جونم. زیر لب، مضطرب زمزمه کردم:
شهدا… دستم به دامنتون… کمکمون کنید.
– باشه ناصر جان، نمیخواد بگی…باشه بعداً تعریف کن.
باچشمهاش قرمز و صورت برافروخته کامل چرخید سمت من. صداش رو بردبالا، کلمات پشت سر هم ریخت بیرون:
– زدنش…زدنش... تیر مستقیم خورد به پیشونیش… خون فَوران زد
نمیدونم باید چیکار کنم. لرزش بدنش انقدر شدیده که نمیتونم نگهش دارم. خودمم دارم باهاش میلرزم.
ناخواسته داد زدم:
– بس کن… تو رو به حاج قاسم قسمت میدم بس کن ناصر!
کنترل خودمو از دست دادم. با صدای بلند زدم زیر گریه و هی تکرار کردم:
– آروم بگیر… بهشون فکر نکن… توروخدا فکر نکن…
چند ثانیه گذشت. ناصر ساکت شد. لرزش بدنش کمتر شد و خیره موند به من.
دستش رو ول کردم و کشیدم روی چشمهام، اشکهامو پاک کردم و با یه لبخند تلخ گفتم:
– ببخشید… صدامو بردم بالا.
ریز سرش رو تکون داد. پرسید:
– حسین شهید شده… گریه میکنی؟
– نه… چون بدن تو لرزید من گریه کردم. ناصر، التماست میکنم… از حالوهوای سوریه بیا بیرون… بهش فکر نکن.
متحیر پرسید:
– چرا؟ پس به چی فکر کنم؟
– به عزیز… پسرمون.
نگاهی به صورتم انداخت.
– گم شده بود… پیدا شد؟...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) زمزمهش قطع ش
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۴۹۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
– عزیز رفته مدرسه، گم نشده…
نگاهم رفت سمت ساعت…
ای واااای… دوازده ظهره! تا نیم ساعت دیگه بچهها تعطیل میشن. الانم نمیتونم با این شرایط ناصر رو تنها بذارم. خواستم از کنارش بلند شم و به مامانم زنگ بزنم بره زینب رو بیاره، که ناصر دستم رو گرفت.
– میشه نری؟ پیش من بمونی…
نگاه پرمحبتی بهش انداختم.
– جایی نمیرم عزیزم، فقط میخوام به مامانم زنگ بزنم بره زینبو بیاره.
– از کجا بیارتش؟
– از مدرسه.
دستم رو رها کرد.
– برو، ولی خودت جایی نرو.
– باشه…
اومدم کنار دستگاه تلفن و به مامانم زنگ زدم. جواب داد.
– سلام عزیزم.
نتونستم جلوی خودمو بگیرم.با بغضی که توی گلوم نشست، گفتم:
– سلام مامان… ناصر داره حافظهش برمیگرده.
با خوشحالی و صدای بلند گفت:
– راست میگی نرگس؟ خدا رو شکر… شب و روزم دعا شده بود که حافظهی ناصر برگرده.
– آره، ولی هنوز کامل همه چی رو یادش نیومده. فقط یه زحمت برات دارم مامان… میتونی بری زینبو از مدرسه بیاری؟
– آره عزیزم، اصلاً نگران نباش. همین الان حاضر میشم میرم میارمش.
خداحافظی کردیم و گوشی رو گذاشتم سر جاش. برگشتم پیش ناصر.
لبخند زد.
– تماس گرفتی؟
– آره عزیزم، مامانم میره از مدرسه میارتش.
زیر لب چند بار زمزمه کرد:
– زینب… زینب… زینب…
آره، یه چیزایی داره یادم میاد. ما فقط پسر داشتیم، درسته؟ من خیلی دلم میخواست خدا یه دختر هم بهمون بده… بعد زینب به دنیا اومد، درست میگم؟
خوشحال از شنیدن این حرفش لبخند پهنی زدم.
– آره عزیزم، دقیقاً همینجوری شد ناصر جان. خیلی خوبه که داری بچههامون یادت میاد. مخصوصاً امیرحسن… اون خیلی بهت وابستهست. داره دق میکنه. میشه یه کم تلاش کنی امیرحسنم یادت بیاد؟
الان اگه از مدرسه بیان و بفهمه تو زینبو شناختی ولی اونو نه، دلش خیلی میشکنه.
با مکث جواب داد:
– نرگس جان، دست خودم نیست…
– میدونم عزیزم، میفهمم. ولی تلاش کن... آیتالله قاضی یه توصیهای برای تقویت حافظه دارن. ایشون میگن برای تقویت حافظه، آیتالکرسی و دو سورهی مبارکهی ناس و فلق رو بخونید.
ناصر جان، من میخونم، تو هم با من تکرار کن…انشاالله که حافظت قوی برمیگرده...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
همچین که مامان بابام پاشون رو گذاشت توی خونه ساسان از جاش بلند شد_سلام مامان خوبید
بابا مامانم جواب سلامش رو گرفتن
ساسان پرسید _چی گفتن تحویلتون گرفتن؟...بابام ناراحت سر تکون داد و مامانم گفت _چه خونواده محترمی بیچارها چقدر گریه کردن و احساس شرمندگی کردن از کار اکرم
مامان آهی کشید و ادامه داد
_وقتی فهمیدن ما خواستگار دخترشون هستیم تعجب کردن و باورشون نمیشد و وقتی دلیلش رو گفتیم، هاج و واج مونده بودن...ساسان پرسید
_حالا جوابشون چی بود
مامان گفت: _مادرش گفت نمیخوایم ببینیمش خودتون هر کاری صلاح میدونید بکنید _ساسان نگاهش رو داد به مامان _حالا شما راضی شدید؟ میشه بریم عقد محضری کنیم...
https://eitaa.com/joinchat/4176281780Ca69e8d8fec
داداشم عاشق یه دختر فراری شده و پدر مادرم حاضر نمیشن برن براش خواستگاری تا اینکه...
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
همچین که مامان بابام پاشون رو گذاشت توی خونه ساسان از جاش بلند شد_سلام مامان خوبید بابا مامانم جواب
«عروس بودم، اما در خانهی مادرش خوابید...
آن شب فهمیدم بعضی شروعها...
https://eitaa.com/joinchat/4176281780Ca69e8d8fec
رمان جذاب و زیبای شقایق💔
بر اساس واقعیت👌
هدایت شده از قرارگاه نمازجمعه منطقه مشکات
✨پویش دستبوسی از پدر
# فاطمه ترکیان
#کد_۱۸۶
🔆بوسه بر دست پدَر،زن تا گرهت باز شود.....
#پویش_دست_بوسی_پدر
🎁همراه با جوایز نفیس🎁
1⃣نفر اول ۲ میلیون تومان 🤩
2⃣نفر دوم ۱ میلیون تومان 😊
3⃣نفر سوم ۵۰۰ هزار تومان 😊
💥 آثار خلاقانه دارای جوایز ویژه
شرایط مسابقه داخل کانال به آدر زیر سنجاق شده👇
┄┄┅┅🌸🌼🌸┅┅┄┄
کانال
https://eitaa.com/gharargah_meshkat