eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
20.9هزار دنبال‌کننده
609 عکس
301 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱🇮🇷 🌱به وقت حاج قاسم سلیمانی شهادت هنر مردان خداست🇮🇷 🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط @roshangari_samen
🌱 بسم الله الرحمن الرحیم 🌱✨ بنده های خوووووب خدا، سلااااام و احتراااام! وقتی همه با هم همت نماییم و دست در دست یکدیگر گذاریم و سرود عشق و مهربانی بسراییم چه مشکل ها که آسان می شود و چه لب های غم دیده ای که به موجب این همدلی گل لبخند به آن شکفته می شود و چه زیباست رضایت خالق هستی از این همت و همدلی و وحدت و ایثار شما مهرباااان مؤمن. برای رهایی از ظلمت و تاریکی دنیا هیچ راهی بهتر از چنگ زدن به ریسمان نجات بخش قرآن کریم نیست. قرآن همواره برای جستجوگران مومن خودش، شفا و رحمت را به ارمغان می آورد. به یاد شهدای گرانقدر و به احترام ائمه معصومین، گروه ما در راستای گسترش فرهنگ قرآنی و تجلیل از محبت و ایثار این بزرگواران، ختم قرآن کریم را برگزار می‌کند: 🔹 نیت ما: تقدیم این ختم قرآن ها به روح مطهر شهدای عزیز و اهدا به ائمه اطهار (علیهم‌السلام) 🔹 نحوه‌ی شرکت: هر هفته عزیزان می‌توانند با انتخاب یک جز( یا بیشتر از) قرآن کریم، در این ختم با ما سهیم شوید. 🔹 تعداد ختم‌های قرآن: در هر هفته حداقل بین ۴ تا ۶ مرتبه قرائت قرآن کریم انجام می شود و به این ترتیب، عشق و ارادت خود را به امامان و شهیدان عزیز نشان می دهیم. 🙏🏻 از شما دعوت می‌کنیم تا در این محفل نورانی شرکت کنید و بخواهیم که خداوند ما را شرمنده‌ی محبت‌های ائمه و شهدای عزیز نکند. 🌱🍀منتظر حضور سبزتان هستیم. 👇🏻👇🏻👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3659727971Cbefbe9bab0
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) زمزمه‌ش قطع شد. نگاهش رو دوخت به من. – دلم برای حاج قاسم تنگ شده… ازش خبری داری نرگس؟ یهو بغض چنگ انداخت به گلوم. نمی‌تونم بگم شهید شده. صدام رو جمع‌وجور کردم و گفتم: – آره… حالش خیلی خوبه. تبسم محوی نشست روی لبش. – اون همیشه حالش خوبه نرگس. تو هر شرایطی. حاجی شکرگزار خدا بود… من حتی یه بارم نشنیدم گله کنه. – درسته… خیلی انسان شاکریه. ساکت شد. دوباره رفت تو فکر. چند لحظه نگذشت که صورتش برافروخته شد، پیشونیش عرق کرد و نفس‌هاش تند شد. فوری بلند شدم، نشستم کنارش. نگران پرسیدم: – چی شد ناصر جان؟ حالت خوبه؟ بدنش شروع کرد به لرزیدن. بریده‌بریده جواب داد: – نه… خوب نیستم… خونش پاشید تو هوا… دلشوره افتاد به جونم. زیر لب، مضطرب زمزمه کردم: شهدا… دستم به دامنتون… کمکمون کنید. – باشه ناصر جان، نمی‌خواد بگی…باشه بعداً تعریف کن. باچشم‌هاش قرمز و صورت برافروخته کامل چرخید سمت من. صداش رو بردبالا، کلمات پشت سر هم ریخت بیرون: – زدنش…زدنش... تیر مستقیم خورد به پیشونیش… خون فَوران زد نمی‌دونم باید چیکار کنم. لرزش بدنش انقدر شدیده که نمی‌تونم نگهش دارم. خودمم دارم باهاش می‌لرزم. ناخواسته داد زدم: – بس کن… تو رو به حاج قاسم قسمت می‌دم بس کن ناصر! کنترل خودمو از دست دادم. با صدای بلند زدم زیر گریه و هی تکرار کردم: – آروم بگیر… بهشون فکر نکن… توروخدا فکر نکن… چند ثانیه گذشت. ناصر ساکت شد. لرزش بدنش کمتر شد و خیره موند به من. دستش رو ول کردم و کشیدم روی چشم‌هام، اشک‌هامو پاک کردم و با یه لبخند تلخ گفتم: – ببخشید… صدامو بردم بالا. ریز سرش رو تکون داد. پرسید: – حسین شهید شده… گریه می‌کنی؟ – نه… چون بدن تو لرزید من گریه کردم. ناصر، التماست می‌کنم… از حال‌وهوای سوریه بیا بیرون… بهش فکر نکن. متحیر پرسید: – چرا؟ پس به چی فکر کنم؟ – به عزیز… پسرمون. نگاهی به صورتم انداخت. – گم شده بود… پیدا شد؟... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) زمزمه‌ش قطع ش
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) – عزیز رفته مدرسه، گم نشده… نگاهم رفت سمت ساعت… ای واااای… دوازده ظهره! تا نیم ساعت دیگه بچه‌ها تعطیل می‌شن. الانم نمی‌تونم با این شرایط ناصر رو تنها بذارم. خواستم از کنارش بلند شم و به مامانم زنگ بزنم بره زینب رو بیاره، که ناصر دستم رو گرفت. – می‌شه نری؟ پیش من بمونی… نگاه پرمحبتی بهش انداختم. – جایی نمی‌رم عزیزم، فقط می‌خوام به مامانم زنگ بزنم بره زینبو بیاره. – از کجا بیارتش؟ – از مدرسه. دستم رو رها کرد. – برو، ولی خودت جایی نرو. – باشه… اومدم کنار دستگاه تلفن و به مامانم زنگ زدم. جواب داد. – سلام عزیزم. نتونستم جلوی خودمو بگیرم.با بغضی که توی گلوم نشست، گفتم: – سلام مامان… ناصر داره حافظه‌ش برمی‌گرده. با خوشحالی و صدای بلند گفت: – راست می‌گی نرگس؟ خدا رو شکر… شب و روزم دعا شده بود که حافظه‌ی ناصر برگرده. – آره، ولی هنوز کامل همه چی رو یادش نیومده. فقط یه زحمت برات دارم مامان… می‌تونی بری زینبو از مدرسه بیاری؟ – آره عزیزم، اصلاً نگران نباش. همین الان حاضر می‌شم می‌رم میارمش. خداحافظی کردیم و گوشی رو گذاشتم سر جاش. برگشتم پیش ناصر. لبخند زد. – تماس گرفتی؟ – آره عزیزم، مامانم می‌ره از مدرسه میارتش. زیر لب چند بار زمزمه کرد: – زینب… زینب… زینب… آره، یه چیزایی داره یادم میاد. ما فقط پسر داشتیم، درسته؟ من خیلی دلم می‌خواست خدا یه دختر هم بهمون بده… بعد زینب به دنیا اومد، درست می‌گم؟ خوشحال از شنیدن این حرفش لبخند پهنی زدم. – آره عزیزم، دقیقاً همین‌جوری شد ناصر جان. خیلی خوبه که داری بچه‌هامون یادت میاد. مخصوصاً امیرحسن… اون خیلی بهت وابسته‌ست. داره دق می‌کنه. می‌شه یه کم تلاش کنی امیرحسنم یادت بیاد؟ الان اگه از مدرسه بیان و بفهمه تو زینبو شناختی ولی اونو نه، دلش خیلی می‌شکنه. با مکث جواب داد: – نرگس جان، دست خودم نیست… – می‌دونم عزیزم، می‌فهمم. ولی تلاش کن... آیت‌الله قاضی یه توصیه‌ای برای تقویت حافظه دارن. ایشون می‌گن برای تقویت حافظه، آیت‌الکرسی و دو سوره‌ی مبارکه‌ی ناس و فلق رو بخونید. ناصر جان، من می‌خونم، تو هم با من تکرار کن…ان‌شاالله که حافظت قوی برمیگرده... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
همچین که مامان بابام پاشون رو گذاشت توی خونه ساسان از جاش بلند شد_سلام مامان خوبید بابا مامانم جواب سلامش رو گرفتن ساسان پرسید _چی گفتن تحویلتون گرفتن؟...بابام ناراحت سر تکون داد و مامانم گفت _چه خونواده محترمی بیچارها چقدر گریه کردن و احساس شرمندگی کردن از کار اکرم مامان آهی کشید و ادامه داد _وقتی فهمیدن ما خواستگار دخترشون هستیم تعجب کردن و باورشون نمیشد و وقتی دلیلش رو گفتیم، هاج و واج مونده بودن...ساسان پرسید _حالا جوابشون چی بود مامان گفت: _مادرش گفت نمیخوایم ببینیمش خودتون هر کاری صلاح میدونید بکنید _ساسان نگاهش رو داد به مامان _حالا شما راضی شدید؟ میشه بریم عقد محضری کنیم..‌. https://eitaa.com/joinchat/4176281780Ca69e8d8fec داداشم عاشق یه دختر فراری شده و پدر مادرم حاضر نمیشن برن براش خواستگاری تا اینکه...
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
همچین که مامان بابام پاشون رو گذاشت توی خونه ساسان از جاش بلند شد_سلام مامان خوبید بابا مامانم جواب
«عروس بودم، اما در خانه‌ی مادرش خوابید... آن شب فهمیدم بعضی شروع‌ها... https://eitaa.com/joinchat/4176281780Ca69e8d8fec رمان جذاب و زیبای شقایق💔 بر اساس واقعیت👌
🔴اعمال شب و روز نیمه رجب امشب شب پانزدهم و نیمه ماه رجب هست 🌹
✨پویش دستبوسی از پدر # فاطمه ترکیان 🔆بوسه بر دست پدَر،زن تا گرهت باز شود..... 🎁همراه با جوایز نفیس🎁 1⃣نفر اول ۲ میلیون تومان 🤩 2⃣نفر دوم ۱ میلیون تومان 😊 3⃣نفر سوم ۵۰۰ هزار تومان 😊 💥 آثار خلاقانه دارای جوایز ویژه شرایط مسابقه داخل کانال به آدر زیر سنجاق شده👇 ┄┄┅┅🌸🌼🌸┅┅┄┄ کانال https://eitaa.com/gharargah_meshkat
🌸🌸🌸🌸
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۴۹۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) – عزیز رفته مد
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد. شروع کردم به خوندن، ناصر هم کلمه‌به‌کلمه با من خوند... آخرهای سوره‌ی ناس رو می‌خوندم که با صدای باز و بسته شدن درِ حیاط متوجه شدم پسرا اومدن. «صدق‌الله‌العلی‌العظیم» گفتم، نگاهم رو دادم به ناصر. – بچه‌ها از مدرسه اومدن، ناصر جان، اگه هم یادت نمیاد ولی سعی کن همه‌ی بچه‌ها رو تحویل بگیری. – باشه. بچه‌ها و مامانم وارد خونه شدن، بعد از سلام به من رفتن کنار ناصر... مامانم خداحافظی کرد و رفت. زینب خودش رو انداخت تو بغل ناصر، اونم بغلش کرد و بوسیدش. امیرحسن اومد رو‌به‌روی ناصر ایستاد. – سلام بابا. ناصر دست‌هاش رو باز کرد، امیرحسن رو به آغوش کشید، هر دوتاشون رو بوسید. از بغل ناصر اومدن بیرون، با عزیز و امیرحسینم دست داد. رو به همشون گفتم: – لباس‌هاتونو عوض کنید، دست‌ و روتونو بشورید، بیاید سر میز. چشمی گفتن و رفتن... رو به ناصر پرسیدم: – تو هم میای سر میز ناهار بخوری؟ سرش رو تکون داد. – آره. دستش رو گرفتم، کمکش کردم اومد آشپزخونه. بچه‌ها هم اومدن، دور هم نشستیم... نگاهم افتاد به بچه‌هام، از این‌که بعدِ چند وقت دارن با باباشون غذا می‌خورن، شادی از سر و روشون می‌ریزه... ناهار خوردیم. عزیز و امیرحسین به باباشون کمک کردن، بردنش تو هال. زینب رو کرد به من: – مامان، سمانه اینا دارن با قطار می‌رن مشهد. ابروهام رفت بالا. – به سلامتی. – ما چرا نمی‌ریم؟ نگاهی بهش انداختم. – یعنی می‌خوای بگی نمی‌دونی چرا؟ – پس ما چیکار کنیم؟ چون بابا نمیتونه ما هم هیچ‌وقت نریم مسافرت؟ – تو که با اردوهای مدرسه می‌ری. – اونا یه‌روزه‌ست، من دوست دارم چند روز بمونیم. – ان‌شاءالله بابا خوب بشه، ما هم می‌ریم. – تو همش همینو می‌گی، بابا هم حالش خوب نمی‌شه. دلم برای بچه‌هام می‌سوزه... اصلاً تا حالا مسافرت نرفتن. الانم نمی‌دونم چی جواب زینب رو بدم، اینم سوزنش گیر کنه ول نمی‌کنه... حق هم داره، نمی‌تونم دعواش کنم... کمی فکر کردم و گفتم... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۰۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) سرش رو به نشون
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ باشه فعلاً برو تو اتاقت من میام باهات صحبت می‌کنم خواست از آشپزخونه بره بیرون امیر حسن جلوش رو گرفت _ خاک تو سر بیشعورت کنن اگر مامان ما رو ببره مسافرت پس کی داروهای بابا رو سر وقت بهش بده، کی بشینه باهاش حرف بزنه بهش غذا بده و ازش مراقبت کنه تو الکی میگی بابا رو دوست داری اگه دوستش داشتی الان نمی‌گفتی بریم مسافرت زینب دستشو گذاشت تو سینه امیر حسن هلش داد _ برو کنار به تو ربطی نداره هم بابامو دوست دارم هم دلم مسافرت می‌خواد امیر حسن نزدیک بود از پشت سر بیفته زمین اما خودشو کنترل کرد عصبانی از دست زینب چون هلش داد خواست زینبو بزنه که خیلی سریع پریدم وسطشونو رو به امیر حسن گفتم _ خوبه که تو بابا رو دوست داری و درکش می‌کنی ولی می‌دونی اگر بابا بفهمه تو داری حرفای زشت به خواهرت می‌زنی چقدر ناراحت میشه خاک بر سرت یعنی چی! این حرفا رو از کجا یاد گرفتی؟ زینب گفت _ می‌بینی مامان چقدر بی‌تربیته یه دونه بزن تو دهنش برگشتم اخم غلیظی بهش کردم _ تو هم کار اشتباهی کردی! برای چی برادرتو هل دادی! اگه از پشت سر می‌افتاد چی؟ _هر دوتون ساکت شید هیچ کسی دیگه حرف نزنه برید تو اتاقهاتون زینب و امیر حسن رفتن صدای زنگ تلفن اومد نگاهی به شماره‌ش انداختم کلافه به خودم گفتم ای بابا وسط این همه مشکلات و گرفتاری های خودم محسنم بهش اضافه شده... گوشی رو برداشتم سلام آقا محسن سلام زن داداش خیلی ببخشید که من همیشه مزاحمتون میشم میشه خواهشی ازتون دارم _ چی شده میتونی با فریده صحبت کنی بیاد خونمون تنهایی دارم دق می‌کنم تو دلم گفتم خدایا کمکم کن خودت شرایط زندگی منو می‌دونی الان تو شرایطی نیستم که بتونم به محسن کمک کنم... از طرفی هم خونواده محسن بهش کمکی نمیکنن از تنهایی رو آورده به من... بهش گفتم _ ببین آقا محسن فریده دختر خوب خانم و بسازی‌یه و داره با شرایط سخت جانباری شما و همینطور اوضاع مالیت کنار میاد شما باید درکش کنی که اونم میون این همه مشکلی که داره دلش رو به این خوش کنه که شوهرم منو میفهمه نگذاشت ادامه بدم پرید تو حرفم _ منظورتون اینه که اون به خونواده من توهین کنه من ساکت باشم آره یه وقتم ساکت باش چی میشه مگه!... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
با بیشترین سرعتی که داشتم از خانه خارج شدم. درد دستم خیلی شدید بود فکر کنم شکسته بوداما هر طور شده باید از آنجا فرار میکردم سر کوچه که رسیدم پسر جوانی در حال صحبت با تلفنش بود نمیدانم چهره م چطور بود که با دیدن من چشمانش گرد شد صدای مهرداد از فاصله دور امد که گفت وایسا!کجا فرار میکنی بی‌آبرو؟ با عجله رو به مرد ناجی گفتم _ تو رو خدا کمکم کن میخواد منو بکشه نگاهی به مهرداد انداخت و گفت سوارشو سوار ماشین پسر شدم. و حرکت کرد به عقب نگاه کردم . مهرداد دوان دوان به طرف ماشین می‌امد کجا برم؟ با صدایی لرزان گفتم کلانتری خیابانها را با سرعت میرفت. مهرداد مارا گم کرده بود. مقابل کلانتری ایستادوبه حالت دلسوزی گفت خانم اون کی بود؟ اشکهایم جاری شد و گفتم همسرم https://eitaa.com/joinchat/4176281780Ca69e8d8fec من شقایق‌م... تو زندگی با همسرم یه آب خوش از گلوم پایین نرفت، آزار و اذیت و کتک یه بخشی‌ از این سختی بود! خانواده‌م فقط میگفتن درست میشه صبر داشته باش ولی هیچ کاری نمی‌کردند. تا اینکه یه شب از خونه فرار کردم و خدا فرشته نجاتم رو رسوند.. مردی که ناجی زندگی‌م شد و بعدها... https://eitaa.com/joinchat/4176281780Ca69e8d8fec ♥️