زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۰۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) سرش رو به نشون
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۰۱
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ باشه فعلاً برو تو اتاقت من میام باهات صحبت میکنم
خواست از آشپزخونه بره بیرون امیر حسن جلوش رو گرفت
_ خاک تو سر بیشعورت کنن اگر مامان ما رو ببره مسافرت پس کی داروهای بابا رو سر وقت بهش بده، کی بشینه باهاش حرف بزنه بهش غذا بده و ازش مراقبت کنه تو الکی میگی بابا رو دوست داری اگه دوستش داشتی الان نمیگفتی بریم مسافرت
زینب دستشو گذاشت تو سینه امیر حسن هلش داد
_ برو کنار به تو ربطی نداره هم بابامو دوست دارم هم دلم مسافرت میخواد
امیر حسن نزدیک بود از پشت سر بیفته زمین اما خودشو کنترل کرد عصبانی از دست زینب چون هلش داد خواست زینبو بزنه که خیلی سریع پریدم وسطشونو رو به امیر حسن گفتم
_ خوبه که تو بابا رو دوست داری و درکش میکنی ولی میدونی اگر بابا بفهمه تو داری حرفای زشت به خواهرت میزنی چقدر ناراحت میشه خاک بر سرت یعنی چی! این حرفا رو از کجا یاد گرفتی؟
زینب گفت
_ میبینی مامان چقدر بیتربیته یه دونه بزن تو دهنش
برگشتم اخم غلیظی بهش کردم
_ تو هم کار اشتباهی کردی! برای چی برادرتو هل دادی! اگه از پشت سر میافتاد چی؟
_هر دوتون ساکت شید هیچ کسی دیگه حرف نزنه برید تو اتاقهاتون
زینب و امیر حسن رفتن صدای زنگ تلفن اومد نگاهی به شمارهش انداختم کلافه به خودم گفتم
ای بابا وسط این همه مشکلات و گرفتاری های خودم محسنم بهش اضافه شده... گوشی رو برداشتم
سلام آقا محسن
سلام زن داداش خیلی ببخشید که من همیشه مزاحمتون میشم میشه خواهشی ازتون دارم
_ چی شده
میتونی با فریده صحبت کنی بیاد خونمون تنهایی دارم دق میکنم
تو دلم گفتم خدایا کمکم کن خودت شرایط زندگی منو میدونی الان تو شرایطی نیستم که بتونم به محسن کمک کنم... از طرفی هم خونواده محسن بهش کمکی نمیکنن از تنهایی رو آورده به من... بهش گفتم
_ ببین آقا محسن فریده دختر خوب خانم و بسازییه و داره با شرایط سخت جانباری شما و همینطور اوضاع مالیت کنار میاد شما باید درکش کنی که اونم میون این همه مشکلی که داره دلش رو به این خوش کنه که شوهرم منو میفهمه
نگذاشت ادامه بدم پرید تو حرفم
_ منظورتون اینه که اون به خونواده من توهین کنه من ساکت باشم
آره یه وقتم ساکت باش چی میشه مگه!...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۰۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ باشه فعلاً
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۰۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ یه حرفی میزنی شما نرگس خانم من
نمیتوم
_ باشه پس فریده هم دیگه طاقت این همه مشکلات رو نداره
_ چرا اینطوری حرف میزنی نرگس خانم
چه طوری حرف میزنم! مگه دروع میگم یه ضرب المثلی هست میگه یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به مردم حالا حکایت کار شماست که فریده بشینه همه سختی ها رو تحمل کنه هیچ اعتراضی هم نکنه در حالی که خودت تحمل اعتراض نداری
من فکر میکردم...
نگذاشتم حرف بزنه و به صحبت هام ادامه دادم
_ فریده حق شرعی و عرفی و قانونیش رو میخواد ولی هیچ کدوم از شماها حاضر نیستید بهش بدید
_ نرگس خانم شما چرا اینجوری شدید
_چه جوری شدم اگر یک جانبه حق رو بدم به شما خوبم؟ کجای حرفم اشتباهه، بگو
خب من چیکار کنم داداشم حاضر به همکاری نمیشه یه پدر و مادر پیر و مریضم دارم
_اولا، اگر محکم جلوی محمد وامیستادی و میگفتی مهریه زن من رو از باغ مشخص کن بده محمد مجبور میشد بده، دوما نمیتونی به قول خودت مراعات پدر و مادرت رو میکنی خیلی خب باشه پس لااقل شنونده حرفهای زنت باش و انقدر در مقابلش موضع نگیر
_ ببخشید نرگس خانم مزاحمت شدم کاری نداری
_ کار نه ندارم ولی توصیه دارم
_ توصیههاتون رو گفتید فعلا خدا حافظ
_ خدا نگهدار
تماس رو قطع کردم اعصابم بهم ریخت... و زیر لب زمزمه کردم
خودم کم مشکلات دارم... محسن هم بهش اضافه شده خب مرد یه کم با زنت مهربون باش بزار اونم دلخوشی داشته باشه دیگه
صدای عزیز از پشت سر به گوشم خورد
_ مامان حالت خوبه؟
برگشتم سمتش
_ نه والا
دستهام رو نشونش دادم
_ ببین چطوری میلرزه
_ چرا چی شده این بار عمو محسن ناراحتت کرده
_ با بی منطقیهاش نسبت به فریده آره
باشه ولش کن بهش فکر نکن بشین روی مبل من یه شربت گلاب و عرق بید مشک برات بیارم اعصابت آروم شه
نشستم روی مبل عزیز یه لیوان شربت آورد گرفت جلوم
_ بخور بزار حالت جا بیاد
چقدر این کار عزیزم بهم چسبید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۰۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ یه حرفی میزن
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۰۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
لیوانورو از دستش گرفتم مقداریش رو خوردم که صدای زنگ تلفن بلند شد عزیر رفت سمت میز تلفن دوشاخه رو از پریز کشید و سیم رو جمع کرد به دور دستگاه پیچید
_ چیکار میکنی عزیزم
قطعش کردم ول کن مامان بزار هرکی مشکلات زندگیش رو خودش حل کنه ظرفیت شما هم حدی داره
از اینکه پسرم درکم میکنه و به فکرمه در دل خدا رو شکر کردم و ازش پرسیدم
_ حالا کی بود زنگ زد؟
_ ولش کن بیخیال نمیخواد فکرت رو در گیر کنی
جواب نمیدم بزار تلفن قطع باشه، بگو کی بود؟
_ عمه ناهید
ابرو دادم بالا
_ حتما میخواسته با من دعوا کنه که سگت شوهر و برادرم رو گرفته
_ ولشون کن مامان محلشون نده
گوشیم زنگ خورد
عزیز مثل برق رفت سمت اُپن و رد تماس داد
نگاهی بهش انداختم
_ عمه ناهید بود
سرش رو به نشونه تایید انداخت پایین
_ آره ولش کن
_ عزیز جان جواب بده شاید حال پدربزرگ مادربزرگت بد شده باشه بخواد خبر بده
_ باشه مامان خودم ازش میپرسم اگه در مورد اونا بود گوشی رو میدم بهت اما اگر بخواد به شما توهین کنه خودم جوابش رو میدم
_ نه جواب نده فقط قطع کن، بابا که حالش خوب شه اگر بفهمه دعوات میکنه که تو نباید تو کار بزرگترها دخالت کنی
_ عه مامان بهش میگم خانوادت دارن مامان منو دیوونه میکنن من چطوری ساکت بشینم
تبسمی زدم
_ ممنونم پسرم که پشت منی ولی خودت که داری میبینی بابات توشرایطی نیست که بتونه منطقی برخورد کنه
_ شما نگران نباش من خورم درستش میکنم
گوشیم دوباره زنگ خورد عزیز جواب داد
_ سلام عمه
صدای ضعیفی از ناهید به گوشم خورد
سلام، گوشی رو بده به مامانت
.
_ نمیدم عمه به من بگو چیکارش داری
باریکلا به تو که تو روی من عمت وایمیستی وقتی میگم گوشی رو بده به مامانت بگو خب
_ نه همه خب نمیگم کاری داری به من بگو مامانم دیگه تحمل این رفتارای شما رو نداره
_ کدوم رفتار مامانتو سگ انداخته به جون داداشم با شوهرم ما چیکارش کردیم؟
_ مامانم سگ به جون کسی ننداخته اونا از دیوار باغ مامانم بالا رفتن سگم گرفتشون هیچ ربطی به مامان من نداره...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
🥺❌سرگذشتتلخمادرمجرد....😔❌
ده سال از ازدواجمون میگذشت ولی نمیتونستم باردار بشم😔
حتی کاشت جنین انجام دادم اما بچه ها تا ۶ ماهگی تو رحمم میموندن و بعد سقط میشدن😔
شوهرم مرد آروم وصبوری بود ولی خانواده اش تحت فشارش گذاشته بودن😏
حرف و حدیث پشت سرم بود و همه میخواستن زنش بدن تا پسر دار بشه
تا اینکه تصمیم گرفتم خودم برای شوهرم زن بگیرم تا پدر بشه😞
خواهر یکی از دوستام بیوه زنبیچاره و ساده ای بود که درست نمیتونست راه بره و یکی از چشماش کور بود.
شوهرم مخالف بود اما به زور راضیش کردم که ای کاش نمیکردم 😔
بعد از صیغه ای یک ساله که بینشون خونده شد تو خونمون بهش اتاق دادم و قرار بود از طریق رحم اجاره ای باردار بشه و بعد پول بگیره و بره
یک روز وقتی یدفعه ای وارد اتاق زنه شدم دیدم که...😳😭😳
https://eitaa.com/joinchat/596836399C397ebac861
#ازسرگذشتمنعبرتبگیرید😔💥☝️
پیام ارسالی نهاد رهبری در دانشگاه تهران:
سلام
لطفا تا اطلاع ثانوی در گروها هیچ گونه ختم و چله و......برگزار نشود.فقط همان توصیه رهبری که فرمودند. دعای ۱۴ صحیفه سجادیه ودعای توسل وسوره فتح .لطفا وخواهشا حتما حتما حتما توجه کنید .دست شیاطین انسی و جنی در کار است .اصلا انجام نشود.شما که از نیت ومنظور کسی که ختم گذاشته خبر ندارین.تا مثلا ۳۰ هزار ۵۰ هزار برسد به اهدافشان در نیت وموکل شان برسند. مثل قبل شهادت سید حسن نصراالله که ختم ۳۰ هزار سوره فیل بود.......این حجم از ختم سوره فیل ۱۰ تا فیل را هم از پا در می آورد. چه برسد به شهید سید حسن در اون عمق ..... تمنا داریم انجام ندهید.😱😱😱😱😟😟
در بحث آشنایی و تبیین گری مردم با مبحث علوم غریبه شیطانی ، خیلی خیلی خیلی زیاد در جامعه جای کار داریم و کار هم بسیار مشکل است
چون عزیزان در این فضا نیستند پذیرش مطلب برایشان کمی مشکل است .🤦♂️ و گر نه استفاده از سحر و طلسم یهود بعنوان یگانی خاص در تمام جنگ های اخیر بکار اسراییل بکار گرفته شده . اگر یادتان باشد نتانیاهو در اولین اقدامش هم پس از ترور نصرالله به ملاقات و تشکر از خاخام های طلسم نگارش رفت
در اولین روز هم پس از تصرف ارتفاعات استرانژیک #سوریه ، دوباره همان رمالان طلسم نگارش را بر بلندای آن قله ها برد تا موکلینی (اجنه ای) را علاوه بر نیروهای رزمی اش در آنجا بخدمت گمارند
بزرگواران ظاهرا رهبری خودشون به علوم غریبه آشناهستن و اون ۳تایی که فرمودن (دعای ۱۴ صحیفه و فتح و دعای توسل) خودش موثر هست در شکست #اسراییل
پس لطفا جدی بگیریدش
═✧☫مروجین معروف☫✧
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۰۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) لیوانورو از د
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۰۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
عزیز دهنتو میبندی یا من بیام ببندم مامانت بهت ادب یاد نداده که انقدر بی تربیتییو تو روی بزرگترت وایمیستی، یادت رفته من عمتم
_ عمه جلوی شما واینیسادم فراموشم نکردم که شما عمه من هستی فقط دیگه طاقت زجر کشیدن مامانمو ندارم... بعدم یه چیزی بهتون بگم که بدونید ما خدا داریم... عمو زد تو گوش من خدا هم یه سگ انداخت به جونش با همون دستی که زد تو صورت من همون دستش شکست همون صورتی که از من قرمز شد... صورتش خورد زمین و زخمی شد
نگاه عمیقی به عزیز انداختم و به خودم گفتم... بچهم راست میگه من اصلا حواسم نبود. محمد بچهی منو زد خدا تلافیش رو سرش در آورد.
ناهید عصبی صداش رو برد بالا
_ عزیز تو هم شدی مثل مامانت بزار ناصر حالش خوب بشه من یه عزیزی درست کنم که با اون مامانت بشینید و نگاه کنید
_ باشه عمه شما دعا کن بابای من خوب بشه بعدش هر کاری دلت خواست بکن، کاری ندارید
ناهید بدون اینکه حرف بزنه تماس رو قطع کرد... عزیز گوشی رو گذاشت روی اُپن رو کرد به من
_ دیگه نمیزارم کسی اذیتت کنه
دوست ندارم تو ذق بچهم بزنم... ولی بعدن باید باهاش مفصل حرف بزنم... گرچه ناهید حقش بود و دل منم خنک شد ولی نباید قبح بزرگتری برای بچهی من بشکنه
لبخندی زدم
_ ممنون عزیزم خونوادهای که پشت هم باشن موفقند
_ خودم مثل کوه پشتتم مامان
از روی مبل بلند شدم اومدم نزدیکش سرش رو بوسید
_ الهی فدات شم پسر با معرفتم
خم شد دستم رو بوسید و گفت
مامان خیلی دوستت دارم
زینب از اتاقش اومد بیرون و رو کرد به من
_ مامان میخواستی برای مسافرتمون باهام حرف بزنی
عزیز با لحن جدی گفت
_ زینب، میشه مامان رو اذیت نکنی، ما فعلا توی این شرایط نمیتونیم بریم مسافرت
زینب خواست جواب عزیز رو بده دستم رو گذاشتم روی بینیایم، اخم ریزی کردم
_ هیس، برو تو اتاقت دیگه هم حرف مسافرت نزن
زینب بغض کرد و رفت تو اتاقش در رو محکم بست... نا خود آگاه سرچرخوندم سمت ناصر... چشمهاش رو باز کرد و نگاهش رو داد به دور و اطرافش.
با عزیز اومدیم کنار رخت خوابش نشستیم... ازم پرسید
_ چی شد
_ زینب در رو محکم بست...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۰۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) عزیز دهنتو می
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۰۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ چرا در رو محکم بست از چی ناراحته؟
میترسم دلیلش رو بگم ناصر خودش رو ملامت کنه که به خاطر شرایط منه بچههام از تفریحات و زیارت محرومن... گفتم:
_ نگران نباش خودم آرومش میکنم
اصرار کرد
_ تو صداش کن بگو بیاد اینجا
طوری به عزیز اشاره کردم برو زینب رو بیار که فهمید باید بهش بگه حرف مسافرت نزن... عزیز رفت و با زینب برگشت ناصر نگاهی بهش انداخت
_ بیا بشین ببینم دختر بابا چرا ناراحتی و در، رو چرا محکم بستی
زینب نشست کنار باباش شونه انداخت بالا
_ هیچی
_ برای هیچی در رو محکم بستی؟
سر چرخوند سمت من
_ بگم؟
نگاه ناصر بین منو و زینب چرخید و گفت
نرگس چی شده؟ بزار بگه
خودم رو زدم به اون راه، رو کردم به زینب
_ بگو
زینب نگاهش رو داد به ناصر
_ سمانه اینا میخوان برن مشهد منم دلم میخواد بریم
ناصر فکری کرد و رو کرد به من
_ خب زینب رو ببر مشهد
_ مشهد راهش دوره نزدیک نیست که من دوساعته ببرم و بیارمش
ناصر سر چرخوند سمت زینب
_ تو صبر کن بابا، خودم خوب میشم میبرمتون
_ بابا شما هی حالتون بدتر میشه...خوب نمیشید
ناصر تبسمی زد
_ چرا بابا، تو صبر کن خوب میشم.
زینب به تایید حرف باباش سرش رو تکون داد... ناصر بهش گفت حالا یه بوس بهم بده برو تو اتاقت
زینب صورتش رو برد به باباش بوس بده عزیز رو به من لب خونی کرد
_ بابا زینب رو شناخت
به خودم اومدم تازه حواسم جمع شد... زینب رفت تو اتاقش به ناصر گفتم
_ شناختیش؟
سرش رو ریز تکون داد
_ زینب بچهمه
خوشحال دستش رو گرفتم.
_ همه رو میشناسی؟ دیگه همه چی یادت اومده؟
دستهاش رو آورد بالا و لبش رو برگردوند
چی بگم بچههام رو یادمه
همشون؟ امیر حسین و امیر حسنم یادته؟
آره اونها هم بچه هامن
عزیز پرسید
_ میدونی کلاس چندم هستن
سر تکون داد
_ نه
رو کردم به عزیز
باید صبور باشیم حالا یواش یواش همه چی یادش میاد...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
اثر جدید نویسنده «قهرمانان کربلا» رسید! 📚
۲۵٪ تخفیف + ارسال رایگان 🧡
کد تخفیف: BKF6
همین الان از باسلام سفارش بده 👇
i.bslm.ir/h3y0Yn
فرصت محدود ⏰
کامال رسمی باسلام در ایتا | @basalam
_میخوای بغلت کنم از پله ها بریم؟! زودتر میرسیم ها..!
به طرز با نمکی ابروهاشو بالا انداخت و گفت :
_نچ! همینم مونده یکی از همسایه ها ما رو توی اون وضعیت ببینه!!
_خب ببینه...زنمی ، مالمی ، دلم خواسته بغلت کنم، به کسی چه ؟!
همزمان که سعی داشت لبخندشو مخفی کنه با لحنی که مخلوطی از هیجان و خجالت و حرص بود جواب داد:
_تو رو خدا اذیت نکن ماهان...یکم صبر کن الان آسانسور میرسه!
همون لحظه در آسانسور باز شد و دیدم که نفس راحتی کشید...!
با هم سوار شدیم و چیزی طول نکشید که به پارکینگ رسیدیم!
به محض اینکه در باز شد ، دستشو محکم توی دستم گرفتم و با خودم به طرف ماشین همراهش کردم و گفتم :
_اینقدر بدت میاد بغلت کنم که وقتی آسانسور رسید ، اونطوری نفس راحت کشیدی....؟!
https://eitaa.com/joinchat/3110601207C44a24af936
#پارت_568
#دلبــــــــــــــر_شیــــــــریـــــــن💞
یه داستان عاشقانه پر هیجان که قراره حسابی غافلگیرت کنه...😉