زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) تا برسیم باغ
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۲۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ناصر با لحن گرفتهای جواب داد
_ من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد. مش رحیم من از اول زندگیم دارم از خونوادم مخصوصا خواهرم میخورم
_ سخت نگیر ناصر جان خواهرت نادونه عقلش بیشتر از این نمیرسه جواب تلفنش رو بده بهش بگو که داره اشتباه میکنه
ناصر نفس بلندی کشید
_ ببخشید من برم بیرون یه کم هوای تازه بخورم حالم جا بیاد
فاطمه خانم گفت
_ غذاتون سرد میشه
_ اشکال نداره اشتهام رفت شما بخورید سفره رو جمع کنید
رفت بیرون... رو کردم به فاطمه خانم و مش رحیم
_ ناهید و خونوادش میدونن که نباید به ناصر استرس وارد بشه ولی نمیدونم نمیفهمن یا خودشون رو زدن به نفهمی و یا اینکه حال ناصر براشون اهمیتی نداره... هر بار که ناصر حالش بد میشه یه سرش ناهیده
فاطمه خانم گفت
_ چه خبرا زود بهش میرسه یه روزه شما اومدید اینجا اونها فهمیدن
_ پسر ناهید و عزیز توی یه مدرسه درس میخونن عزیز به امیر عباس گفته که بابام میگه بریم تو باغ زندگی کنیم اونم رفته به مامانش گفته
_ عه با پسر ناهید همکلاسن
عزیز جواب داد
_ نه همکلاس نیستیم توی یه مدرسه درس میخونیم... اون تو یه کلاس دیگهست
_ ببین عزیز جان
فاطمه خانم نگاهش رو چر خوند بین بچهها
_ الان که اینطوری شد شما درس بگیرید که نباید از خونه حرف ببرید بیرون...آدم صبر میکنه هر وقت پدر و مادرش کاری که میخوان انجام بدنو به بقیه گفتن بچهها ها هم برن به دوستا و همکلاسیهاشون بگن
پچهم عزیز ناراحت سرش رو انداخت پایین
دستم رو گذاشتم روی پاش
_ ناراحت نشو عزیزم بالاخره بابات میفهمید بعدم پسرم اشتباهات ماها برامون میشه تجربه
مش رحیم گفت
_ آره بابا عیبی نداره غداتونو بخورید سرد میشه از دهن میفته
رو کردم به مش رحیم و فاطمه خانم
ببخشید من یه دقیقه برم پیش آقا ناصر
منتظر جوابشون نشدم و اومدم بیرون نگاهم افتاد به ناصر نشسته لب ایوون قدم برداشتم سمتش و نشستم کنارش سرچرخودم سمتش با لحن کشداری پرسیدم
تو داری گریه میکنی
با بغضی در گلو و صدای گرفته آهسته گفت
من خیلی بدبختم نرگس...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۲۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ناصر با لحن گ
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۲۱
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
دستش رو گرفتم
_ این حرفو نگو ناصر چرا بدبختی
مکث کوتاهی کرد و گفت
_ من همه جوره برای خونوادم سنگ تموم گذاشتم اما ببین با من چیکار میکنن. اینکه میگم من یعنی ما یعنی شماها هم خود منید. به جای اینکه قدردان زحمات تو باشند همیشه سد راهت شدند هی گفتم عیب نداره عیب نداره، گاهی با توام
ترش رویی کردم که جوابشونو نده ولی دیگه به مرز آخر رسوندن. من از ناهید توقع ندارم با زنم اینجوری برخورد کنه و مطمئنم اگه زینب نگفته بود تو نمیگفتی که ناهید چی گفته.
نرگس تو خیلی خوبی من خیلی مدیونتم، حلالم کن
ناصر جان من خیلی دوستت دارم فراتر از دوست داشتن ، عاشقتم خودتم اینو میدونی کارهای خانوادتم اصلاً به حساب تو نمیذارم. ازت خواهش میکنم با این فکرها خودت رو اذیت نکن تو تازه حالت خوب شده.
ریز سرش رو تکون داد
_ تو به حساب من نمیزاری ولی به حساب من هست
کامل چرخید سمت من
_ دیگه نمیذارم اذیتت کنن. تا جایی هم که بتونم مرغداری رو خودم میگردونم... تو خیلی خسته شدی
لبخندی زدم
_ خدا رو شکر که تو حالت بهتر شده و میتونی زندگی رو مدیریت کنی ولی من خسته نیستم
لبخند دندون نمایی زد
_ آره ماشاالله تو انرژیت زیاده
_ ناصر جان پاشو بریم تو خونه مش رحیم و بچهها نگرانت هستن
نفس عمیقی کشید
_ باشه بریم
دوتایی اومدیم توی خونه تا مش رحیم و بچهها چشمشون به ما افتاد و دیدن که ناصر حالش خوبه همگی خنده به لبشون نشست فاطمه خانم گفت آقا ناصر شما ناهار نخوردی منم سفره رو جمع نکردم بشین برم گرم کنم برات بیارم
_نه فاطمه خانم خیلی ممنون دیگه اشتها ندارم
_ آخه اینطوری که خوب نیست شما باید غذا بخوری که قوت بگیری
_ حالا یکی دو ساعت دیگه که گرسنهم شد نرگس داغ میکنه میاره میخورم...
امیر حسن خواست یه چیزی بگه که گوشی ناصر زنگ خورد و زینب گفت
_بابا، بابا جون بهت زنگ زده
_ گوشی رو بده من
زینب فوری گوشی رو گرفت سمت ناصر...
_ بیا بابا
ناصر جواب داد
_ سلام بابا
صدای ضعیفی از پدر شوهرم به گوشم خورد
_ سلام بابا جان حالت چطوره؟ بهتری؟
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۲۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) دستش رو گرفتم
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۲۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
الحمدالله خوبم
کشدار و آهنگین پرسید
_ چرا رفتی باغ بابا
_ نرگس میخواد مرغ داری بزنه اومدم اینجا بهش کمک کنم حال و هوای باغ بهم چسبید تصمیم گرفتم اینجا زندگی کنم
_ حال و هوا بهت چسبیده یا نرگس میخواد از ما دورت کنه
_این چه حرفیه بابا؟ شما نرگس رو نمیشناسی که این حرف رو میزنی؟
_ ما که نمیتونیم بیایم باغ
_چرا
_ چون میترسیم سگتون مارو بگیره
_ سگ کاری با شماها نداره نرگس این سگ رو برای حفاظت از باغ خریده
تو خبر داری سگ نرگس محمد و نادر رو لت و پار کرده و الان چند روزه محمد بیمارستان بستریه
مکثی کردم و گفت
_ من تازه حالم خوب شده نرگس مراعات حالم رو میکنه آروم آروم اتفاقهایی رو که افتاده برام میگه چون میترسه دوباره حال من بد نشه
_ داری به من متلک میگه که یعنی من حواسم به تو نیست
_ نه همچین حرفی نزدم.
ببین ناصر جان بابا، واقعیتش ما میترسیم بیایم باغ تو بیا اینجا خونه ما
بابا من تازه یه کم حالم خوب شده اصلا توان شنیدن تو چی گفتی من چی گفتم رو ندارم...شما بیاید خونه ما دور هم باشیم
تو تن و بدن محمد رو ندیدی که سگ نرگس چیکارش کرده من خیلی از دست زنت دلخورم پام نمیکشه بیام اونجا
_ بابا من نمیدونم چی شده از نرگس میپرسم
_ فقط قسمش بده که راستش رو بهت بگه
_ نرگس زن راستگویی هست مطمئنم که حقیقت رو بهم میگه
_ باشه خدا حافظ
دکمه تماس رو زد رو کرد به من
_ چی شده؟ واقعا سگ محمد رو زخمی کرده
هر اتفاقی که افتاده بود رو برای ناصز گفتم
لبش رو به دندون گرفت و رفت تو فکر...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۲۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) الحمدالله خوب
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۲۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
منم ساکت شدم تا در مورد حرفهام فکر کنه بعد از چند لحظه آهی کشید و سکوتش را شکست نگاهش رو داد به من
_ ای کاش وقتی سگ آوردی برای پاغ به خونواده من میگفتی محمد اصلاً کارش درست نبوده که از دیوار باغ میومده بالا ولی صورت خوشی هم نداره که سگ اونو زخمی کنه
با صدای عزیز که گفت بابا منو ناصر سر چرخوندیم سمتش
_ من به مامانم گفتم: عمو یه سیلی نا حق به من زد خدا هم همون دستش رو توسط جکی شکست صورتشم خورد زمین زخمی شد... من اون موقع به مامان نگفتم تا چند روز چشمم تار میدید و درد میکرد الانم تو چشم عمو خاک رفته و عفونت کرده... به نظرتون اینها همون چوب خدا نیست که میگه چوب خدا صدا نداره ولی اگرم بخوره دوا نداره.
ناصر پرسید
_ مگه عمو به تو سیلی زده؟
_ بله
رنگ از روی ناصر پرید
دستم رو گذاشتم روی دستش
_ ناصر خواهش میکنم بهش فکر نکن این حرفها برای گذشتهست تموم شده
لرزش دست ناصر رو زیر دست خودم حس کردم... تو دلم گفتم
شهدای عزیز من به شما متوسل شدم به حق حضرت زهرا توجهی به همسرم کنید که تشنج نکنه... کمی دستش رو فشار دادم و گفتم
_ ناصر جان از خواهش میکم بهش فکر نکن
نگاهش رو داد به من
_ یه کم آب میاری
خواستم بلند شم که عزیز با دست اشاره کرد
_ شما بشین مامان من میارم
عزیز رفت و سریع با یه لیوان آب برگشت لیوان رو گرفت سمت ناصر... ناصر ازش گرفت و یه مقدار کمی خورد و گفت:
_ دلم نمیخواد فراموشی بگیرم بیفتم گوشه خونه... دلم میخواد کنار تو و بچههام باشم...
مکثی کرد و ادامه داد
_ ولی شنیدن این حرفها مثل خنجر میخوره به قلبم
_ میدونم ناصر جان... تلاش کن فکرت رو از این حرفهایی که شنیدی خالی کنی. سوره حمد بهت آرامش میده... حمد بخون
ناصر شروع کرد به خوندن سوره حمد منم باهاش زمزمه کردم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥چرا آمار طلاق بالاست ...
👤حجت الاسلام و المسلمین دانشمند
#اللهم_عجل_لوليڪ_الفرج🌹
#نشرمطالب_صدقه_جاریه_است
38.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲ویژه
📢 آیا باید بترسیم؟!
🎥 این فیلم هشت دقیقهای را ببینید
🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۲۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) منم ساکت شدم
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۲۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
مش رحیم یا اللههی گفت اومد کنار ما ایستاد
_ طوری شده آقا ناصر؟
ناصر آهی کشید و سر تکون داد
_ مش رحیم خونوادم اذیتم میکنن دکتر گفته نباید به من استرس وارد شه ولی اونها اندازه سر سوزن راعایت حال منو نمیکنن... ادعا هم دارن که منو دوست دارن
مش رحیم رو به عزیز گفت
_ پسرم میری کنار من بشینم پیش بابات
عزیز بلند شد مش رحیم نشست کنار ناصر
_ ناراحت نشو پسرم این حرفها تو همه خونهها هست
ناصر سر چرخوند سمت مش رحیم
_ اینطوری که برای من هستن باور کن هیجا نیست اگر قطع صله رحم گناه نداشت همشون رو ترک میکردم...اون خواهرم ناهید خدا میدونه که تا سالم بودم هرکاری از دستم برمیومد براش انجام میدادم حتی بچهش رو از زن من نرگس داره ولی اصلا قدر شناس نیست...من مطمئنم بیشترین کسی که زن منو اذیت کرده خواهرم هست
_ چی بگم آقا ناصر فقط این به نظرم میرسه خودتو ناراحت نکن که حالت بد شه بزار سایهت بالا سر زن و بچهات باشه من شاهد تلاشهای نرگس خانم برای اینکه بچههاش بهتر بتونن زندگی کنن هستم باور کنید بعضیاش در حد یه زن نیست کاره مرده
_ میدونم مش رحیم تلاش میکنم به روی خودم نیارم اما نمیشه
_پاشو بریم تو خونه یه چایی بخور یه کم حرف بزنیم انشاالله که حالت بهتر بشه
ناصر بلند شد همگی اومدیم تو خونه مش رحیم رو کرد به ناصر
_ آقا ناصر از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است بریم سراغ مرغداری.
با وامی که جهاد کشاورزی داده باید یه سوله بزنیم نظر شما چیه سوله رو بزرگ بزنیم یا کوچیک چیکار کنیم؟ ...
ناصر که هنوز تو حال هوای حرفهایی هست که باباش بهش گفت نفس بلندی کشید و دستشو آورد بالا
_ نمیدونم چی بگم مش رحیم
_ ناصر جان بیا بریم بیرون ببینیم کجا باید این مرغداری بزنیم بهتره
من که میدونستم جهاد اومده جا رو دیده و گفته باید کجا بزنیم اما فهمیدم برای این میگه که ناصر و از اون حال و هوا بیاره بیرون...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
💠روزي حضرت رسول اكرم (ص) از شيطان پرسيدند:
💢اي ملعون چرا مانع از صدقه دادن مي شوي؟
💢 شيطان گفت: اي رسول خدا اگر اره اي بر سرم گذارند و مانند درخت اره ام كنند برايم راحت تر است از تحمل صدقه دادن اشخاص.
💢حضرت فرمودند: چرا از صدقه دادن مردم ناراحتی؟
💢شيطان جواب داد: در صدقه پنج خصلت است
✨۱- مال را زياد مي كند
✨۲- مريضان را شفا مي دهد
✨۳- بلاها را دفع مي كند
✨۴- صدقه دهندگان به سرعت از پل صراط عبور مي كنند
✨۵- بدون حساب وارد حساب مي شوندو عذابي برايشان نيست
✅رسول اكرم (ص) پس از شنيدن اين سخنان از شيطان به او فرمودند: خدا عذابت را زياد کند.
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#میلادآقاجانمونامامزمانحضرت
#مهدیعلیهالسلامِ و مثل همیشه برای برگزاری جشن آقا نیازمند کمکهای شما دوستاران اهل بیت هستیم🙏🌹
اجرتون با مادر بزرگوارشون #خانمحضرتزهراسلاماللهعلیها و #خانمنرجسخاتونسلاماللهعلیها❤️💝
هر چقدر که در توانتون هست، ما را در برگزاری این جشن یاری کنید🍃🌸🍃
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۲۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) مش رحیم یا ال
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۲۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ناصر با بیمیلی قبول کرد با مش رحیم رفتن تو باغ
عزیز نگاهشو داد به من
_ مامان چی میشه که فامیلا اینطوری میشن! اصلاً هیچ کدوم از خواهر برادرای بابا مراعات حالشو نمیکنن از طرفی هم سنگ بابا رو به سینه میزنند
امیرحسین سر چرخوند سمت عزیز
_ عمو محسن اینجوری نیستا
_ آره عمو محسن اونطوری نیست اما بقیهشون هستن
نفس بلندی کشیدم
_ چون آدما رفتاراشونو مطابق میل خودشون انجام میدن، طبق آیات و احادیث و روایات عمل نمیکنند
زینب پرسید
_ مامان یعنی روایت داریم که عمو محمد باید این حرفو بزنه، عمه ناهید اون کارو انجام بده
نگاهش کردم لبخند پهنی زدم
_ اسم نبرده به همه گفته که چه کارایی خوبه انجام بدید و چه کارای بده که انجام بدید...
_ میشه بگی چی؟
مثلاً اینکه مهریه حق یک زنه اما خونواده پدریت نمیخوان اینو متوجه بشن. در واقع به حرف خدا و پیغمبر گوش نمیکنن و یا ما روایت داریم...
زینب منتظر نموند من جوابشو بدم رفت پشت پنجره بیرونو نگاه کنه
امیرحسین دستشو گرفت سمتش
_ هووووی مامان با توعه ها سوال میپرسی ول میکنی میری
زینب برگشت سمت امیر حسین
هوووی به خودت پشت پنجرهام، گوشم که میشنوه
دستمو به نشونه ساکت باش به هر دوشون آوردم بالا
_ صبر کنید... چرا بیایم عیب و ایرادای عمه و عمو رو بگیم بذارید الان برای خودتونو بگیم
فاطمه خانم خنده صداداری کرد
_ اینجاست که میگن زد تو برجکا
نگاهم رو دادم به بچههام
_ یه روایت داریم از حضرت علی میگه وقتی که انگشتت رو میگیری سمت کسی یه عیبشو بگی ببین سه تاش سمت خودته سعی کن عیبهای خودتو درست کنی تا عیبای دیگران رو... نگاهمو دادم به امیرحسین
ببین ما تو روایت داریم به همدیگه احترام بگذارید و همدیگرو با نام نیک صدا بزنید و تو الان گوش نمیکنی... زینبم جواب تو رو داد... این یعنی که حرمت و احترام بین شما شکسته شده که اگر همینطوری ادامه بدید در آینده میشید مثل خونواده پدریتون ادعا میکنید که همدیگر رو دوست دارید اما در واقع با حرفها و رفتاراتون به هم آسیب میزنید...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۲۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ناصر با بیمی
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۲۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
عزیز نگاهشو داد به امیرحسین
_ منم همیشه بهت میگم انقدر با زینب بد حرف نزن
امیرحسین که گیر افتاده بود و محکوم شده بود لباشو با زبونش تر کرد
_ چرا بحثو عوض میکنید من در مورد عمو اینا پرسیدم شما دارید منو محکوم میکنید
_ نه عزیز دلم من نمیخوام محکومت کنم تو دنبال راه چارهای، منم اساسی و ریشهای بهت گفتم
_ یعنی اگه من با زینب خوب حرف بزنم عمو، عمه دیگه بابا رو اذیت نمیکنن؟
عزیز جوابشو داد
_ داداش مغلطه نکن
امیرحسین که فهمید رفتارهای خودشم درست نیست گفت
_ خیلی خوب بابا اصلاً بحثو عوض کنید
زینب صدا زد
_ مامان بدو جکی داره میاد سمت خونه
امیرحسین گفت داره میاد که... ولی دیگه ادامه نداد
فهمیدم میخواست به زینب توهین کنه اما انگار حرفا روش اثر گذاشته تو دلم عمیق خدا را شکر کردم از اینکه حرف حق به دل بچهام نشست به خودم گفتم خب اینم نتیجه نون حلالیه که خورده فقط امیدوارم که لحظهای نباشه برای همیشه تو ذهنش بمونه
عزیز اومد کنار من ایستاد و آروم گفت
_ به نظرت الان بابا حالش خوب شده دیگه تشنج نمیکنه
نگاهی تو صورت قشنگ و معصومانهش انداختم
_ انشاالله که نمیشه
_ چون به شهدا متوسل شدی، میگی
تبسمی زدم
_ آره
منتظر شدم بپرسه چرا همه اونهاییکه مریض دارن به شهدا توسل نمیکنن که شِفای مریضشون رو بگیرن ولی نپرسید خودم گفتم
ببین عزیز، بیشتر مریض دارها دوست دارن بیمارانشون شِفا بگیرن و دعا هم میکنن حالا هر کی به اعتقاد خودش.
به تکون سرش حرفم رو تایید کرد. ادامه دادم
_ ولی بعضیشون شِفا نمیگیرن
_ مشتاق پاسخ این سوالم جواب داد
_ آره خیلی دوست دارم بدونم... خودمم خواستم بپرسم ولی به خودم گفتم با سوالهام اذیتت نکنم
با خوشروی لبخندی زدم
_نه پسرم اذیت نمیشم هر چقدر سوال داری بپرس...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۲۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) عزیز نگاهشو دا
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۲۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ببین پسر گلم، شفا و درمان دستِ خودِ خداست.
یا من اسمه دوا و ذِکره شِفائه…
خودِ خدا گفته: منو بخونین تا اجابتتون کنم. درسته!
با تکون سرش حرفم رو تایید کرد
_بله مامان
ادامه دادم
اهلبیت علیهمالسلام، شهدا، حتی گاهی دعای یه مؤمن، همش به اذن خدا باعث شفا میشه.
— خب…
حالا خدا نگاه میکنه هم به کسی که دعا میکنه، هم به کسی که مریضه.
اگه اون کسی که دعا میکنه نیتش خالص باشه، با دلِ قرص باور داشته باشه که خدا قدرت اجابت داره، خیلی وقتا اون خواسته اتفاق میافته؛ مثلاً مریض شفا میگیره.
اما اگه تو دلش شک باشه، اعتقادش سست باشه، ممکنه هیچ اتفاقی نیفته.
گاهی هم خدا میدونه اگه این بندهش شفا بگیره، دیگه سمت بندگی نمیاد و خودش رو تو گناه غرق میکنه.
اون وقت خدا از سرِ محبت شفاش نمیده، چون دلش نمیخواد بندهش سقوط کنه.
ولی از همه مهمتر اینه که ما فقط دعا کنیم و قضاوت نکنیم.
نگیم فلانی شفا نگرفت چون اگه خوب میشد گناهکار میشد. و یا شخصی که دعا میکرد اخلاص نداشت
این فکرها اصلاً درست نیست.
خدا حکیمه…
طبق حکمت خودش حاجت میده یا نمیده.»
عمیق تو چشمهای من زل زد
یه چی بگم مامان
__ جانم بگو
اینکه بابا داره حالش بهتر میشه اونم به این سرعت به نظر من هم دعاهاتون خالصانه بوده هم دیده اگر بابا کامل خوب بشه و شِفا بگیره آدمی نیست که به گناه بیفته... دیدی الان طرف شما رو ّگرفت و حق رو بهتون داد
لبخند رضایتی از حرفها و نوع طرز فکرش به لبم نشست و به آغوش کشیدمش و در گوشش زمزمه کردم.
_ الهی من فدای اون قلب پاکت بشم عزیز دلم
صدای زینب که با لحن گلهمندی گفت:
مامان عزیز و بغل میکنی بویش میکنی منو بغل نمیکنی؟ به گوشم خورد
عزیز را از خودم جدا کردم خواستم جواب زینب بدم که امیرحسین جواب داد
_ عزیز حرفای قشنگی زد مامانم به تشویقش بغلش کرد تو هم حرف قشنگ بزن بغلت کنه
_ زینب شونه انداخت بالا
_ نمیدونم چی بگم
حرفش تموم شد تیز نگاهش رو داد به من
_ خیلی دوستت دارم مامان
با لبخند خم شدم بغلش کردم بوسیدمش
منم دوستت دارم عزیز دلم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\