eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.1هزار دنبال‌کننده
614 عکس
309 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) این اخلاق عجو
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) باشه‌ای گفتم و تماس رو قطع کردم ناصر رو کرد به من _ آدرس گرفتی؟ _ گفت پیامک میکنه خدا رو شکر ترافیک نبود و ما راحت اومدیم بیمارستان... چند تا کمپوت خریدیم.‌‌.. گوشی رو از تو کیفم در آوردم و پیام نیلوفر رو خوندم اومدیم اتاقی که محمد بستریه...نگاهی تو اتاق انداختم، دلشوره به دلم افتاد. رو به ناصر گفتم _ همه اینجان، اینها منو تحویل نمیگیرن میشه خودت تنهایی بری من بیرون منتظرت بمونم محکم و قاطع جواب داد _ نه، اتفاقا میخوام تو رو با من ببینن و به این قائله خاتمه بدم تو دلم گفتم ای بنده خدا اگر اینا به حرف تو گوش می‌دادن که اوضامون اینجوری نبود نفس بلندی کشیدم _ باشه بریم وارد اتاق شدیم تا چشمشون به ما افتاد جا خوردن... عمه از روی صندلی کنار تخت محمد بلند شد دستاشو به نشونه آغوش کشیدن ناصر باز کرد ناصرم احساس مامانشو بی‌جواب نگذاشت قدم برداشت سمتش و بعد از سلام علیک گرم همدیگر را به آغوش کشیدن پدرشوهرمم با ناصر روبوسی کردن و کلی تحویلش گرفت ناهید به سمت ناصر اومد و بعد از سلام و احوالپرسی و رو بوسی. کشدار و آهنگین گفت خودش اومدی داداش خدا رو شکر که سر پا میبینمت ناصر با لبخند جواب داد _ الحمدالله به زحماتی که نرگس برام کشید حالم بهتر شده همشون طوری وانمود کردن که این حرف ناصر رو نشنیدن... ناصر نزدیک تخت شد _ سلام داداش حالت خوبه؟ سلام: بهتره حال منو از زنت بپرسی برای چی آوردیش اینجا... _ حالا در مورد این موضوعات به سر فرصت حرف میزنیم... الان حالت چطوره؟ میبینی که به برکت زن جنابعالی دستم شکسته چشمم عفونت کرده و افتادم روی تخت بیمارستان خم شد پیشونی محمد رو بوس کرد و گفت _ ان‌شاالله زودتر خوب میشی..‌ جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
داداشم ۷ سال بود ازدواج کرده بود و بچه دار نمیشدن، بعد ۷ سال خدا خواست و زنداداشم باردار شد همه نازشو میکشید و دست به سیاه سفید نمیزد و حسابی سو استفاده کرد😏 چون بارداری پر خطر داشت و تا اینکه خونه باباش رفت تا ازش مراقبت کنن منم دلم سوخت برای داداشم به هر حال مرد بود چه طوری میتونه برا ۹ ماه تنها بدون زن باشه برا همین بهش زنگ زدم و گفتم اگه بخوای دوستم ۷ ماه پیش طلاق گرفته اونو برات صیغه کنم چون خانومت نیست نمی فهمه اینجوری تنها نمیمونی خودتم راحت میشی؟ اونم پرسید اگه آدم مطمئنی باشه،راضیم منم گفتم مطمئنه بعدش به دوستم زنگ زدمو شرایط رو گفتم اونم قبول کرد و صیغه شدن،😉 اواخر بارداری زن داداشم بود که یه شب به داداشش میگه منو ببر خونمون برم برا خودم لباس بردارم. میاد خونه و داداشم و دوستم رو باهم میبینه و قیامت به پا میکنه داداشش حسابی داداشمو کتک میزنه و از طرف دیگه زن داداشم حالش بد میشه میبرنش بیمارستان میگن به دلیل فشار عصبی بچه قلبش نمیزنه و مرده، زن داداشم بعد از مرخص شدن یک رفت خونه باباش و طلاق میخواد و میگه من با قاتل بچه ام که بهم خیانتم کرده زیر یه سقف زندگی نمیکنم😡 داداشم داغونه، با من قهر کرده و میگه تو قاتل و بچه و زندگیم شدی. بهش میگم به من چه من خواستم برات خواهری کنم و دلم برات سوخت نمیدونستم زنت آنقدر پررو باشه که بخواهد ازت طلاق بگیره حالا بره خدا رو شکر کنه صیغه ات بود و حلالش کرده بودی و گرنه باید با زن خیابونی مچت رو میگرفت تا اینکه زن داداشم نقشه ای کشید تا...https://eitaa.com/joinchat/596836399C397ebac861
♥️🍃 تو این دنیا هیچ چیز با ارزش‌تر از ذات انسان نیست. 👌👏 ‌
این همون رمانیه که همه دنبالشن😍 داستان واقعی😋 قلم پاک😌 اثر نویسنده‌ی رمان منتهای عشق و یگانه😍 کانال ثبت شده در 😳 https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) باشه‌ای گفتم و
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) محمد ناراحت آهی کشید به تاسف سر تکون داد عمه رو کرد به ناصر _ خدا رو شکر که حالت بهتر شده نمی دونی چقدر خوشحالم که تو رو اینطوری میبینم ناصر با اشاره چشم وابرو منو نشون داد _ به دعاهای نرگس و توسلاتش به شهدا من بهتر شدم _ مادر منم برات خیلی دعا میکردم ناصر سر مامانش رو بوسید _ من نوکرتم مامان میدونم ازت ممنونم ناهید یه قدم برداشت کنار ناصر ایستاد _ ما رو هم ببین داداش ما هم شب و روزمون شده بود دعا برای سلامتی تو ناصر نگاه معنا دارو گله مندی بهش انداخت ریز سر تکون _ باهات خیلی حرف دارم ناهید رنگ از روش پرید _ بگو داداش چه حرفی ازش رو برگردوند و زیر لب گفت _ باشه بعدن با این حرف ناصر رنگ تو صورت ناهید نموند... ناصر رو به محمد گفت _ کاری نداری داداش من باید برم محمد که رفتار ناصر رو با ناهید دید لحنش رو عوض کرد و آروم جواب داد _ نه ممنونم که اومدی ناصر خداحافظی کرد و رو به من گفت _ بریم نرگس جان با هم از اتاق اومدیم بیرون... از رفتار ناصر خیلی خوشم اومد رو کردم سمتش به خاطر حمایتی که ازم کرد. تشکر کنم که دیدم داره به زور قدم برمیداره و راه میاد دستش رو گرفتم _ خوبی ناصر؟ سر انداخت بالا _ نه _ میخوای بشینی _ آره پا تند کردم به سمت سر پرستاری و گفتم همسرش حالش خوب نیست میشه بیاد اینجا بشینه روی صندلی نگاهی به ناصر انداخت برانکاردی رو که گوشه راهرو بود رو نشون داد _ بخوابونش اونجا کمکش کردم خوابید روی برانکارد پرستار پرسید _ سابقه بیماری دارند _ بله موج انفجار گرفته‌ش _ کجا؟ _ سوریه _ عه پس مدافع حرم هستند. _ بله... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
هر بار که نماز می‌خوندم، از خدا می‌خواستم یه راهی جلو پام بذاره، یه معجزه…اما اون روز، محمود منو برد یه جایی که پر از زن بود...زنایی با صورت‌های زرد، چشم‌های گریون و نگاه‌های خالی…دستمو گرفت و آروم گفت:«اینجا زنایی رو میارن که نافرمانی کردن… باید تربیت بشن.» نفسم بند اومد. یعنی منم؟ یعنی ته این نقش‌بازی همین بود؟ تو نگاهش دنبال یه نشونه بودم، یه ذره شوخی…اما فقط یه لبخند محو زد و گفت... https://eitaa.com/joinchat/889782424Cfa913f7dd2
🎓 ثبت نام کاردانی تا دکتری بدون_آزمون (غیرحضوری + اقساط) دانشگاه‌های موردتأیید وزارت علوم 🎓 ✅ برنامه‌ریزی انعطاف‌پذیر ✅ ثبت‌نام رسمی سازمان_سنجش ⏳ ظرفیت محدود فرم مشاوره رایگان: https://tatpnu.com/4 برای پاسخ دهی سریع تر , لطفا فرم مشاوره را تکمیل کنید تا کارشناسان ما با شما تماس بگیرند🙏
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) محمد ناراحت آ
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) از اتاق پرستاری دستگاه فشار و اندازه‌گیری اکسیژن را آورد دستگاه اکسیژن را به انگشت شصتش وصل کرد. نگاهش رو داد به من _ اکسیژن بدنش خوبه فشارشو گرفت ابرو داد بالا _ فشارش پایین گوشیش را از توی جیب لباس پرستاریش درآورد یه شماره گرفت و گفت _ سلام آقای دکتر یه آقایی که مدافع حرم هستند و جانباز اعصاب و روانند حالشون بد شد بنده اکسیژن و فشار خونشو گرفتم فقط فشارش پایینه چه دستوری میدید _ بله چشم پرستار یه سرم به ناصر وصل کرد و رو کرد به من _ بیا از اتاق پرستاری یه صندلی بیار بشینید سرپا خسته میشید _ چشمی گفتم و صندلی آوردم نشستم کنار برانکارد ناصر صدای نیلوفر به گوشم خورد _ سلام چی شده؟ برگشتم سمتش از روی صندلی بلند شدم _ سلام فشارخون ناصر افتاد خانم پرستار زحمت کشیدند یه سرم بهش وصل کردن نگاهی به ناصر انداخت _ سلام آقا ناصر حالتون خوبه؟ _ سلام زن داداش خدا رو شکر بهترم _ حتما رفتی ملاقات محمد اونجا ناراحتتون کردن که فشارت افتاده؟ ناصر نفس بلندی کشید _ چی بگم _ هیچی مثل منی که سالهاست نمیتونم حرف بزنم نیلوفر رو کرد به من _ چرا نبردنش تو اتاق؟ تو راهرو بهش سرم زدن _ فشارش رو پنج بود نمیشد تکونش داد ابرو داد بالا و با لحن نگرانی گفت _ عه رو پنج! خیلی پایین بوده _ به خاطر همین اینجا بهش سرم زد ابروهاش رو جمع کرد _ کی پیش محمد بود؟ _ همشون هستن یه قدم از ناصر فاصله گرفت منم باهاش اومدم کنار. آهسته که ناصر نشنوه گفت _ دوباره همون نیش زبون و همون رفتارهای ناهنجار رو داشتن _ آره... به منم محل ندادن. بیشترم ناصر به خاطر کم محلی‌هاشون به من حالش بد شد _ خیلی نفهمن _ والا برای ما نفهمن برای دومادشون آقا نادر نیستن تو هر شرایطی اونو تحویل میگیرن ولی پسرشون‌رو تا سر حد مرگ اذیت میکنن... الان ببین با رفتارشون چه بلایی سر ناصر آوردن... حالا بیان ببینن ناصر سرم زده بازم از من طلبکار میشن... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
مردی که طبعش بلغمی(سرد)بشه شکم بزرگی داره اول دچار مشکلات گوارشی(یبوست،نفخ و ریفلاکس معده)، بعد شکمش بزرگ میشه و هیکلش بهم میخوره، روز به روز کسلتر و بی انرژی تر میشه و دائما خسته است،دچار مشکلات جنسی و همچنین خلط پشت حلق میشه عزيزانی که این مشکلات و دارن یا میخوان پیشگیری کنن روی لینک زیر بزنید و تست مزاج شناسی بدن رو مرحله به مرحله پاسخ دهید.👇 https://formafzar.com/form/vsmvj https://formafzar.com/form/vsmvj
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥 🤔میدونی فرق ادویه دودی ما با بقیه چیه؟ 🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥 🔥🌪ما ادویه دودی رو تو اتاق دود بهش طعم دود میدیم!! ✅ ما تو هیچ کدوم از ادویه هامون از طعم دهنده ها و اسانس های شیمیایی استفاده نمی‌کنیم ☘انواع ادویه و چاشنی و طعم دهنده های حرفه ای غذا ، کاملا طبیعی و ارگانیک ، تهیه شده از درجه یک ترین مواد اولیه 🍲 👌پیشنهاد ما : فقط یک بار از این ادویه روی یک املت یا نیمروی ساده بپاشید ، طعمی رو تجربه خواهید کرد که دیگه رهاش نمیکنید ❤️این نمونه ای از کیفیت محصولات و معرفی ماست برای آشنایی بیشتر روی پیوند کلیک کنید 🔗 https://khadem59.ir/buy-saffronspices-at-the-lowest-price 👇 این لینک کانال ماست ،همین حالا برای تجربه یک طعم اصیل به کانال ما بپیوندید: 👇 🔗 https://eitaa.com/joinchat/1706755368Cf506222af1 . 📦🚚 ارسال به تمام نقاط کشور📦🚚 .