زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) باشهای گفتم و
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
محمد ناراحت آهی کشید به تاسف سر تکون داد
عمه رو کرد به ناصر
_ خدا رو شکر که حالت بهتر شده نمی دونی چقدر خوشحالم که تو رو اینطوری میبینم
ناصر با اشاره چشم وابرو منو نشون داد
_ به دعاهای نرگس و توسلاتش به شهدا من بهتر شدم
_ مادر منم برات خیلی دعا میکردم
ناصر سر مامانش رو بوسید
_ من نوکرتم مامان میدونم ازت ممنونم
ناهید یه قدم برداشت کنار ناصر ایستاد
_ ما رو هم ببین داداش ما هم شب و روزمون شده بود دعا برای سلامتی تو
ناصر نگاه معنا دارو گله مندی بهش انداخت ریز سر تکون
_ باهات خیلی حرف دارم
ناهید رنگ از روش پرید
_ بگو داداش چه حرفی
ازش رو برگردوند و زیر لب گفت
_ باشه بعدن
با این حرف ناصر رنگ تو صورت ناهید نموند... ناصر رو به محمد گفت
_ کاری نداری داداش من باید برم
محمد که رفتار ناصر رو با ناهید دید لحنش رو عوض کرد و آروم جواب داد
_ نه ممنونم که اومدی
ناصر خداحافظی کرد و رو به من گفت
_ بریم نرگس جان
با هم از اتاق اومدیم بیرون... از رفتار ناصر خیلی خوشم اومد رو کردم سمتش به خاطر حمایتی که ازم کرد. تشکر کنم که دیدم داره به زور قدم برمیداره و راه میاد دستش رو گرفتم
_ خوبی ناصر؟
سر انداخت بالا
_ نه
_ میخوای بشینی
_ آره
پا تند کردم به سمت سر پرستاری و گفتم
همسرش حالش خوب نیست میشه بیاد اینجا بشینه روی صندلی
نگاهی به ناصر انداخت برانکاردی رو که گوشه راهرو بود رو نشون داد
_ بخوابونش اونجا
کمکش کردم خوابید روی برانکارد
پرستار پرسید
_ سابقه بیماری دارند
_ بله موج انفجار گرفتهش
_ کجا؟
_ سوریه
_ عه پس مدافع حرم هستند.
_ بله...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
هر بار که نماز میخوندم، از خدا میخواستم یه راهی جلو پام بذاره، یه معجزه…اما اون روز، محمود منو برد یه جایی که پر از زن بود...زنایی با صورتهای زرد، چشمهای گریون و نگاههای خالی…دستمو گرفت و آروم گفت:«اینجا زنایی رو میارن که نافرمانی کردن… باید تربیت بشن.» نفسم بند اومد. یعنی منم؟ یعنی ته این نقشبازی همین بود؟ تو نگاهش دنبال یه نشونه بودم، یه ذره شوخی…اما فقط یه لبخند محو زد و گفت...
https://eitaa.com/joinchat/889782424Cfa913f7dd2
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) محمد ناراحت آ
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
از اتاق پرستاری دستگاه فشار و اندازهگیری اکسیژن را آورد دستگاه اکسیژن را به انگشت شصتش وصل کرد. نگاهش رو داد به من
_ اکسیژن بدنش خوبه
فشارشو گرفت ابرو داد بالا
_ فشارش پایین
گوشیش را از توی جیب لباس پرستاریش درآورد یه شماره گرفت و گفت
_ سلام آقای دکتر یه آقایی که مدافع حرم هستند و جانباز اعصاب و روانند حالشون بد شد بنده اکسیژن و فشار خونشو گرفتم فقط فشارش پایینه چه دستوری میدید
_ بله چشم
پرستار یه سرم به ناصر وصل کرد و رو کرد به من
_ بیا از اتاق پرستاری یه صندلی بیار بشینید سرپا خسته میشید
_ چشمی گفتم و صندلی آوردم نشستم کنار برانکارد ناصر صدای نیلوفر به گوشم خورد
_ سلام چی شده؟
برگشتم سمتش از روی صندلی بلند شدم
_ سلام فشارخون ناصر افتاد خانم پرستار زحمت کشیدند یه سرم بهش وصل کردن
نگاهی به ناصر انداخت
_ سلام آقا ناصر حالتون خوبه؟
_ سلام زن داداش خدا رو شکر بهترم
_ حتما رفتی ملاقات محمد اونجا ناراحتتون کردن که فشارت افتاده؟
ناصر نفس بلندی کشید
_ چی بگم
_ هیچی مثل منی که سالهاست نمیتونم حرف بزنم
نیلوفر رو کرد به من
_ چرا نبردنش تو اتاق؟ تو راهرو بهش سرم زدن
_ فشارش رو پنج بود نمیشد تکونش داد
ابرو داد بالا و با لحن نگرانی گفت
_ عه رو پنج! خیلی پایین بوده
_ به خاطر همین اینجا بهش سرم زد
ابروهاش رو جمع کرد
_ کی پیش محمد بود؟
_ همشون هستن
یه قدم از ناصر فاصله گرفت منم باهاش اومدم کنار. آهسته که ناصر نشنوه گفت
_ دوباره همون نیش زبون و همون رفتارهای ناهنجار رو داشتن
_ آره... به منم محل ندادن. بیشترم ناصر به خاطر کم محلیهاشون به من حالش بد شد
_ خیلی نفهمن
_ والا برای ما نفهمن برای دومادشون آقا نادر نیستن تو هر شرایطی اونو تحویل میگیرن ولی پسرشونرو تا سر حد مرگ اذیت میکنن... الان ببین با رفتارشون چه بلایی سر ناصر آوردن... حالا بیان ببینن ناصر سرم زده بازم از من طلبکار میشن...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
مردی که طبعش بلغمی(سرد)بشه شکم بزرگی داره
اول دچار مشکلات گوارشی(یبوست،نفخ
و ریفلاکس معده)، بعد شکمش بزرگ میشه و هیکلش بهم میخوره، روز به روز کسلتر و بی انرژی تر میشه و دائما خسته است،دچار مشکلات جنسی و همچنین خلط پشت حلق میشه
عزيزانی که این مشکلات و دارن یا میخوان پیشگیری کنن روی لینک زیر بزنید و تست مزاج شناسی بدن رو مرحله به مرحله پاسخ دهید.👇
https://formafzar.com/form/vsmvj
https://formafzar.com/form/vsmvj
🔺عراقچی فرمانده سنتکام آمریکا را ۲۰ دقیقه پشت در نگه داشت!
«خبر۲۴» مدعی شد: طبق گزارشها، عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، به مدت ۲۰ دقیقه اجازه ورود به عالیترین فرمانده نظامی آمریکا، یعنی فرمانده سنتکام، را نداده و وی را پشت درب نگه داشته است و تنها پس از وساطت وزیر خارجه عمان، اجازه ورود فرمانده سنتکام به اتاق آمریکاییها صادر شد.
🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
دختر فقیر شهرستانی بودم که اُستادم عاشقم شد و باهام ازدواج کرد، از همون اول خانواده اش مخالف ازدواج ما بودن، اونقدر تحقیرم کردن و بهم کنیز و کلفت گفتن که آخرش مجبور شدم از همسرم جدا بشم، توی شهر غریب بدبختی و بیچاره گی کشیدم، نون شب نداشتم بخورم، اما شهریه ی دانشگاهم و به هر زحمتی بود می دادم تا برای خودم کسی بشم و از این بیچاره گی نجات پیدا کنم.
تلاش هام نتیجه داد و فوق تخصص قبول شدم، خبر رسیده بود که همسرم با کدوم بیمارستان قرار داد داره و من از عمد اون بیمارستان رو انتخاب کردم و قرارداد بستم، حالا من یه دختر قدرتمند بودم که می خواستم انتقام سالهایی که سختی کشیدم و از همسر سابقم که خیلی جراح معروفی بود بگیرم، داشتم بیمار رو ویزیت می کردم که رسید و با دیدنم.....
ادامه ی این داستان جذاب👇😍🔥
https://eitaa.com/joinchat/538050827Cdd78e15ff2
شوهرم اُستادم بود
جراح معروف شهر و من دانشجوی ساده اش
خانواده اش من و در حد خاندانشون نمی دونستن و بالاخره کاری کردن طلاقم بده!
چند سال بعد تو ازمون فوق تخصص قبول شدم و به عنوان جراح قلب پا توی بیمارستانی گذاشتم که اون کار می کرد، بالای سر بیمار بودم که رسید و با دیدنم....
https://eitaa.com/joinchat/538050827Cdd78e15ff2
رمان جذابِ استادبهار👆😍