چرا حلقه دستت نیست؟!
جا خوردم...!
توقع هر حرفی رو داشتم به جز این...!
لبخندم رو مهار کردم و موشکافانه پرسیدم :
_به خاطر اینکه من حلقه ندارم یه ساعته داری اینجوری گریه میکنی ؟!
سرشو بلند کرد و خیره توی چشمام، با لحن بغض آلود و حرصی گفت :
_کم چیزیه مگه ؟!
هر جا میری همه فکر میکنن مجردی ، هی میخوان بیان مختو بزنن ، نمیدونن که تو زن داری ، زندگی داری...
ابرویی بالا انداختم و با بدجنسی تمام گفتم :
_زن دارم ؟! کو ؟! کجاست ؟! چرا من نمی بینمش؟! من اینجا فقط یه دختر شیطون و با نمک میبینم!
https://eitaa.com/joinchat/3110601207C44a24af936
پارت واقعیِ رمان دلبر شیرین...💞
عاشقانه ای ناب که با خوندنش گذر زمان رونمیفهمید 😉
۳
دستمالی از جیبش در اوورد و کشید روی لبهام تا از قرمزی رژی که زده بودم کم کنه :_قرمزی لبهات قشنگه ولی فقط برای من و پشت اون در بسته نه عروسی با لجبازی جواب دادم:_عروسی داداشمه مثلا اومد نزدیکم صورتشو اوورد جلوتر و گفت:_شوهرت راضی نباشه شما آرایشی کنی دچار عقوبت الهی میشی بانو جان خندیدم و با دست هولش دادم عقب برگشتم سمت آینه از پشت بهم امد و سرشو خم کرد روی شونه ام:_تو بدون ارایش زیباتری الهه ی ناز
https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c
دلبرونه های این رمانو بخونی ضعف میکنی😜🙈
❌هـــشــــدار:این رمان حاوی پارت های عاشقانه است که برای تمام سنین مناسب نمی باشد📵👇🏾
https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c
❌فقد 50نفر عضو شن لینک موقت❌
جلوی در اتاقش کمی معطل کردم و تردید داشتم در بزنم که صدای بیا تو گفتنش رو شنیدم و آروم در رو باز کردم.
نمی دونم از کجا فهمیده بود من پشت درم؟ من اصلا در نزده بودم!
سعی کردم خودم رو نبازم و خونسرد باشم.
امیر جانمازش رو توی کشوی میز گذاشت و گفت: کاری داشتی؟
از فکر در اومدم و گفتم: ها؟ چی؟ …بله چادر می خوام.
به دستپاچگی من لبخند زد و گفت: شرمنده من چادر ندارم!
پشت چشمی نازک کردم و گفتم: مادرت که داره!
بدون هیچ حرفی و جلوتر از من از اتاق خارج شد و من هم به دنبالش روانه شدم و ازپله ها پایین رفتیم.
به سمت کمدی که گوشه ی سالن بود و بیشترش رو ویترین بزرگ با ظرفای تزئینی تشکیل می داد، رفت و از توی کمد کوچیک زیر ویترین چادر و جانماز رو برداشت و به دستم داد.
همه جا رو گشته بودم به جز همین کمد کوچیک زیر ویترین رو!
چادر و جانماز رو از دستش گرفتم که روی مبل روبه روی تلوزیون نشست و به من که سردرگم وایستاده بودم، نگاه کرد و گفت: چیز دیگه ای هم هست؟
با اینکه ظهر همین جا نماز خونده بودم و جهت قبله رو می دونستم، ولی برای اینکه اذیت و از جاش بلندش کنم گفتم: آره.... قبله؟
- یه ذره به راست بچرخی درست میشه.
بر عکس جهتی که گفته بود چرخیدم که با حرص و در حالی که می گفت هنوز چپ و راستش رو بلد نیست، به سمتم اومد و جلوم رو به قبله وایستاد و جهت رو نشونم داد.
برای اینکه لجش رو در بیارم با ذوق گفتم: راست می گی ها! من ظهر هم همین طرفی و همینجا نماز خوندم!
حلقهی چشماش گشاد شد و....
https://eitaa.com/joinchat/3445687402Ce5a09275e6
نامزد یه سرگرد مغرور و جذاب بودم!
ولی عقدمون صوری بود و اونشب که تنها شدیم خواستم اذیتش کنم، ولی......
https://eitaa.com/joinchat/3445687402Ce5a09275e6