eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.1هزار دنبال‌کننده
613 عکس
309 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چرا حلقه دستت نیست؟! جا خوردم...! توقع هر حرفی رو داشتم به جز این...! لبخندم رو مهار کردم و موشکافانه پرسیدم : _به خاطر اینکه من حلقه ندارم یه ساعته داری اینجوری گریه میکنی ؟! سرشو بلند کرد و خیره توی چشمام، با لحن بغض آلود و حرصی گفت : _کم چیزیه مگه ؟! هر جا میری همه فکر میکنن مجردی ، هی میخوان بیان مختو بزنن ، نمیدونن که تو زن داری ، زندگی داری... ابرویی بالا انداختم و با بدجنسی تمام گفتم : _زن دارم ؟! کو ؟! کجاست ؟! چرا من نمی بینمش؟! من اینجا فقط یه دختر شیطون و با نمک میبینم! https://eitaa.com/joinchat/3110601207C44a24af936 پارت واقعیِ رمان دلبر شیرین...💞 عاشقانه ای ناب که با خوندنش گذر زمان رونمیفهمید 😉 ۳
دستمالی از جیبش در اوورد و کشید روی لبهام تا از قرمزی رژی که زده بودم کم کنه :_قرمزی لبهات قشنگه ولی فقط برای من و پشت اون در بسته نه عروسی با لجبازی جواب دادم:_عروسی داداشمه مثلا اومد نزدیکم صورتشو اوورد جلوتر و گفت:_شوهرت راضی نباشه شما آرایشی کنی دچار عقوبت الهی میشی بانو جان خندیدم و با دست هولش دادم عقب برگشتم سمت آینه از پشت بهم امد و سرشو خم کرد روی شونه ام:_تو بدون ارایش زیباتری الهه ی ناز https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c دلبرونه های این رمانو بخونی ضعف میکنی😜🙈
❌هـــشــــدار:این رمان حاوی پارت های عاشقانه است که برای تمام سنین مناسب نمی باشد📵👇🏾 https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c ❌فقد 50نفر عضو شن لینک موقت❌
جلوی در اتاقش کمی معطل کردم و تردید داشتم در بزنم که صدای بیا تو گفتنش رو شنیدم و آروم در رو باز کردم. نمی دونم از کجا فهمیده بود من پشت درم؟ من اصلا در نزده بودم! سعی کردم خودم رو نبازم و خونسرد باشم. امیر جانمازش رو توی کشوی میز گذاشت و گفت: کاری داشتی؟ از فکر در اومدم و گفتم: ها؟ چی؟ …بله چادر می خوام. به دستپاچگی من لبخند زد و گفت: شرمنده من چادر ندارم! پشت چشمی نازک کردم و گفتم: مادرت که داره! بدون هیچ حرفی و جلوتر از من از اتاق خارج شد و من هم به دنبالش روانه شدم و ازپله ها پایین رفتیم. به سمت کمدی که گوشه ی سالن بود و بیشترش رو ویترین بزرگ با ظرفای تزئینی تشکیل می داد، رفت و از توی کمد کوچیک زیر ویترین چادر و جانماز رو برداشت و به دستم داد. همه جا رو گشته بودم به جز همین کمد کوچیک زیر ویترین رو! چادر و جانماز رو از دستش گرفتم که روی مبل روبه روی تلوزیون نشست و به من که سردرگم وایستاده بودم، نگاه کرد و گفت: چیز دیگه ای هم هست؟ با اینکه ظهر همین جا نماز خونده بودم و جهت قبله رو می دونستم، ولی برای اینکه اذیت و از جاش بلندش کنم گفتم: آره.... قبله؟ - یه ذره به راست بچرخی درست می‌شه. بر عکس جهتی که گفته بود چرخیدم که با حرص و در حالی که می گفت هنوز چپ و راستش رو بلد نیست، به سمتم اومد و جلوم رو به قبله وایستاد و جهت رو نشونم داد. برای اینکه لجش رو در بیارم با ذوق گفتم: راست می گی ها! من ظهر هم همین طرفی و همینجا نماز خوندم! حلقه‌ی چشماش گشاد شد و.... https://eitaa.com/joinchat/3445687402Ce5a09275e6
نامزد یه سرگرد مغرور و جذاب بودم! ولی عقدمون صوری بود و اونشب که تنها شدیم خواستم اذیتش کنم، ولی...... https://eitaa.com/joinchat/3445687402Ce5a09275e6