عزیزان یه مادر بی سرپرست که درگیر بیماری قلبی و فشار و چربی هست ومشکلات زیادی توی زندگی دارن هر دو چشم دکتر گفته باید سریع عمل بشن و معرفیشون کردن به دو بیمارستان که فقط اونجا میتونن عملش کنن این بنده خدا نه هزینه برای کرایه و آزمایش هارو دارن نه هزینه عمل رو دارن هر عزیزی میتونن به
نیابت از#اهلبیتوشهداوامواتتونکمککنید
#یاصدقهبدیدیانذرکنیدبتونیم زودتر هزینه عمل این مادر پرداخت کنیم زودتر خوب بشن مشکل بینایشون حل بشه
بزنیدروی شماره کارت کپی میشه
5892107046105584کارت بنام گروه جهادی حضرت مادر اگر برای شماره کارت گروه جهادی واریز نشد به این شماره کارت واریز بزنید بزنید روی شماره کارت کپی میشه
5894631547765255محمدی https://eitaa.com/joinchat/317063367C46e6a1462c رسید واریزی رو برای ادمین ارسال کنیددوستان اگربیشترجمع بشه برای کارهای خیردیگه هزینه میشه @Karbala15
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
عزیزان یه مادر بی سرپرست که درگیر بیماری قلبی و فشار و چربی هست ومشکلات زیادی توی زندگی دارن هر دو چ
#یکیازاعمالماهشعبانسفارشبهصدقهست
#هرعزیزیکهتواناییکمککردنداره
#دوستانیکهروزانهصدقهکنارمیزارن
#شرایطاینبندهخداروبخونیدنیتکنید
#ازطرفاهلبیتکمککنیدبتونیمقدمیبراشونبرداریم
برای این مادر هنوز ۲میلیون هم جمع نشده
#نیتکنید۳۱۳چراغروشنکنیم
#ازپنجاههزارتا۳۱۳هزار
هرعزیزیهرچقدتواناییداره یاعلی بگیدزودتر بتونیم برای عمل چشمشون اقدام کنیم
https://eitaa.com/joinchat/317063367C46e6a1462c
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💯 کی گفته رهبری، نائب امام زمان (علیهالسلام) هستن؟!
#استاد_شجاعی | #استاد_عالی
منبع #کلیپ: جلسه ۲۱۵ از مبحث «شرح زیارت جامعه کبیره»
🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
هدایت شده از روزمرگی دگرگونه
سلام 👋👋
من توی یه مسابقهی قشنگ شرکت کردم
اسمش «روزمِرگیِ ساده» است
یه عکس خیلی واقعی از روزمرگیِ خودم فرستادم
نه ژست، نه ادا… فقط زندگی 👩👧🍳
👀 اگه زحمت بکشی فقط بازش کنی و ببینیش
یه ویو حساب میشه و
منو یه قدم به سکه طلا 💛 نزدیکتر میکنه
🔑 کُد شرکتکننده: ۰۴۱
📌 مسابقه تو کانال «روزمرگی دِگَرگونه» برگزار میشه
🌿 ماماندختری | آشپزی | روزمرگیِ خونهگی
@Degargooneh_company1366
🔗 @degargooneh
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) – بابا من هر ک
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
– با اون دورهمیای که شماها براش گرفتید، غیر از این بود تعجب داشت. شما برید پیشش، الان میام.
پشیمون از اینکه چرا جواب ناهید رو دادم، برگشتم کنار ناصر.
پرستار با یه آمپول اومد… و مایعش رو آروم ریخت تو سرم ناصر... یه مقدارش که وارد بدنش شد ناصر چشمهاش خمار شد و خوابید. اومدم اتاق پرستاری
_ آمپول آرام بخش زدید به همسرم؟
_ نه مسکن زدم
_ آخه خوابید
_ نگران نباشید سردردش آروم شده خوابش رفته
برگشتم پیشش تا نشستم روی صندلی نیلوفر اومد آهسته پرسید
_ چطوره آقا ناصر؟
سر چرخوندم سمتش آروم جواب دادم
سرو صداها رو نشنیدی؟
_ نه چه سرو صدایی!
همه چی رو براش گفتم
_ من نشنیدم ولی خوب جوابی به ناهید دادی
آهی کشیدم
_ ایکاش جوابش رو نمیدادم بیچاره ناصر به خاطر جروبحث ما سردرد گرفت
ناراحت جواب داد
_ آره راست میگی حق با توئه
چند لحظه ای ساکت شدو گفت
_ اشکالی نداره من بمونم با شما بریم
_ نه چه اشکالی بمون
سِرُم تموم شد آروم صداش زدم
_ ناصر جان
دستم رو گذاشتم روی بازوش آروم تکون دادم
_ آقا ناصر
.
چشمهاش رو باز کرد
_ سرمت تموم شد بیدار شو
پرستار اومد از ناصر پرسید
_ حالتون خوبه دیگه سردرد ندارید؟
_ نه سرم درد نمیکنه
_ بزارید یه فشارخون ازتون بگیرم
فشار ناصر رو گرفت
_ خوبه فشارتونم دوازهاست با دکتر صحبت کردم گفتن میتونید برید...
ناصر نشست رو به من گفت
_ هزینهش رو حساب کردی؟
_ نه یادم رفت
_ خب برو بپرس
اومدم اتاق پرستاری
_ببخشید هزینه درمان همسرم چقدر شد؟
تبسمی زد
_ هیچی خانم
_ هیچی که نمیشه باید هزینهش رو بدم
_ نه عزیزم بفرمایید شما
_ ببخشید نمیخوام مدیون بشیم
_ مدیون نمیشید من دوست دارم خودم حساب کنم
اومدم حرفی بزنم دستش رو به معنی چیزی نگو آورد بالا
_ اجازه بدید اسم بنده هم تو کمک و همراهی یه جانباز مدافع حرم به درگاه الهی نوشته بشه...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
❤️🔥قسمت اول _ آتش دل❤️🔥
چمدان مشکی اش را روی آخرین پله فرودگاه پایین می گذارد و به اطراف نگاه می کند. زمستان بود.هوا سوز داشت و انگار می خواست باران ببارد.
هفت سال قبل هم که از این شهر گریخته بود ، باران می بارید اما فقط از چشمانش!!!!
در همه هفت سالی که سوئد بود هرگز آن شب را از یاد نبرده بود . شبی که محمد صدرایش داماد می شد و او به دستور پدربزرگشان تعبید می گشت.
محمد صدرا تنها نوه پسری خاندان خدا وردی بود و پدرش که سه دختر داشت و به خاطر نداشتن پسر همیشه مورد خشم پدرش بود .
عمه اش هم سه پسر و یک دختر داشت و به خاطر این همیشه به همه فخر می فروخت .
به یاد داشت پدربزرگش تا ازدواج دوباره پدرش هم پیش رفته بود که پدرش قبول نکرده بود.
پدرش عاشق مادرشان بود و برایش داشتن پسر مهم نبود و این بابت میل پدربزرگشان نبود که سالها سرکوفتش را مادرش شنید .
محمد صدرا به خاطر پسر بودن همیشه مورد توجه پدربزرگشان بود و او و خواهرهایش اصلا به حساب نمی آمدند.
او هم تا دست چپ و راستش را شناخت متوجه شد که محمد صدرا را عاشقانه دوست دارد و از حق هم نمی گذشت محمد صدرا هم جانش به جان آخرین دختر عمو مسعودش بند بود .
اما هرگز نفهمید چرا محمد صدرایی که عاشقانه او را دوست داشت درست شب عقدشان او را تنها گذاشت و با دخترعمه شان بهار ازدواج کرد .!!!!
https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
_ اومدی که بمونی ؟
بله ی می گوید که اخم حاج طاهر در هم می گردد.
_ حالا که اومدی چشمت به شوهر دختر عمه ات نباشه....یادت بمونه محمد صدرا زن داره.
_آتش دل
https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
- چندتا دختر پسر از مهمونی آوردن یکیشون میگه زن شماست جناب...
امیر علی به ضرب از جا پرید..دخترک سرتق بازم واسش دردسر درست کرده بود.
- حالش خوب نیست... میگه توی مهمونی...
منتظر نموند و سمت بازداشتگاه رفت.
پرستش جونش بود...حتی اگر هیچکس نمیدونست..
نگاهش بین جوونهای چرخید سمت احمدی برگشت و احمدی آروم گفت:
- فرستادنش بهداری...
**
گردنمو فشار داد و غرید:
- دهن باز کن بگو چه غلطی کردی پرستش ؟!
م.تانه خندیدم و نفس داغمو رها کردم و گفت:- هیچ کدوم به چشمم نمیان امیر علی ..من میخوام فقط پیش تو باشم.
امیر علی پشت دستشو روی لبام کوبید
_کی آدم میشی تو؟!
- وقتی منو به عنوان زنت قبول کنی...
با کوبیده شدنم به دیوار سرد بهداری حرفم نصفه موند...
- بلایی سرت بیارم که دیگه ه وس نکنی پرستش ..گور بابای ماموریت..
کمرمو به دیوار کوبید و چشمام سیاهی رفت.با حس جاری شدن خون زانوهام خم شد و بی جون لب زدم:
- رفتم... کیک سفارش بدم... سورپرایزت کنم...داری بابا میشی... آخ...🔥🙂❌
https://eitaa.com/joinchat/1027409294C8655c98945
- تـو حـٰامله ای?!
زدم زیر گریه و توی سر خودم کوبیدم
+به امیر علی چی بگم ؟ چی بگم خدیا ؟
سمتم اومد و دستهام رو گرفت
-آروم باش قربونت برم، من خودم صحبت میکنم
با نفس بریده شـده خواستم حـرف بزنم که بـٰا صدای امیر علی ترسیده پشت سیمین قایم شدم
عربده های امیر علی باعث شد بزنم زیر گریه و امیر علی داد بزنه🫢🔥👇
https://eitaa.com/joinchat/1027409294C8655c98945
پسره فکر میکنه نمیتونه بچه دار بشه و حالا ☝️🙀