زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) لبخندی زدم _
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۳۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ سر در گم و بلاتکلیف ایستاده بودم به حساب جانبازان رسیدگی میشد و اونها خوشحال میرفتن یکیشون رو تعقیب کردم ببینم کجا میره. وارد به باغی شد که بی نهایت زیبا و بود
سری تکون داد
_ نرگس نمونهش رو تو دنیا ندیدم خیلی شگفت انگیز بود. برگ درختانش یه زنگ سبز خاص داشت. گلهای رنگ و رانگی که چشم نوازی میکرد. زیبایی این باغ واقعا خیره کننده بود ولی چیزی که حسرت منو برای رفتن به اونجا داشت میسوزوند آرامش خیالش بود و من درون آروم اون جانباز رو خوب حس میکردم ولی خودم آروم نبودم و وجودم مثل یک دریای پر طلاطم بود.
مکثی کرد و یه نفس طولانی کشید و ادامه داد
_ اونجا به خودم گفتم: منم جابنازم پس چرا از این باغ به من نمیدن چرا منو بلاتکلیف رها کردن... انگار صدای دلم شنیده شد چون فورا تو اومدی جلوی چشمم. من دیدم که تو چقدر نگران و مضطرب داری برای زندگی تلاش میکنی و نمیتونی موفق بشی... دلم برات خیلی سوخت... تو دلم آرزو کردم که بتونم کمکت کنم که باز تورو دیدم در کنار جمعی از شهدای بسیار دوست داشتنی داری دعا میکنی و اونها آمین میگن... دقت کردم ببینم چی میگی فهمیدم داری برای من دعا میکنی
از اینکه به فکرم بودی و برام دعا میکردی خیلی خوشحال شدم نزدیکت شدم ازت تشکر کنم یکی از شهدا بهم گفت
_ بهش ظلم کردی ازش حلالیت بگیر
_ یک دفعه صحنه...
به اینجا رسید لبش رو به دندون گرفت و چشمهاش رو بست بعد از چند لحظه نگاهش رو داد به من
_ ببخشید صحنه ای که داشتم تو رو کتک میزدم اومد جلوی چشمم
نگاه عمیقی توی چشمهام انداخت و لب زد
_ شرمندهتم منو حلال کن
کامل چرخیدم سمتش دستش رو گرفتم
_ عزیزم من حلالت کردم نمی دونم چرا بهت گفته از من حلالیت بگیری
ریز سر تکون داد
خودم میدونم
کنجکاو پرسیدم
_ چرا؟
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۳۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ سر در گم و
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۴۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
تو از خانمی و بزرگی خودت منو بخشیدی منم به همین رضایت دادم در صورتی که من باید بهت میگفتم منو ببخش که دست روت بلند کردم ولی غرورم اجازه نداد که بگم... خدا بهم خیلی لطف کرد که تا زندهام اینو بهم فهموند
_ انگار گفتی حلالم کن
_ نه عزیزم نگفتم. نرگس اونطوری نیست که ما فکر کنیم یکی ما رو بخشیده و ما دیگه به روی خودمون نیاریم من این حدیث رو شنده بودم که خدا همه گناهان شهید رو میبخشه جز حقالناس. ولی به درجه یقین نرسیده بودم اونشب اینکه حق الناس به گردنت باشه رو خوب فهمیدم.
نرگس حق با تو بود. من اشتباه کردم. تو قبلش گفته بودی میخوای درس بخونی. من نباید جلوی این کار رو میگرفتم خدا به وعدهای پاداش و عذابی که داده جدی هست حتی در مورد شهدا و جانبازان
خیلی تحت تاثیر حرفهاش قرار گرفتم نفس بلندی کشیدم
_ آره خب
نگاهش رو دوخت به من
_ بابت همه اذیتهایی که بهت رسوندم ازت معذرت میخوام منو حلال کن...
_ ناصر من خیلی دوستت دارم خیلی وقت پیش حلالت کردم
تبسمی زد سر تکون داد
_ میدونم، نگاهش رو تو صورتم عمیق کرد
_ دیگه نمیگذارم کسی اذیتت کنه... گاوداری رو خودم درستش میکنم... مرغ داری رو هم خودم میگردونم. تو به زندگی و بچهها برس و حتما فعالیتت تو بسیج و مسجد رو ادامه بده
لبخندی زدم
_ با این فاصلهای که بین پایگاه و خونمون افتاده چه جوری من ادامه بدم؟
_ نرگس جان شهریارم بسبج و مسجد داره مگه حتما باید مسجد محل خودمون باشه
_ آره درست میگی باشه، پرونده بسیجیم رو از اسلامشهر میگیرم میارم شهریار
خیلی عالی
تو دلم گفتم: خدایا یعنی انقدر حال ناصر خوب شده که میتونه همه این کارها رو انجام بده!...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
من چهارده سالم بود که بابام شوهرم داد اون زمان دخترا زود شوهر میکردن منم که به زیبایی شهرت داشتم و زیباییم زبانزد بود همه صدام میکردن قطام شوهرم ازم خیلی بزرگتر بود چندسالی با هم زندگی کردیم و خدا بهمون سه تا پسر داد هر جوری نگاه میکردم حس میکردم که باختم شوهرم...
https://eitaa.com/joinchat/3695968317C061460af4d
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
من چهارده سالم بود که بابام شوهرم داد اون زمان دخترا زود شوهر میکردن منم که به زیبایی شهرت داشتم و ز
دختری که به خاطر زیباییش خودش رو بدبخت کرد😱
https://eitaa.com/joinchat/3695968317C061460af4d
هدایت شده از TechnoSharif - تکنوشریف
👩🚀آینده فرزندت رو به شانس نسپار!
مرکز توسعه فناوری دانشگاه صنعتی شریف برگزار میکند:
📊 آزمون استعدادسنجی فناوری؛ ویژه دانشآموزان ۱۲ تا ۱۷ سال. دانشآموزان مستعد با شرکت در این آزمون و کسب نمره بالای ۵۰، میتوانند وارد دوره تخصصی یادگیری هوش مصنوعی شوند⭐️
👩🎓 این دوره بهصورت یکساله و با تدریس اساتید دانشگاه صنعتی شریف برگزار میشود.
🌷دوره کاملاً مجازی بوده و مناسب دانشآموزان سراسر کشور است.
🔗لینک ثبتنام آزمون:
technosharif.com/uz
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹شرکت در راهپیمایی ۲۲ بهمن واجب است!
ثابت میکنیم چرا 🔹
#فتنه_آمریکایی
#مرگ_بر_اسراییل
#ایران
🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
تابستان ١٣۴١ سینی پلو رو برداشتم و چادرم رو روی سرم مرتب کردم، فرنگیس زن همسایه چشم و ابرویی واسم اومد و گفت +چه قشنگ شدی امروز برگِ گل! لپ هام گل انداخت و لبخندم عمیق تر شد، بشقاب خورشت رو کنار پلو گذاشتم و از مطبخ بیرون زدم، چند دقیقه ای بود نادر برگشته بود خونه و منتظر ناهار بود بی توجه به هیاهوی حیاط وارد اتاقک ده متری خودمون شدم، سفره رو روی زمین پهن کردم و گفتم +برات قیمه پختم آقا نادر... نادر گفت +قربون خودت و دست و پنجه ات، بوی غذات تا سر کوچه میاد به مولا، به عباس گفتم این بو، بوی غذای برگِ گلمه... قند تو دلم آب شد، درسته گاهی تلخی میکرد اما بلد بود چطور دل کوچیکم رو به دست بیاره... برای همین بود که من این مرد رو میپرستیدم... ناهار که تموم شد تو استکان های کمر باریک چایی خوش رنگی ریختم و خودم رو کشیدم سمت نادر، نادر همونطور که چایی میخورد و سیگار میکشید و زیر گوشم زمزمه کرد +عاشقتم... اصلا هر بار میبینمت دست و دلم میلرزه، درست عین روز اولی که دیدمت... دست کرد از تو جیب کتش که کنارش بود جعبه ای درآورد، گفت +اگه گفتی چی برات خریدم برگِ گل؟ با شوق گفتم +چی خریدی؟بردار دستت رو... دستش رو برداشت، و زنجیر بلندی رو گرفت جلوی صورتم،با دیدن گردنبند طلایی که جلوم بودلبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم +برای منه؟ خواست جوابم رو بده که یکدفعه در اتاق به ضرب باز شد و دو مرد قوی هیکل وارد اتاق شدند، جیغی از ترس کشیدم و هر دو مرد بدون توجه به جیغ زدن های مدام من زیر بازوی نادر رو گرفتند و کشون کشون از اتاق بیرون بردنش، چهار دست و پا دنبالشون رفتم، خودم رو روی زمین میکشیدم و جیغ میزدم و التماس میکردم رهاش کنن +کجا میبریدش؟ تو رو خدا... تو رو خدا صبر کنید... کل همسایه ها ریخته بودن وسط حیاط اما کسی جرات نمیکرد جلو بیاد، نادر ناله میکرد و ازم کمک میخواست اما من نه جونی برای بلند شدن از سر جام داشتم و نه توان مقابله با اون دو مرد.به کمک دیوار از جا بلند شدم و هق هق کنان دنبالشون راه افتادم.نادر دوست نداشت نامحرم چشمم به زجه های من بیفته،با همون حال خرابم اول روسریم رو کشیدم روی موهام و بعد به سختی جلو رفتم +تو رو خدا... شما کی هستید؟
ادامه سرگذشت جذاب برگ گل رو اینجا بخون👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1663042599Cef4f21ed80
947.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀هر روزمون رو با یاد یک شهید متبرک کنیم..
✦🌺❥🥀🕊❥🌺✦
🔷️شادی روح شهدا صلوات..
🔶️شهید عبدالله روح اله
..رفیق شهید،شهیدت میکند..🕊
#رفیق_شهیدم
#شهید
#شادی_روح_شهدا_صلوات
@goftemansazan2
_چقد دیگه باید به طلبکارا بدی که بدهی پدرت تسویه بشه؟
_آقا دارم جمعش میکنم زیادش نمونده
_گفتم چقده؟
_دوماه دیگه کار کنم تسویه میشه
ابروهاشو بهم گره زد
_بجای طفره رفتن جوابموبده
_سه میلیون و پونصد دیگه بدم تموم میشه اگر بازم قرض نگرفته باشه.
دست هاش رو توی جیبش کرد
_کل بدهیت رو یکجا تسویه میکنم وبی به یکشرط
ازشنیدن حرفش خوشحال شدم لبخند به لبم اومد
_چه شرطی ؟
_باید تا تموم شدن درست کارای نظافت خونه مون انجام بدید
خوشحال وسط حرفش پریدم
_ این که کاری نداره باشه قبوله
نفس عمیقی کشید
_شرط دوم باید پدرت رضایت بده تادرست تموم میشه چون قرار توخونه ی ما کار کنی صیغه محرمیت بینمون خونده بشه
از شنیدن حرف آخرش زبونم خشک شد دهنم باز موند
#براساسواقعیت
فقط رمان خونای حرفه ای بیان🌺🌱
#فوقهیجانی
https://eitaa.com/joinchat/2196242718Cd5445224c1
📸 چرا توئیتر بلافاصله پس از بازداشت آذر منصوری، حساب کاربری او را به حالت تعلیق درآورد تا کسی دسترسی پیدا نکند؟
🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
🎓 ثبت نام کاردانی تا دکتری بدون_آزمون
(غیرحضوری + اقساط)
دانشگاههای موردتأیید وزارت علوم 🎓
✅ برنامهریزی انعطافپذیر
✅ ثبتنام رسمی سازمان_سنجش
⏳ ظرفیت محدود
فرم مشاوره رایگان:
https://tatpnu.com/4
برای پاسخ دهی سریع تر , لطفا فرم مشاوره را تکمیل کنید تا کارشناسان ما با شما تماس بگیرند🙏