eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.1هزار دنبال‌کننده
616 عکس
305 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیت الله 🔸️چرا موفق به خواندن نمازشب نمی شویم؟
هدایت شده از روزمرگی دگرگونه
سلام 👋👋 من توی یه مسابقه‌ی قشنگ شرکت کردم اسمش «روزمِرگیِ ساده» است یه عکس خیلی واقعی از روزمرگیِ خودم فرستادم نه ژست، نه ادا… فقط زندگی 👩‍👧🍳 👀 اگه زحمت بکشی فقط بازش کنی و ببینیش یه ویو حساب می‌شه و منو یه قدم به سکه طلا 💛 نزدیک‌تر می‌کنه 🔑 کُد شرکت‌کننده: ۰۵۵ 📌 مسابقه تو کانال «روزمرگی دِگَرگونه» برگزار می‌شه 🌿 مامان‌دختری | آشپزی | روزمرگیِ خونه‌گی @Degargooneh_company1366 🔗 https://eitaa.com/degargooneh
❄️❄️❄️❄️❄️
💠 توصیه (علیه السلام ) به مسئولین: در هر پست و مقام و جایگاهی هستی! پُلی نباش که دشمنان از روی تو عبور کنند و دوستانت را به غارت ببرند!
60% تخفیف اونم بدون پیش پرداخت برای دریافت اطلاعات به ایدی زیر پیام بدین @sarv_nourani
آیانگران آینده فرزندتون هستید⁉️ 📍اینجا سرزمین نابغه هاست..😍 📌 فرصتی بی نظیر و تکرار نشدنی 💡 استعدادیابی هوشمند و چندبعدی هیومکس(HUMAX) ویژه کودک و نوجوان (۴سال به بالا) از 📲 مشاوره رایگان | ثبت نام 👇 https://formafzar.com/form/lb02l مرکز استعدادیابی و آینده پژوهی آراد https://eitaa.com/aradacademy
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) تو از خانمی و
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) دستش رو گذاشت روی دستم _ نگران نباش میتونم انجام بدم با تعجب نگاهش کردم _ عه تو میتونی فکر منو بخونیا؟ زد زیر خنده _ علم غیب پیدا نکردم از ظاهرت پیداست به چی فکر میکنی به خنده‌ش منم خندیدم _ روشن کن بریم باشه‌ای گفتم سوئچ زدم حرکت کردم فکر رفت پیش حرفهای ناصر، از اینکه مدیریت بالایی داره شکی درش نیست ولی این تازه از نقاحت بیماری بیرون اومده اگر به خودش فشار بیاره و دوباره تشنج کنه چی؟ نه فکر کنم کسی که به دعای شهدا شِفا گرفته که دوباره به قبلش بر نمیگرده صدای ناصر منو از فکر بیرون آورد _ نرگس جان میتونم، نگران نباش چشم‌هام گرد شد، رو کردم سمتش _ دیدی میگم فکر منو میخونی! _ خب معلومه دیگه وقتی بعد از حرفهای من میری تو خودت مشخص که پداری میگی، یعنی میتونه باصدای بلند زدم زیر خنده ناصرم به خندهای من خندید... صدای خنده‌ش خاموش شد و تیز گفت _ نرگس تو هم دیدی؟ _ چی رو؟ _ چند تا خانم کاملا بی حجاب کنار ماشین وایستاده بودند! چرا بی حجابند کسی چیزی به اینها نمیگه آه تاسف باری کشیدم _ یه اتفاقهایی افتاد که به خاطر اعصابت ما بهت نگفتیم با صدایی پر از نگرانی پرسید _ چه اتفاقی؟ حضرت آقا حالش خوبه؟ _ آقا بله خوبه _ چی شده نرگس جمهوری اسلانی که سر حای خودش هست _ آره بابا، اونطوری که تو فکر میکنی نه، یه شیطنت‌هایی شد _ چی بگو دیگه کُشتیم _ یه دختری به نام مهسا امینی با باباش از کردستان شهر سقز میان تهران گشت ارشاد به خاطر بدحجابیش بازداشتش میکنه این تو بازداشگاه وقتی داشت به خانم مامور میگفت منو برای چی دستگیر کردید مامور اشاره کرد به لباسش یعنی تو بد لباس هستی همون موقع مهسا بیهوش میشه میفته روی زمین تا میرسونشش بیمارستان میمیره _ خب اینها چه ربطی به حجابی زنهایی که من دیدم داره؟ صبر کن ربطش رو میگم... وقتی مهسا مُرد شایعه انداختن که انقدر زدن تو سر مهسا تا جمجمه‌ش شکسته و برای این مُرده...پدر مهسا هم تایید کرد که زدنش و ایران رو با این حرف بهم ریختن در حالی که هیچ کسی به این دختر دست نزد مهسا از بچه‌گی بیماری مغزی داشته و هشت سالش بوده سرس عمل شده مدارک بیمارستانیش رو تو تلوزیون به همه نشون دادن که خودش مرده، ولی... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام یه رمان داشتم میخوندم دختره پرستار بود بعد طی ماجرایی عاشق دکتر بخش شد. با اینکه دکتر خیلی ازش بزرگتر بود ولی دختره خیلی دوستش داشت. تبلیغش رو دیدم رفتم تو کانالش ولی انقدر رمان از همون پارتای اول قشنگ بود یادم رفت پیوستن رو بزنم یهو پرتم کرد بیرون😭 تو رو خدا اگر لینکش رو دارید. برام بفرستید😭😭 https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
این همون رمانیه که همه دنبالشن😍 داستان واقعی😋 قلم پاک😌 اثر نویسنده‌ی رمان منتهای عشق و یگانه😍 کانال ثبت شده در 😳 https://eitaa.com/joinchat/1734934546C9ef95d0bac
❤️‍🔥قسمت اول _ آتش دل❤️‍🔥 چمدان مشکی اش را روی آخرین پله فرودگاه پایین می گذارد و به اطراف نگاه می کند. زمستان بود.هوا سوز داشت و انگار می خواست باران ببارد. هفت سال قبل هم که از این شهر گریخته بود ، باران می بارید اما فقط از چشمانش!!!! در همه هفت سالی که سوئد بود هرگز آن شب را از یاد نبرده بود . شبی که محمد صدرایش داماد می شد و او به دستور پدربزرگشان تعبید می گشت. محمد صدرا تنها نوه پسری خاندان خدا وردی بود و پدرش که سه دختر داشت و به خاطر نداشتن پسر همیشه مورد خشم پدرش بود . عمه اش هم سه پسر و یک دختر داشت و به خاطر این همیشه به همه فخر می فروخت . به یاد داشت پدربزرگش تا ازدواج دوباره پدرش هم پیش رفته بود که پدرش قبول نکرده بود. پدرش عاشق مادرشان بود و برایش داشتن پسر مهم نبود و این بابت میل پدربزرگشان نبود که سالها سرکوفتش را مادرش شنید . محمد صدرا به خاطر پسر بودن همیشه مورد توجه پدربزرگشان بود و او و خواهرهایش اصلا به حساب نمی آمدند. او هم تا دست چپ و راستش را شناخت متوجه شد که محمد صدرا را عاشقانه دوست دارد و از حق هم نمی گذشت محمد صدرا هم جانش به جان آخرین دختر عمو مسعودش بند بود . اما هرگز نفهمید چرا محمد صدرایی که عاشقانه او را دوست داشت‌ درست شب عقدشان او را تنها گذاشت و با دخترعمه شان بهار ازدواج کرد ‌ .!!!! https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb